حبیب نیازی حضرت ام البنین(س) وقتی تو دل نازک تر از ابر بهاری حق داری از دوری گل هایت بباری تو ه
حضرت ام البنین(س)
وقتی تو دل نازک تر از ابر بهاری
حق داری از دوری گل هایت بباری
تو هم چنان شمعی که بعد از آن وقایع
کارت شده یک عمر تنها گریه زاری
تو پا به پای زینب کبری همیشه
یک گوشه در شهر مدینه روضه داری
با او تمام روضه ها را گریه کردی
ام المصائب را تو تنها غم گساری
روزی که آمد کاروان غم برایت
آن روز شد روز شروع بی قراری
معلوم شد عباستان در کاروان نیست
با این همه دیگر چرا چشم انتظاری؟
آن روز پرسیدی ز هر شخصی که دیدی
آیا خبر از یوسف زهرا نداری؟
دیگر کسی خنده به لب هایت ندیده
آری که تا دنیاست دنیا سوگواری
شکر خدا در علقمه حاضر نبودی
آخر چطور می خواستی طاقت بیاری
وقتی شنیدی دست هایش را بریدند
کم مانده بود از غصه ی او جان سپاری
عباس تو سعی خودش را کرد اما
دیگر چرا تو از سکینه شرمساری
احساس های تو سفر کردند و رفتند
اما تو ماندی و نگاه اشک باری
امتياز : 
