close
مجتمع فنی تهران
بازگشت کاروان به مدینه
بانک جامع اشعار مذهبی روضه و مرثیه - اشعار جدید شعرای آئینی
آخرین ارسال های انجمن
سر پناهِ زمينيان زينب مادرِ هفت آسمان زينب قبله گاهِ فرشته هاي خدا شمع جان هايِ نيمه جان زينب
سه شنبه 24 آذر 1394 ساعت 15:42 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

سر پناهِ زمينيان زينب

مادرِ هفت آسمان زينب

قبله گاهِ فرشته هاي خدا

شمع جان هايِ نيمه جان زينب

             **

شهر را تا به او نشان دادند 

بر تني بي رَمق توان دادند

جانِ تازه به كاروان دادند

كار را دستِ روضه خوان دادند

            **

عاقبت شهرِ مادرش را ديد

كوچه و خانه و درش را ديد 

همسري خيره شد به همسرِ خود

او كه نشناخت همسرش را ديد

             **

با بشير آمدند استقبال

چشم ها بينِ كاروان مي گشت

مادري بويِ فاطمه مي داد

بينشان بود و بينشان مي گشت

             **

كرده پنهان ز چَشم هاي همه

زخم هاي لبالبِ خود را

گرچه ام البنين كنارش بود

باز نشناخت زينبِ خود را

            **

گفت خانم كجاست دخترِ من؟

بينِ جمعِ شما نمي بينم!

گفت مادر، من و تو مثلِ هميم!

كه از اينجا تو را نمي بينم!

            **

دستِ لرزانِ خويش را وا كرد

چند تا گوشواره آورده

بويِ عباس مي دهد بي بي

با خودش مشكِ پاره آورده

            **

پيرِ زن دستِ خويش بالا بُرد

به رويِ زينبش كشيد افتاد

زخم ها را يكي يكي حس كرد

تا به پيشانيش رسيد افتاد

            **

با يتيمان رسيده اي امّا

قدرِ يك عمر خستگي داري!

چه شده چادرت چنين وضع است؟

چند جايِ شكستگي داري!

              **

زود پرسيد از علي اصغر

گفت زينب زبان كه وا كرده؟

گفت مادر نديديش ديدم 

كه سه دندان علي در آورده

             **

دستِ ام البنين نبود امّا

جگرش تير مي كشد خانم

روضه هاي رباب علي را كه شنيد

كمرش تير مي كشد خانوم

             **

اينقدر ناقه ها چقدر خالي است؟

بچه ها را چرا نياوردي؟

خنده اي از رقيه پيدا نيست 

دخترانِ مرا نياوردي!

            **

از غمِ تازيانه مي پرسي

از من و نازدانه مي پرسي

حالِ عباس را نمي پرسي

از پسرها چرا نمي پرسي

             **

تا كه اينجا رسيد ناله كشيد

گفت زينب ، حسين پس چه شده؟

اشك از چَشمِ دخترش كه چكيد

گفت زينب ، حسين پس چه شده؟

              **

زينبش گفت خاطرات مرا 

آه، تكرار مي كني مادر

چه بگويم چه آمده به سرم

باز اصرار مي كني مادر

            **

دست بگذار بر دلم مادر

تيري آمد به سينه اش جا كرد

راهِ بيرون كشيدنش كه نبود

واي از پشت راهِ خود وا كرد

              **

عرقي كرده بود پيشانيش

سنگي آمد، درست آنجا خورد

حرفي از آب را نزد امّا 

به لبِ چاك خورده اش پا خورد

             **

مادرم بود و قاتلش هم بود

عرقش مي چكيد در گودال

قاتلش مي نشست بر سينه

مادرم مي دويد در گودال

 

اگر شاعر این شعر را میشناسید لطفا اطلاع دهید

 

 

کانال تلگرام سایت حرم شاه :

https://telegram.me/harameshah2

 




از این بانو قمر ها را گرفتند از این مادر پسر ها را گرفتند شنیده بچه هایش جان سپردن به روی نیزه سر
سه شنبه 24 آذر 1394 ساعت 15:41 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

از این بانو قمر ها را گرفتند

از این مادر پسر ها را گرفتند

 

شنیده بچه هایش جان سپردن

به روی نیزه سر ها را گرفتند..

 

تک و تنها میان کوچه میرفت

که از آه اش گذر ها را گرفتند

 

بشیر آمد...حسینش را صدا زد

و از زینب خبر ها را گرفتند...

 

خبر آمد عمو دستش قلم شد..

و بعدش هم کمر ها را گرفتند

 

حامد جولا زاده

 

کانال تلگرام سایت حرم شاه :

https://telegram.me/harameshah2

 




دوباره خاطرات روزای بارونی چه غمی داره زینب ، داداش تو میدونی : مگه یادم میره من بودم و چشای گر
جمعه 05 دي 1393 ساعت 10:50 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

 

دوباره خاطرات روزای بارونی

چه غمی داره زینب ، داداش تو میدونی :

 

مگه یادم میره من بودم و چشای گریون

مگه یادم میره تو بودی عازم میدون

مگه یادم میره بوسیدم اون گلوی گلگون

 

مگه یادم میره تا از حرم رفتی برادر

مگه یادم میره محکم زدم گره به معجر

مگه یادم میره ترسیده بود مادر اصغر

 

مگه یادم میره تنها شدی غریب مادر

مگه یادم میره سنگت زدن وسط لشکر

مگه یادم میره از روی زین افتادی بی سر

 

مگه یادم میره اون غربت عجیب مقتل

مگه یادم میره دیدم شدی غریب مقتل

مگه یادم میره خوردی زمین تو شیب مقتل

 

مگه یادم میره شَری که شمر اونجا به پا کرد

مگه یادم میره ضربِ پاشو ، رو سینه جا کرد

مگه یادم میره چند ضربه زد سرو جدا کرد

 

مگه یادم میره گونی به دست خولی ملعون

مگه یادم میره دزدید چطور اون سر پر خون

مگه یادم میره اون پیکر توی بیابون

 

نگاهی کن رد زنجیر روی دستامه

بگو روزای عمرم رو به سرانجامه

تموم روضه هامون سه دفعه الشامه

 

مگه یادم میره مُردم سر کوچه و بازار

مگه یادم میره چشم چرون ها، میدادن آزار

مگه یادم میره خون بود جلو چشم علمدار

 

مگه یادم میره گریه ام گرفت وسط مردم

مگه یادم میره سوخت چادرم به جای هیزم

مگه یادم میره تو جمعیت رقیه شد گم

 

مگه یادم میره روی سرش جای کبودی

مگه یادم میره سیلیش می زد زن یهودی

مگه یادم میره بزم شراب، خودت که بودی

 

موضوعات مرتبط: بازگشت کاروان به مدینه ,



کاروان عشق.... ای مدینه دوباره برگشتم با دل پر شراره برگشتم بی علی ، بی رقیه ، بی عباس با همان گاهوا
چهارشنبه 26 آذر 1393 ساعت 9:36 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

کاروان عشق....

ای مدینه دوباره برگشتم

با دل پر شراره برگشتم

بی علی ، بی رقیه ، بی عباس

با همان گاهواره برگشتم

از مسیری که بهر سنگ زدن

میگرفتند استخاره، برگشتم

همرهم بود زیور آلاتم

ولی بی گوشواره برگشتم

آه از خیمه ای که غارت شد

با دو چشم ستاره برگشتم

از کنار تن لگد مال و

بدن پاره پاره برگشتم

با حجابی که بین آتش سوخت

از دل هر نظاره برگشتم

 

 

رضا باقریان

موضوعات مرتبط: بازگشت کاروان به مدینه ,



کجایی که ببینی غم گرفتم عزاداری برا تو کم گرفتم کجایی که ببینی دم گرفتم هنوزم معجرو محکم گرفتم ندارم در دلم شوق پریدن شنیدن کی بود مانند دیدن
سه شنبه 17 دي 1392 ساعت 9:27 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

کجایی که ببینی غم گرفتم
عزاداری برا تو کم گرفتم
کجایی که ببینی دم گرفتم
هنوزم معجرو محکم گرفتم

ندارم در دلم شوق پریدن
شنیدن کی بود مانند دیدن

ندارم مرهمی بر چشم تارم
خبر داری تو از این قلب زارم؟
نپرسید از من و از حال یارم
برادر داشتم,حالا ندارم

به دوش خسته کوه غم کشیدن
شنیدن کی بود مانند دیدن

چرا خونیست پیرهن,نپرسید!
رد زنجیر بر گردن,نپرسید!
چرا پاره شده دامن,نپرسید!
خودش را میزند این زن,نپرسید!
تمام راه را گریان دویدن
شنیدن کی بود مانند دیدن

همان که میزند خود را رباب است
تمام راه را در آب و تاب است
به یاد دلبرش در آفتاب است
شکسته قامت بزم شراب است

سه شعبه,حرمله,سینه دریدن
شنیدن کی بود مانند دیدن

همان که زار می گرید سکینه است
عزادار یل ام البنین است
خودش را میزند,یک اربعین است!
بمیرم من هنوزم این چنین است

خودش را میزند هر کوی و برزن
شنیدن کی بود مانند دیدن

منم زینب که از تل می دویدم
خودم را تا به مقتل می کشیدم
به نزدیکی جسمش که رسیدم
صدا زد بی حیا : دیگر بریدم

به پیش چشم خواهر سر بریدن
شنیدن کی بود مانند دیدن

به دست شمر می دیدم سرش را...
به زیر سم مرکب پیکرش را...
به دست ساربان انگشترش را...
شنیدم ناله های مادرش را...
تمام دشت نامحرم,و یک زن...
شنیدن کی بود مانند دیدن

منم زینب عزادار حسینم
منم زینب که غمخوار حسینم
و حالا من علمدار حسینم
منم زینب که تکرار حسینم

گلای پاکمو از ریشه چیدن
شنیدن کی بود مانند دیدن

یاسین قاسمی

موضوعات مرتبط: بازگشت کاروان به مدینه ,



از میان غباری از اندوه از دل ریگهای صحرا ها کاروانی ز راه آمده بود کاروان قبیله ی دریا تا که پرسید از مدینه بشیر کيست درشهرتان بزرگ شما هم
دوشنبه 09 دي 1392 ساعت 6:22 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

از میان غباری از اندوه

از دل ریگهای صحرا ها

کاروانی ز راه آمده بود

کاروان قبیله ی دریا

 

تا که پرسید از مدینه بشیر

کيست درشهرتان بزرگ شما

همه  گفتند بیت ام بنین

هست در کوچه ی بن الزهرا

 

دید در کوچه ی بنی هاشم

درب آتش گرفته ای وا شد

پیشتر از تمام خانم ها

مادری همچو کوه پیدا شد

 

ديد در احترام مردم شهر

به سوی کارون قدم برداشت

رفت اما ز راه خود برگشت

و به لب ناله ای مکرر داشت

 

زیر لب گفت باز هم نرسید

آنکه محو پریدنش بودم

باز این کاروان نبود آنکه

چشم بر راه دیدنش بودم

 

حیف شد که نیامد و من هم

نشنیدم سلام عباسم

وندیدم دوباره پیش حسین

پیش زینب قیام عباسم

 

داشت او سمت خانه بر می گشت

ناگهان ناله ای صدایش کرد

زن پیری میان قافله باز

مادرش خواند و در عزایش کرد

 

زیر چادر به زیر گرد و غبار

چهره ای سوخته پر از چین داشت

خوب معلوم بود از سر و وضعش

دیده ای تار و گوش سنگین داشت

 

گفت:حق ميدهم كه نشناسي

خواهری را که بی برادر شد

دخترت  را كه پاي گودالي 

قدكمان بود قدكمانترشد

 

شانه ام جای دوش طفلانت

زیر رگبار خیزران ها سوخت

جرم زنجیر ها که جا وا کرد

پوست تا مغز استخوانها سوخت

 

مادرم،خوب شد ندیدی تو

شمر به روی سینه اش جا شد

وقت غارت كه شد خودم ديدم 

سر یک پیرهن چه دعوا شد

شاعر: حسن لطفی

 

موضوعات مرتبط: بازگشت کاروان به مدینه ,



اشعار بازگشت کاروان اهل بیت به مدینه - جواد محمد زمانی لختی بیا به سایه ی نخل ها رباب سخت است م
دوشنبه 25 دي 1391 ساعت 8:56 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

اشعار بازگشت کاروان اهل بیت به مدینه - جواد محمد زمانی

 

لختی بیا به سایه ی نخل ها رباب

سخت است ماندن این همه در زیر آفتاب

 

می دانم اینکه محرم خورشید بوده ای

حتی به شام، همدم خورشید بوده ای

 

همدوش آفتاب شدی پا به پای نور

خورشید زاده داشت در آغوش تو حضور

 

این خاطرات، چنگ غم آهنگ می زند

دارد به سینه ی تو عجب چنگ می زند

 

لختی بیا به سایه ی این نخل ها رباب

سخت است ماندن این همه در زیر آفتاب

 

زمزم به چشم، زمزم به سینه تا به کی؟

آه از جدایی دل و آیینه تا به کی؟

 

سیر عطش به خیمه تان پر شتاب شد

آوای کودکان حرم آب آب شد

 

هاجر به سعی خیمه به خیمه مکن شتاب

پایان پذیر نیست تماشای این سراب

 

به به ز هستی که به احساس زنده شد

مشکی که به سقایت عباس زنده شد

 

تکبیر گفت و ذائقه ی خیمه شد خنک

می شد گلوی حمزه و کوه احد خنک

 

چشمش به غیر خیمه نمی دید در مسیر

اما امان ز هجمه ی این بوسه های تیر 

 

دشت از حضور فاطمه لبریز نافه شد

داغ عمو به داغ عطش ها اضافه شد

 

آری رباب طفل تو سمت زوال رفت

آن قدر گریه کرد که دیگر ز حال رفت

 

لختی بیا به سایه این نخل ها رباب

سخت است ماندن این همه در زیر آفتاب

 

این گریه های بی حد کودک برای چیست؟

این گریه ها که گریه ی قحطی آب نیست

 

این بار گریه، گریه ی عشق است و شوق و شور

رفتن ز سمت معرکه تا قله های نور

 

گهواره کوچک است به شش ماهه ات رباب

بشکن قفس که بال زند سمت آفتاب

 

مسپر به نیل آسیه پیدا نمی شود

با این ردیف قافیه پیدا نمی شود

 

این طفل را فقط سوی آسمان فرست

تا سمت معرکه پی اهدای جان فرست

 

آنجا کسی به جان تو سودای تن نداشت

هر کس که رفت میل به باز آمدن نداشت

 

قنداقه را به دست پدر ده، شتاب کن

این تشنه ی شهادت حق را مجاب کن

 

بشتاب که درنگ در این کارها جفاست

حتی زره به قامت این طفل نارساست

 

با هر نگاه خویش دو خنجر کشیده است

آری علی است پاشنه را ور کشیده است

 

با هر نگاه، قدرت گفت و شنفت داشت

آری برایش ماندن در خیمه اُفت داشت

 

طفل تو در طراوت این سایه شیر داشت

مادر نداشت شیر ولی دایه شیر داشت

 

این دایه ی شهادت و شیرش ز کوثر است

این دایه است و از او مهربان تر است

 

حالا نگاه کن که علی تیر خورده است

با بوسه ی سه شعبه عجب تیر خورده است

 

کم مانده بود عالم از این داغ جان دهد

ای مادر شهید خدا صبرتان دهد

 

تعجیل در مسابقه کردند کوفیان

از آب هم مضایقه کردند کوفیان

 

حنجر شد از سه شعبه مشبّک ضریح شد

بخشید جان به حرمله از بس مسیح شد

 

مجذوب بود دل به دعاهای ناب زد

این تشنه، بی گدار در این جا به آب زد

 

پر جوش شد ز لاله، کران تا کران دشت

خاموش شد صدای چکاوک میان دشت

 

لبخند می زد و ز پدر اشک می گرفت

این روضه خوان ما چقدر اشک می گرفت

 

لختی بیا به سایه این نخل ها رباب

سخت است ماندن این همه در زیر آفتاب

 

دیگر ز یادت این غم سنگین نمی رود

آب خوش از گلوی تو پایین نمی رود

 

می دانم از دل تو شکوفید این امید

آقا سرش سلامت اگر طفل شد شهید

 

حالا به پشت خیمه پدر ایستاده بود

مشغول دفن پیکر خورشید زاده بود

 

لبریز ابر می شود و تار، آسمان

در خاک دفن می شود انگار آسمان

 

بهتر که دفن بود تن طفل تو رباب

بوسه نزد سه روز بر این پیکر آفتاب

 

بهتر که دفن بود عذابی فرو نریخت

بر کوفه سنگ های عذابی فرو نریخت

 

بهتر که دفن بود و چو رازی کتوم شد

این نامه محرمانه شد و مُهر و موم شد

 

بهتر که دفن بود و پی بوریا نرفت

این پاره تن به زیر سم اسب ها نرفت

 

بهتر که دفن بود اسارت نرفته بود

قنداقه ای داشت به غارت نرفته بود

 

دفن است طفل میل به غارت نمی کنند

قرآن جیبی است جسارت نمی کنند

 

در شور رفته اند همه پرده ها رباب

تنبور می زند جگر کربلا رباب

 

لختی بیا به سایه این نخل ها رباب

سخت است ماندن این همه در زیر آفتاب

 

جواد محمد زمانی

موضوعات مرتبط: بازگشت کاروان به مدینه ,



اشعار بازگشت کاروان اهل بیت به مدینه - حسن بیاتانی هر روز می سوزی و خاکستر نداری تو سایه بر سر
دوشنبه 25 دي 1391 ساعت 8:55 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

اشعار بازگشت کاروان اهل بیت به مدینه - حسن بیاتانی

 

هر روز می سوزی و خاکستر نداری

تو سایه بر سر داشتی دیگر نداری

 

"خورشید بر نی بود" و حق داری بسوزی

دیدی به جز او سایه ای بر سر نداری

 

برگشته ای؛ این را کسی باور نمی کرد

برگشته ای؛ این را خودت باور نداری

 

می خواهی از بغض گلوگیرت بگویی

از لایی لایی واژه ای بهتر نداری

 

هر بار یاد غربت مولا می افتی

می سوزی از این که علی اصغر نداری

 

این غم که طفلی که بغل داری خیالی ست

«سخت است آری سخت تر از هر نداری»*

 

ما پای این گهواره عمری گریه کردیم

یک وقت دست از لای لایی برنداری

 

حسن بیاتانی

موضوعات مرتبط: بازگشت کاروان به مدینه ,



اشعار بازگشت کاروان اهل بیت به مدینه - عبد الحسین مخلص آبادی چشم بگشا و ببین همسفر بی سر من باز
دوشنبه 25 دي 1391 ساعت 8:52 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

اشعار بازگشت کاروان اهل بیت به مدینه - عبد الحسین مخلص آبادی

 

چشم بگشا و ببین همسفر بی سر من

باز هم آمده بالای سرت همسفرت

خواهرت معجر خود را به سرت بست ولی

نگرانم که چرا خوب نشد زخم سرت

**

آنقدر سوخته این صورت افسرده ی من

که کسی کرده کنیز تو خطابم آقا

حق نداری که تو این بار مرا نشناسی

مادر طفل صغیر تو ربابم آقا

**

مثل پروانه ببین دور و برم می  چرخند

همه زنهای حرم از سر دلداری من

قطره ای آب حرام دو لب خشک رباب

آسمان محو تماشای وفاداری من

**

کم نخوردم لگد اما به خدا خم نشدم

زیر آماج بلا  از تو حمایت کردم

پهلویی باز سپر شد که سرت را نبرند

همچو زهرا تن خود خرج ولایت کرد

**

نهضتت با سر تو خوب هدایت می شد

هیبت خواهر تو هیبت پیغمبر بود

دشمنت درد  مرا لحظه ای احساس  نکرد

گرچه بر روی دلم داغ علی اصغر بود

**

من قیامت جلوی حرمله را می گیرم

که کسی مثل تو اینجا دلی از سنگ نداشت

بشکند تیرو کمانت که کمانم کرده

طفلک کوچک من باتو سر جنگ نداشت

**

لحظاتی که نفس از بغلم پر می زد

بغلش کردم و دیدم بدنم می سوزد

بعد از آن بوسه ی آخر زلب عطشانش

هرشب از زیر گلو تا دهنم می سوزد

**

قول دادی که حواست به گلویش باشد

پاره ی جان تو خوابیده روی پاره تنت

باورم نیست پس از نبش مزارت دیدم

بند قنداقه ی او بسته شده بر کفنت

**

حق تو نیست که دور از وطنت خاک کنند

آخر ای کشته ی  بی سر کس و کاری داری

می کشم چادر خود را روی خاکت آقا

من بمیرم که چنین سنگ مزاری داری

**

بی تو از  شهر و دیارم به خدا بیزارم

من به شهرم بروم بعد تو اینجا باشی؟

تا قیامت سر این خاک زمینگیر توام

نه... روا نیست در این دشت تو تنها باشی

 

عبد الحسین مخلص آبادی

موضوعات مرتبط: بازگشت کاروان به مدینه ,



اشعار بازگشت کاروان اهل بیت (ع) به مدینه - قاسم نعمتی آمدم از سفر ،مدینه سلام خسته و خون جگر م
دوشنبه 25 دي 1391 ساعت 8:51 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

 اشعار بازگشت کاروان اهل بیت (ع) به مدینه - قاسم نعمتی

 

آمدم از سفر ،مدینه سلام

خسته و خون جگر مدینه سلام

 

با شکوه و جلال رفتم من

دیده ای با چه حال رفتم من

 

وقت رفتن غرورِ من دیدی

آن شکوهِ عبورِ من دیدی

 

محملم پرده داشت یادت هست؟

جای دستی نداشت یادت هست

 

ثروت عالمین بود مرا

دلبری چون حسین بود مرا

 

دستِ عباس پرده دارم بود

علی اکبرم کنارم بود

 

هر زنی یک نفر مُلازم داشت

نجمه مه پاره ای چو قاسم داشت

 

کاروان آیه های کوثر داشت

روی دامان رباب اصغر داشت

 

حال بنگر غریب و سرگشته

کاروان را چنین که برگشته

 

با غمِ عالمین آمده ام

کن نظر بی حسین آمده ام

 

ای مدینه خمیده برگشتم

زار و محنت کشیده بر گشتم

 

با رسولِ خدا سخن دارم

بر سرِ دست پیرهن دارم

 

دل من شاکی است یا جدّاه

چادرم خاکی است یا جدّاه

 

سو ندارد ز گریه چشمانم

پینه بسته ببین به دستانم

 

خاطرت هست ناله ها کردم

دست در سر تو را صدا کردم

 

از حرم سویِ او دویدم من

هر چه نادیدنیست دیدم من

 

من غروبی پر از بلا دیدم

شاه را زیر دست و پا دیدم

 

آن چه را کس ندیده من دیدم

صحنۀ دست و پا زدن دیدم

 

خنجری کُند و حنجری دیدم

تَه گودال پیکری دیدم

 

آه جَدّاه امان ز صوتِ حزین

جملۀ آخرم به اُمّ بنین

 

پسرت تکیه گاه زینب بود

مرد بود و سپاه زینب بود

 

پسر تو ز زین اسب افتاد

ضربه هایِ عمود کار دستش داد

 

او زمین خورده و بلند نشد

سرِ او روی نیزه بند نشد

موضوعات مرتبط: بازگشت کاروان به مدینه ,



اشعار بازگشت کاروان اهل بیت به مدینه - علی آمره عروس فاطمه ز خاک داغ بیابان مریز بر سر خویش
دوشنبه 25 دي 1391 ساعت 8:51 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

اشعار بازگشت کاروان اهل بیت به مدینه - علی آمره

 

عروس فاطمه

 

ز خاک داغ بیابان مریز بر سر خویش

لباس سرخ علی را مگیر در بر خویش

 

رها کن این سبد گاهواره را بس کن

تو مانده ای و سراب علی اصغر خویش

 

عجیب عقده یک ضجه در دلت مانده

به روی نیزه که دیدی سر کبوتر خویش

 

علی تمام شد......تو بعد از این بگذار

وداع تلخ علی را میان باور خویش..

 

عروس فاطمه رویت کبود شد برگرد

بکش ز شعله سوزان به چهره معجر خویش

 

عمیق ذهن مرا در پی خودش کرده

دوام عشق تو با آن امام بی سر خویش

 

علی آمره

موضوعات مرتبط: بازگشت کاروان به مدینه ,



نغمه ای در مدینه پیچیده که بشارت؛ بشیر آمده است کاروانی که رفته برگشته پیشوازش سفیر آمده است **
دوشنبه 25 دي 1391 ساعت 8:48 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

نغمه ای در مدینه پیچیده

که بشارت؛ بشیر آمده است

کاروانی که رفته برگشته

پیشوازش سفیر آمده است

**

بی بی ام البنین بده مژده

سایه بانت دوباره می آید

نه فقط زینب و حسین و رباب

تازه یک شیرخواره می آید

**

باز هم خانه میشود روشن

گِرد تو باز میشود غوغا

شانه ای میزنی و می بافی

باز گیسوی دخترانت را

**

لحظه ای بعد پای دروازه

دل ام البنین تپیدن داشت

عاقبت کاروان ز راه آمد

کاروانی که وای...دیدن داشت

**

هیچ کس را میانشان نشناخت

هیچ کس از مسافرانش را

گشت ام البنین ندید اما

بین آن جمع سایه بانش را

**

مات در بین شان کمی چرخید

رنگ های پریده را می دید

چشم تارش نمیکند باور

دختران خمیده را می دید

**

هیچ رنگی به روی گونه ی شان

جز کبودی و ارغوانی نیست

احتیاجی نبود شانه کشند

روی سرها که گیسوانی نیست

**

حال و روز غریبه ها را دید

گفت باخود کجاست مقصدشان؟

سر و پای همه پر از زخم است

حق بده او نمی شناسدشان

**

آمد از بین شان شکسته ترین

بانویی که ندیده بود او را

کرد بی اختیار یاد زهرا را

یاد دیوار...یاد پهلو را

**

به نظر آشناست اما کیست

آمد و راه چاره ای را داد

زینبش را شناخت وقتی که

دست او مشک پاره ای را داد

**

گفت مادر سرت سلامت باد

پاسخش داد پس حسینت کو

گفت عثمانت از نفس افتاد

پاسخش داد پس حسینت کو

**

گفت رأس عبدالّه تو را بردند

پاسخش داد پس حسینت کو

جعفرت را به نیزه آزردند

پاسخش داد پس حسینت کو

**

گفت مشک و علم به غارت رفت

ناله ای کرد پس حسینم کو

سر عباس هم به غارت رفت

ناله ای کرد پس حسینم کو

**

گفت دیدم میان گودالش

لبش از تشنگی به هم میخورد

بشکند دست حرمله تیرش...

...پیش چشمان مادرم میخورد

**

تا کسی جا نماند از غارت

سپر و خود و جوشنش بردند

سر او روی دامن زهرا

زود پیراهن از تنش بردند

**

گیسویی سوی خاک ها وا بود

چشم هایش به قاتلش افتاد

رفت از هوش مادرم وقتی

سر سرخی مقابلم افتاد

**

موضوعات مرتبط: بازگشت کاروان به مدینه ,



بازگشت کاروان به مدینه-حضرت زینب(س) مدینه! کاروانی سوی تو با شیون آوردم ره آوردم بود اشکی که دامن
دوشنبه 18 دي 1391 ساعت 13:17 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

بازگشت کاروان به مدینه-حضرت زینب(س)

 

مدینه! کاروانی سوی تو با شیون آوردم

ره آوردم بود اشکی که دامن دامن آوردم

مدینه! در برویم وا مکن چون یک جهان ماتم

نیاورد ارمغان با خود کسی، تنها من آوردم

مدینه، یک گلستان گُل اگر در کربلا بُردم

ولی اکنون گلاب حسرت از آن گلشن آوردم

اگر موی سیاهم شد سپید از غم ولی شادم

که مظلومیت خود را گواهی روشن آوردم

اسیرم کرد اگر دشمن، به جان دوست خرسندم

که پیروزی به کف در رزم با اهریمن آوردم

مدینه، این اسارت ها نشد سدّ رهم بنگر

چه ها با خطبه های خود به روز دشمن آوردم

مدینه، یوسُف آل علی را بردم و اکنون

اگر او را نیاوردم، از او پیراهن آوردم

مدینه، از بنی هاشم نگردد با خبر یک تن

که من از کوفه پیغام سرِ دور از تن آوردم

مدینه، گر به سویت زنده برگشتم مکن عیبم

که من این نیمه جان را هم به صد جان کندن آوردم

موضوعات مرتبط: بازگشت کاروان به مدینه ,



بازگشت کاروان به مدینه-حضرت زینب(س) کیست این زن ز دور می آید با نگاهی صبور می آید آبله پا و خسته
دوشنبه 18 دي 1391 ساعت 13:15 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

بازگشت کاروان به مدینه-حضرت زینب(س)

 

کیست این زن ز دور می آید

با نگاهی صبور می آید

آبله پا و خسته و مجروح

جسم او راه می رود یا روح

کیست این زن که جامه اش نیلی ست

گل گل صورتش رد سیلی ست

هر طرف وای وای و همهمه ست

عجب این زن شبیه فاطمه ست

رنگ و بوی حسین دارد او

شیون و شور و شین دارد او

مردم این زینب عزیزم نیست

محرم چشم اشک ریزم نیست

زینب من که قد خمیده نبود

این قدر رنگ و رو پریده نبود

مردم این را که خوب می دانید

زینب من بلا ندیده نبود

از کدامین بلا شکسته چنین

قامتش این قدر تکیده نبود

وای من روی او خراشیده است

چه کس این بذر فتنه پاشیده است

زینب من که قد خمیده نبود

این قدر رنگ و رو پریده نبود

آفتاب قبیله ی طاها!

زینب من! عقیله ی طاها!

دختر آسمانی زهرا!

میوه ی زندگانی زهرا!

آمدی، آمدی غرور علی!

وارث سینه ی صبور علی!

تو که محبوبه ی خدا بودی

زینب دوش مصطفی بودی

آمدی زینبم، شکسته چرا؟

این همه خسته خسته خسته چرا؟

آه زینب چقدر تنهایی!

کوه دردی ولی شکیبایی

ز چه هستی؟ ز سنگ یا آهن

ای کبودای تازیانه ی من!

موضوعات مرتبط: بازگشت کاروان به مدینه ,



بازگشت کاروان به مدینه عبا به روی سر انداخت سمت کوچه دوید ورود قافله را از دهان شهر شنید مسافران
شنبه 16 دي 1391 ساعت 9:32 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

بازگشت کاروان به مدینه

 

عبا به روی سر انداخت سمت کوچه دوید

ورود قافله را از دهان شهر شنید

مسافران عزیزش ز راه می آیند

میان گریه چو ابر بهار می خندید

پس از تحمل یک انتظار جان فرسا

عصای حوصله اش روی کوچه می لغزید

نشان قافله را با نگاه مضطربش

میان همهمه ها می گذشت و می پرسید

میان زمزمه ها بوی مرگ می آمد

برای آن چه نباید شود کمی ترسید

بشیر! حرف بزن! از حسین می دانی

هزار ماه و ستاره فدای یک خورشید

خبر سریع تر از او ز کوچه ها می رفت

و بغض شهر در این سوگ بی کران ترکید

گرفت دست به پهلو، شکست، طوفان شد

به روی خاک نشست، ابر شد و خون بارید

موضوعات مرتبط: بازگشت کاروان به مدینه ,



اهـل مـدینه! دگـر مـدینه نمـانید جای گلاب از دو دیده خون بفشانید نالـه دل را بـه آسمـان بـرسانید بـا
شنبه 16 دي 1391 ساعت 9:5 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

اهـل مـدینه! دگـر مـدینه نمـانید
جای گلاب از دو دیده خون بفشانید
نالـه دل را بـه آسمـان بـرسانید
بـا جـگر پاره پاره روضه بخوانید
خون عوض اشک از دو چشم من آید
دخت علی بی حسین در وطن آید
****
اهـل مـدینه! دگـر حسین ندارید
نـوحه‌سرایی کنیـد و اشک ببارید
از جـگر سـوخته شـراره بـرآرید
نیست عجب گر ز غصه جان بسپارید
دشت بلا لاله‌گون ز خون خدا شد
با لب عطشان سر حسین جدا شد
****
اهـل مـدینه! که دیده و که شنیده
کشته سخن گوید از گلوی بریده؟
پهلوی از تیغ و تیر و نیزه دریده
سینـه به زیـر سـم ستـور که دیده
در غمِ آن زخم روی زخم نشسته
نالـه بـرآید ز نیزه‌های شکسته
****
اهل مدینه! خبر دهید به زهرا
قافلـه داغ مـی‌رسند ز صحرا
پیشکش آورده بر تو زینب کبری
پیـرهن پـاره پـاره پسرت را
من خبر آورده‌ام ز باغ گل یاس
اهل مدینه! کجاست مادر عباس؟
****
اهل مدینه! زنید بر سر و سینه
کیست که گوید به دختران مدینه
پشت در شهـر ایستـاده سکینه
او کـه نـدارد بـه روزگار قرینه
رخت عزا گریه می‌کند به تن او
پیکر او گشته رنـگِ پیرهن او
****
اهل مدینه! سر شما بـه سلامت
نقش زمین گشت آسمان امامت
بـر سـر نـی بود آفتاب قیامت
سر به سنان، تن به خاک داشت اقامت
قصه گودال قتلگاه شنیدید
زیر لگد سینه شکسته ندیدید
****
اهـل مـدینه! دعـا کنید بـه لیلا
کز دم شمشیر و تیر و نیزه اعدا
جسم جوانش شده است «اربا اربا»
پیکـر او گشته مثـل حنجر بابا
گشته جدا عضو عضوِ آن قد و قامت
مادر اکبـر سـر تـو بـاد سلامت
****
اهـل مـدینه! رباب از سفر آید
با پسرش رفته بود و بی‌پسر آید
گل که ندارد، گلابش از بصر آید
شیر نه، خون دلش ز سینه برآید
لحظه دیـدار او بـه هـم بسپارید
همره خود طفل شیرخواره نیارید
****
اهـل مدینه! بشیر تـاب نـدارد
جز یم اشک و دل کباب ندارد
قصه پر غصه‌اش حساب ندارد
هر چه بپرسید از او جواب ندارد
آنچـه از ایـن کاروان داغ ندانید
در شرر آه «میثم» است، بخوانید

 

پايگاه رضيع الحسين(عليه السلام)

موضوعات مرتبط: بازگشت کاروان به مدینه ,



من که بر گشته ام از کرب و بلا هست در صحن دلم روضه به پا منکه بی یار و حبیب آمده ام به مدینه چه غر
شنبه 16 دي 1391 ساعت 9:1 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

من که بر گشته ام از کرب و بلا

هست در صحن دلم روضه به پا

منکه بی یار و حبیب آمده ام

به مدینه چه غریب آمده ام

دیده ام داغ همه همسفران

شده ام همسفر خونجگران

دیدگانم که زغم گریانند

روضه خوان بدنی عریانند

بدنی که سر او بر نی بود

پای آن سر شده چهره کبود

بدنی که موی من کرد سپید

زخم و داغ از سم مرکب ها دید

آنکه شد پیر غم این دوران

اشک او کرد عدو را خندان

بیشتر از همه من رنجیدم

داغ یک غافله یوسف دیدم

گر قد و قامت من خم گشته

داغ بر دوش محرم گشته

من که پیغمبر عاشورایم

خجل از مادر خود زهرایم

چونکه از یوسف خونین بدنش

درکفم هست فقط پیرهنش

دلم از غصه یارم تنگ است

آه سوغات سفر خونرنگ است

منکه از داغ حسین افسردم

کاش در کرب و بلا می مردم

 

پايگاه رضيع الحسين(عليه السلام)

موضوعات مرتبط: بازگشت کاروان به مدینه ,



عمر سفر آمد به سر مدینه داغ دلم شد تازه تر مدینه فریاد زن اعلام کن خبر ده برگشته زینب از سفر مدینه
شنبه 16 دي 1391 ساعت 9:1 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

عمر سفر آمد به سر مدینه 
داغ دلم شد تازه تر مدینه

فریاد زن اعلام کن خبر ده
برگشته زینب از سفر مدینه

از کربلا و شام و کوفه سوغات
آورده ام خون جگر مدینه

هم داده ام از دست شش برادر
هم دیده ام داغ پسر مدینه

از کاروان بی حسین و عباس
ام البنین را کن خبر مدینه

گردیده جسم یوسف پیمبر
از قلب زینب پاره تر مدینه

پیراهن او را بگیر از من
بر مادرم زهرا ببر مدینه

بر یوسف زهرا ز سوز سینه 
قرآن بخوان، قرآن بخوان مدینه 

جان مرا لب تشنه سر بریدند
هجده عزیزم را به خون کشیدند

هم پیکرش را پاره پاره کردند
هم سینه اش را از سنان دریدند

گه دور خیمه گه به دور مقتل
با کعب نی دنبال ما دویدند

با کام خشک از هیجده عزیزم
بین دو نهر آب سر بریدند

از کربلا تا شام لحظه لحظه
رأس حسینم را به نیزه دیدند

اعضای او گردیده سوره سوره
آیات قرآن از لبش شنیدند

حالا که آمد این سفر به پایان
اکنون که از ره کاروان رسیدند

بر یوسف زهرا ز سوز سینه
قرآن بخوان، قرآن بخوان مدینه


دادم ز کف گل های پرپرم را
عبدالله و عباس و اکبرم را

راهم مده راهم مده که با خود
نآورده ام گل های پرپرم را

دیدم به روی شانة ذبیحم
با کام عطشان ذبح اصغرم را

تا سر بریدند از تن حسینم
دیدم لب گودال مادرم را

وقتی سکینه تازیانه می خورد
کردم صدا جد مطهرم را

دردا که با پیشانی شکسته
دیدم به نی رأس برادرم را

تا بر حسین خود کنم تأسی
بر چوبة محمل زدم سرم را

یک روزه یک باغ گلم خزان شد
از دست دادم یار و یاورم را

بر یوسف زهرا ز سوز سینه
قرآن بخوان، قرآن بخوان مدینه

عریانِ تن در خون شناورش بود
پیراهنش گیسوی دخترش بود

آبی که زخمش را به قتلگه شست
در آن یم خون اشک مادرش بود

وقتی که جسمش را به بر گرفتم
لب های من بر زخم حنجرش بود

یک سوی او نعش علی اکبر
یک سوی او دست برادرش بود

من زائر جسمش کنار گودال
زهرا به کوفه زائر سرش بود

پیشانی اش را جای سنگ دشمن
نقش سم اسبان به پیکرش بود

با من بنال از داغ آن شهیدی
کز نوک نی چشمش به خواهرش بود

از نیزه و شمشیر و تیر و خنجر
بر زخم دیگر زخم دیگرش بود

بر یوسف زهرا ز سوز سینه
قرآن بخوان، قرآن بخوان مدینه

 

پايگاه رضيع الحسين(عليه السلام)

موضوعات مرتبط: بازگشت کاروان به مدینه ,



سوی دروازه های شهر نبی کاروانی زدور می آید کاروانی که از میانه ی آن عطر عشق و حضور می آید زودتر
شنبه 16 دي 1391 ساعت 9:0 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

سوی دروازه های شهر نبی

کاروانی زدور می آید

کاروانی که از میانه ی آن

عطر عشق و حضور می آید

 

زودتر زان که قافله برسد

قاصدی آمده ز جانبشان

قاصدی که سیاه پوشیده

مو پریشان و دیده اش گریان

 

در میان مدینه با ناله

می دود داد میزند: مردم

"پور شیر خدای را کشتند

عوض چند کیسه ی گندم"

 

همه از خانه ها برون آیید

حاجی داغ دیده آمده است

دختر سید زنان جهان

قد و بالا خمیده آمده است

   

بین پس کوچه های شهر آن روز

کودکی ناله ی بشیر شنید

ناخود آگاه سوی دروازه

با قدمهای کوچکش بدوید

 

این پسر کیست کانچنین رویش

زده بر روی دست کوکب و ماه

یک نفر گفت هاشمی باشد؟

نوه ی حیدر است عبیدالله

 

آن یکی گفت: این گل زیبا

آخرین کودک ابالفضل است

مونس غصه های ام بنین

پسر کوچک اباالفضل است

 

دیگری گفت: چهره ی عباس

از کمان دو ابرویش پیداست

پنج سالش نگشته گر چه هنوز

قدرت او به بازویش پیداست

 

قافله آمد و عبیدالله

در هیاهوی شیون و فریاد

دید آید بسوی او یک مرد

او که باشد؟ پسر عمو سجاد

 

عمه زینب زدور شیون کرد

شهر را غرق شور وآتش کرد

ام کلثوم از نفس افتاد

یاد زیبایی علم کش کرد

 

سیدالساجدین به اشک روان

شعر ذبح عظیم می خواند

طفل عباس را نموده بغل

او "فاما الیتیم" می خواند*

 

گاه بوسد لبان زیبایش

گاه بوسه زند به بازویش

اشک می ریزد و به حال غریب

می برد دست بین گیسویش

 

ناگهان شهر از نفس افتاد

بغض شهر مدینه شد سنگین

زینب از ناقه خویش را انداخت

چونکه از ره رسید ام بنین

 

مادر ساقی و خدای ادب

دست های عقیله را بوسید

با دو چشمی ز اشک آکنده

پرسشی را ز زینبش پرسید

 

گفت: بی بی تصدق سرتان

مجلس آرای عالمینم کو

ذوالجناحش چرا هویدا نیست

زینب من بگو حسینم کو

 

زینبم گیسوی سیاه شما

از چه رو اینچنین سپید شده

از چه رو  روی دستهای شما

تاول و جای بند غنچه زده؟

 

ناله زد دختر امیر عرب

گشت افلاک جمله مدهوشش

گفت ام البنین مپرس مپرس

رفت در جان پناه آغوشش

 

سر پاک برادر من را

از بدن از قفا جدا کردند

حجت الله را به دشت بلا

کوفیان خارجی صدا کردند

 

درمیان دو نهر آب روان

گشت یک طفل شیرخواره شهید

پیش چشمان بیقرار رباب

دست و پا زد ز گاهواره پرید

 

دعبل خسته دل دگر بس کن

قلب عالم ز شعر تو خون شد

دیده ی عرشیان از این مطلب

به خدا هم چو رود جیحون شد

 

پايگاه رضيع الحسين(عليه السلام)

موضوعات مرتبط: بازگشت کاروان به مدینه ,



آمدم از سفر، مدینه سلام خسته و خون جگر مدینه سلام با شکوه و جلال رفتم من دیده ای با چه حال رفتم م
شنبه 16 دي 1391 ساعت 8:54 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

آمدم از سفر، مدینه سلام

خسته و خون جگر مدینه سلام

با شکوه و جلال رفتم من

دیده ای با چه حال رفتم من

وقت رفتن غرورِ من دیدی

آن شکوهِ عبورِ من دیدی

محملم پرده داشت یادت هست؟

جای دستی نداشت یادت هست

ثروت عالمین بود مرا

دلبری چون حسین بود مرا

دستِ عباس پرده دارم بود

علی اکبرم کنارم بود

هر زنی یک نفر مُلازم داشت

نجمه مه پاره ای چو قاسم داشت

کاروان آیه های کوثر داشت

روی دامان رباب اصغر داشت

حال بنگر غریب و سرگشته

کاروان را چنین که برگشته

با غمِ عالمین آمده ام

کن نظر بی حسین آمده ام

ای مدینه خمیده برگشتم

زار و محنت کشیده بر گشتم

با رسولِ خدا سخن دارم

بر سرِ دست پیرهن دارم

دل من شاکی است یا جدّاه

چادرم خاکی است یا جدّاه

سو ندارد ز گریه چشمانم

پینه بسته ببین به دستانم

خاطرت هست ناله ها کردم

دست بر سر تو را صدا کردم

از حرم سویِ او دویدم من

هر چه نادیدنی ست دیدم من

من غروبی پر از بلا دیدم

شاه را زیر دست و پا دیدم

آن چه را کس ندیده من دیدم

صحنۀ دست و پا زدن دیدم

خنجری کُند و حنجری دیدم

تَه گودال پیکری دیدم

آه جَدّاه امان ز صوتِ حزین

جملۀ آخرم به اُمّ بنین

پسرت تکیه گاه زینب بود

مرد بود و سپاه زینب بود

پسر تو ز زین اسب افتاد

ضربه هایِ عمود کار دستش داد

او زمین خورده و بلند نشد

سرِ او روی نیزه بند نشد

موضوعات مرتبط: بازگشت کاروان به مدینه ,



برگشت كاروان به مدينه همه جا عطر ياس مي آمد عطر ِ ياس پيمبر رحمت خيمه ميزد به پشت دروازه عابد ا
دوشنبه 20 شهريور 1391 ساعت 1:22 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

 برگشت كاروان به مدينه

همه جا عطر ياس مي آمد

عطر ِ ياس پيمبر رحمت

خيمه ميزد به پشت دروازه

عابد اهل بيت با زحمت

***

داشت خواب مدينه را ميديد

دختر ي كه به شام تهمت خورد

ناگهان ديده بر سحر وا كرد

چشم خيسش به شهر عصمت خورد

***

ديد فرياد طَرّقوا آيد

كوچه واشد به محمل زينب

گفت:اُم البنين بيا اما

دست بردار از دلِ زينب

***

گفت اُم البنين ببين زينب

با چه اوضاعي از سفر برگشت

از حسين تكه هاي پيراهن

از ابالفضل يك سپر برگشت

***

بر بلندي همين كه خيمه زدند

ياد گودال كربلا افتاد

سايه ي خيمه بر سرش كه رسيد

ياد آتش گرفته ها افتاد

***

گفت يادم نميرود هرگز

دلبرم رفت و روز ما شب شد

آن قدر نيزه رفت و آمد كرد

بدن شاه نامرتب شد

***

خطبه ها خطبه هاي غرّا شد

ليك با طعم روضه ي الشام

صحبت از نذر نان و خرما بود

صحبت از سنگهاي كوچه و بام

***

همه جا رنگ كربلا بگرفت

كربلا كربلاي ديگر بود

بر لب زينب و زنان و رباب

روضه ي تشنگي اصغر بود

***

رأس ها بر بدن شده ملحق

دستها جاي زخم هاي طناب

گوشها جاي گوشواره ولي

همه ي گوشواره ها ناياب

***

دختري با قيام نيمه شبش

جان تازه به دين و قرآن داد

در خرابه كنار  رأس پدر

طفل ويران نشين ما جان داد

(علي اكبر لطيفيان)

موضوعات مرتبط: بازگشت کاروان به مدینه ,



بازگشت كاروان به مدينه زينب آئينه ي جلال خداست چشمه ي جاري كمال خداست ردّ پايش مسير عاشوراست
دوشنبه 20 شهريور 1391 ساعت 1:19 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

بازگشت كاروان به مدينه

زينب آئينه ي جلال خداست

چشمه ي جاري كمال خداست

 

ردّ پايش مسير عاشوراست

خطبه هايش سفير عاشوراست

 

مثل كوهِ وقار برگشته

وه چه با افتخار بر گشته

 

غصّه و ماتم دلش پيداست

رنگ مشكي محملش پيداست

 

پشت دروازه خواهري آمد

خواهر بي برادري آمد

 

خواهري كه تنش كبود شده

رنگ پيراهنش كبود شده

 

نيمه جاني كه كاروان آورد

با خودش چند نيمه جان آورد

 

كارواني كه شير خواره نداشت

گوش هايي كه گوشواره نداشت

 

گر چه خورشيد عالمين شده

چند ماهي ست بي حسين شده

 

چند ماه است ديده اش ابري ست

بر سرش سايه ي برادر نيست

 

آسمان بود و غم اسيرش كرد

خاطرات رقيه پيرش كرد

 

رنگ مويش اگر سپيده شده

بارها بارها كشيده شده

 

بهر اُمّ البنين خبر آورد

از ابالفضل يك سپر آورد

 

از حسينش فقط كفن آورد

چند تا تكّه پيرهن آورد

(علي اكبر لطيفيان)

موضوعات مرتبط: بازگشت کاروان به مدینه ,



يا زينب كبري (س) ديده بگشا و ببين زينبت آمد مادر زينب خسته و جان بر لبت آمد مادر از سفر قافل
یکشنبه 15 مرداد 1391 ساعت 12:59 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )
  يا زينب كبري (س)

ديده بگشا و ببين زينبت آمد مادر

زينب خسته و جان بر لبت آمد مادر

 

از سفر قافله‌ي نور دو عينت برگشت

زينبت با خبرِ داغ حسينت برگشت

 

ياد داري كه از اين شهر كه خواهر مي‌رفت

تك و تنها كه نه ، با چند برادر مي‌رفت

 

ياد داري كه عزيز تو چه احساسي داشت

وقت رفتن به برش قاسم و عباسي داشت

 

ياد داري كه چگونه من از اينجا رفتم؟

با حسين و عليِ‌اكبر ِ ليلا رفتم

 

بين اين قافله مادر ، علي ِاصغر بود

شش برادر به خدا دور و بر خواهر بود

*

ولي اكنون چه ز گلزار مدينه مانده؟

چند تا بانوي دلخون و حزينه مانده

مردها هيچ ، ز زنها هم اگر مي‌پرسي

فقط اين زينب و ليلا و سكينه مانده

*

نوه‌ات گوشه‌ي ويرانه‌ي غربت جا ماند

سر ِخاك پسرت نيز عروست جا ماند

 

باوفا ماند كه در كرب و بلا گريه كند

يك دل سير براي شهدا گريه كند

*

ولي اكنون منم و شرح فراق و دردم

ديگر از جان و جهان بعد حسين دلسردم

آه...مادر چه قدَر حرف برايت دارم

بنِگر با چه قَدَر خاطره بر مي‌گردم

جاي سوغات سفر ، موي سفيد و دلِ خون...

...با تن نيلي و اين قدّ كمان آوردم

*

ساقه‌ي اين گل ياس تو زماني خم شد

كه ز سر سايه‌ي آن سرو ِ روانم كم شد

 

كربلا بود و تنش بي‌سر و عريان افتاد

جاي تشييع ، به زير سمِ اسبان افتاد

*

باد مي‌آمد و مي‌خورد به گلبرگ تنش

پخش مي‌شد همه سمتي قطعات بدنش

پنجه‌ي گرگ چنان زخم به رويش انداخت

كه نديدم اثر از يوسف و از پيرهنش

سه شب و روز رها بود به خاك صحرا

غسلش از خون گلو ريگِ بيابان كفنش

خواستم تا بنِشينم به برش در گودال

اشك ريزم به گل تشنه و پرپر شدنش

خواستم تا بنِشينم به برش ، بوسه دهم

به رگِ حنجر خونين و به اعضاي تنش

*

ولي افسوس كه گودال پر از غوغا شد

بين كعب ني و سيلي سر ِمن دعوا شد

 

روي نيزه سر ِ محبوب خدا را بردند

كو به كو پشت سرش ما اسرا را بردند

 

سر ِ او را كه ز تن برده و دورش كردند

ميهمان شب جانسوز تنورش كردند

 

چه بگويم كه سرِ يار كجا جاي گرفت

عوض دامن من طشت طلا جاي گرفت

 

چه قَدَر سنگ به پيشاني و لبهايش خورد

چه قَدَر چوب به دندان سَنايايش خورد

 

روي ني وقت تلاوت كه لبش وا مي‌شد

نوك سرنيزه هم از حنجره پيدا مي‌شد

 

كاش مي‌شد كه نشان داد كبودي‌‌ها را

تا كه معلوم كنم ظلم يهودي‌ها را

 

كوچه‌هاشان پُرِ سنگ و پُرِ خاكستر بود

كارشان مسخره‌ي كودك بي‌معجر بود

 

خوب كه جانب ما سنگ پراني كردند

تازه گرد آمده و چشم چراني كردند

*

كوفه گرچه صدقه لقمه‌ي نان مي‌دادند

در عوض شام ز طعنه دِقِمان مي‌دادند

خارجي‌زاده صدا كرده و مارا مردُم

كوچه كوچه همه با دست نشان مي‌دادند

غارتيها به اهالي ِ لب بام رسيد

گوئيا جايزه بر سنگ‌زنان مي‌دادند

تا بيُفتند رئوس شهدا مخصوصاً

نيزه‌ها را همگي تُند تكان مي‌دادند

*

پسرت را اگر از تيغ و سنانها كُشتند

آخ مادر ، كه مرا زخم زبانها كُشتند

(علي صالحي)




از ره دور خبر می آید کاروانی ز سفر می آید راه این قافله را باز کنید دختر شاه ظفر می آید مع
چهارشنبه 28 تير 1391 ساعت 18:34 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

از ره دور خبر می آید

کاروانی ز سفر می آید

 

راه این قافله را باز کنید

دختر شاه ظفر می آید

 

معجری را که به سر پوشیده

به رقیّه چقَدَر می آید

 

آب و آیینه بیارید همه

مادری با دو پسر می آید

 

وارث رزم حسن،عبدالله

مثل بابا به نظر می آید

 

قاسم از بسکه شهادت طلب است

از لبش شهد شکر می آید

 

مشک ها را همه پر آب کنید

کودکی با لب تر می آید

 

قمر قافله ی هاشمیان

از پس ابر به در می آید

  

چقَدَر کرب و بلا دلگیر است

از غمش حوصله سر می آید

 

وای از حال یتیمی،وقتی

از لبش خون جگر می آید

 

حرمله در پی صیدش دارد

با سه تا تیر سه پر می آید

 

موضوعات مرتبط: بازگشت کاروان به مدینه ,



بازگشت کاروان به مدینه
سه شنبه 23 اسفند 1390 ساعت 19:48 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

امام سجاد(ع)-بازگشت کاروان به مدینه

 

بشیر! این جا که عقل و عشق مات ست

مدینه، وادی صبر و ثبات ست

مدینه، شهر خون، شهر شهادت

مدینه، ساحل عشق و نجات ست

مدینه! دیده‏ام من کربلائی

که چشمم تا ابد شط فرات ست

مدینه! با هزار اندوه و حسرت

مرا یک سینه رنج و خاطرات ست

چه گویم از حدیث هجر و غم هاش؟

مرا مادر نمی‏زاد از ازل کاش!

مدینه! من که با غم همنشینم

جهان سوزد ز آه آتشینم

شمیم بوستان طا و هایم

شکوه لاله ‏زار یا و سینم

ببین شور حسینی در نگاهم

بخوان شوق شهادت از جبینم

فروغ دیده‏ی زهرای مظلوم

پناه خلق، زین ‏العابدینم

چه گویم از حدیث هجر و غم هاش؟

مرا مادر نمی‏زاد از ازل کاش!  

خلیل‏ آسا به همت بت شکستم

که فرزند منا و مکه هستم

به روز من چه آوردند این قوم!

به جرم این که من یکتا پرستم

فضا پوشیده از ابر ستم بود

که روی ناقه‏ی عریان نشستم

چه شب هائی که با من گریه کردند

غل و زنجیرهای پا و دستم

چه گویم از حدیث هجر و غم هاش؟

مرا مادر نمی‏زاد از ازل کاش!

کسی نگرفت غیر از غم، سراغم

نشسته لاله‏ی صحرا به داغم

من آن مرغ شب آهنگم که باشد

بلور اشک زینب شب چراغم

از آن روزی که گلچین غنچه را چید

سیه‏ پوش غم گل های باغم

شهید زنده‏ام من، شاهدم من

شهادت نامه‏ی من، درد و داغم

چه گویم از حدیث هجر و غم هاش؟

مرا مادر نمی‏زاد از ازل کاش!

اگر چه لاله، خود را وقف غم کرد

چو من کی در صبوری قد علم کرد؟

اگر از هجر یک فرزند، یعقوب

فروغ دیده‏اش را گریه، کم کرد

مرا هفناد و دو داغ جگر سوز

پریشان روزگار و پشت خم کرد

به گلزار ولایت هر چه گل بود

به شمشیر ستم، گلچین قلم کرد

چه گویم از حدیث هجر و غم هاش؟

مرا مادر نمی‏زاد از ازل کاش!

کسی گل را به چشم تر نبوسید

کسی گل را ز من بهتر نبوسید

کسی چون من گلش نشکفت در خون

کسی چون من گل پرپر نبوسید

کسی غیر از من و زینب در آن دشت

به تنهائی تنِ بی ‏سر نبوسید

به عزم بوسه، لعل لب نهادم

به آنجائی که پیغمبر نبوسید

چه گویم از حدیث هجر و غم هاش؟

مرا مادر نمی‏زاد از ازل کاش!

چو گل در بستر خون دیدم او را

چو برگ یاسمن بوسیدم او را

گل حسرت به دست، آسان نیامد

سحر از شاخه‏ی غم چیدم او را

به سروستان سبز دل نشاندم

کنار گلبن امیدم او را

گل صد برگ زهرا بی ‏کفن بود

خودم در بوریا پیچیدم او را

چه گویم از حدیث هجر و غم هاش؟

مرا مادر نمی‏زاد از ازل کاش!

فلک، کوس وداع آخرین زد

ملک بر صبر زینب آفرین زد

ز میدان، اسب بی‏صاحب که آمد

به تصویر گمان، رنگ یقین زد

سکینه گفت در گوشش چه رمزی

که آتش در دل آن بی قرین زد؟

خبر دارم که آن اسب وفادار

کنار خیمه‏ها سر بر زمین زد

چه گویم از حدیث هجر و غم هاش؟

مرا مادر نمی‏زاد از ازل کاش!

مکن منعم، مدام ار گریه کردم

غم خود را نهان در گریه کردم

گلاب اشک من گلگون اگر بود

به آن گل های پرپر گریه کردم

به باغ کربلا با هم سرایان

به داغ شش برادر گریه کردم

شب تنهائیم در خلوت خویش

بر آن تنهای بی‏سر گریه کردم

چه گویم از حدیث هجر و غمهاش؟

مرا مادر نمی‏زاد از ازل کاش!

سعادت، منتهای راه ما بود

شهادت، قصه‏ی دلخواه ما بود

اگر کاخ ستم زیر و زبر شد

اثر در ناله و در آه ما بود

پی روشنگری از کوفه تا شام

سر فرزند زهرا، ماه ما بود

گهی دیر نصاری، مجلس انس!

گهی ویرانه، خلوتگاه ما بود!

چه گویم از حدیث هجر و غم هاش؟

مرا مادر نمی‏زاد از ازل کاش!

اگر خونین، دل غم باورم بود

محبتهای زینب یاورم بود

میان خیمه‏ی آتش گرفته

به رأفت، سایه‏ی او بر سرم بود

اگر چون شمع از تب سوختم من

همین پروانه، دور بسترم بود

شهید زنده‏ی تاریخ، زینب

نه تنها همسفر، همسنگرم بود

چه گویم از حدیث هجر و غم هاش؟

مرا مادر نمی‏زاد از ازل کاش!

اگر با صد مصیبت روبرو بود

پرستار من غمدیده، او بود

نگاه روشن او، باغ امید

حضور او بهشت آرزو بود

بهارش را خزان کردند، اما

مپنداری اسیر رنگ و بو بود

گهی چون گل، ز گریه غرق شبنم

گهی چون غنچه، عقده در گلو بود

چه گویم از حدیث هجر و غم هاش؟

مرا مادر نمی‏زاد از ازل کاش!

نه تنها زینب از دین یاوری کرد

به همت کاروان را رهبری کرد

به دوران اسارت، با یتیمان

نوازشها به مهر مادری کرد

چنان کوشید در ابلاغ پیغام

که در هر راه، پیغام ‏آوری کرد

گل‏افشان کرد محمل را، که باید

به روی ماه نو، نوآوری کرد!

چه گویم از حدیث هجر و غم هاش؟

مرا مادر نمی‏زاد از ازل کاش!

نه سروستان بجا و نه چمن بود

مصیبت پیش چشمش موج‏ زن بود

اگر چه از دیار کوفه تا شام

به هرجا سر زدم رنج و محن بود

پریشان ‏خاطرم از شام، از شام!

که آنجا خون روان از چشم من بود

دم دروازه‏ی ساعات، دیدم

به شادی کار مردم کف‏ زدن بود!

چه گویم از حدیث هجر و غم هاش؟

مرا مادر نمی‏زاد از ازل کاش!

محبان را غم محبوب، سختست

فراق مهربان خوب، سختست

زهستی دل بریدن، نیست مشکل

ولی دل‏کندن از محبوب، سختست

اگر در سختی دوران شنیدی

صبوری کردن ایوب سختست

خدا داند که پیش چشم زینب

لب لعل حسین و چوب، سختست

چه گویم از حدیث هجر و غم هاش؟

مرا مادر نمی‏زاد از ازل کاش!

ز صحرا، ساربانها را بیارید

درای کاروانها را بیارید

من از یغماگران خواهش نکردم

که خلخال جوانها را بیارید

به تاراج آنچه را بردید، بردید

امید خسته ‏جانها را بیارید

به غارت رفته از ما جامه‏هائی

که زهرا رشته، آنها را بیارید

چه گویم از حدیث هجر و غم هاش؟

مرا مادر نمی‏زاد از ازل کاش!

به خاک غم، جبین سودیم و رفتیم

طریق عشق پیمودیم و رفتیم

ز تیغ خارها در سایه‏ی گل

نسیم‏آسا، نیاسودیم و رفتیم

به باغ سبز هستی، تا قیامت

به داغ لاله افزودیم و رفتیم

بروی مرگ خندیدیم و گفتیم:

اگر بار گران بودیم و رفتیم

چه گویم از حدیث هجر و غم هاش؟

مرا مادر نمی‏زاد از ازل کاش
موضوعات مرتبط: بازگشت کاروان به مدینه ,



بازگشت کاروان به مدینه
سه شنبه 23 اسفند 1390 ساعت 19:48 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

حضرت رباب(س)-بازگشت کاروان به مدینه

 

شکسته پشت غم از بار غصه های رباب

از آن زمان که شنیده است ماجرای رباب

به سوز سینه ی گهواره داغ غم زده است

شرار زخم دل خون لای لای رباب

و تار صوتی آتش گرفته می فهمد

که آمده چه بلایی سر صدای رباب

برای کودکش آن قدر آه و ناله نکرد

که چشم مشک پر از اشک شد به جای رباب

به جان گریه ی شش ماهه روی دست حسین

کسی نریخته اشکی مگر به پای رباب

قنوت صبر گرفته برای حلق علی

خدا کند به اجابت رسد دعای رباب

میان هلهله ی چنگ و های و هوی رباب

سه شعبه زخم زد و ناله شد نوای رباب

و ناگهان پر و بال فرشته ها تر شد

به خون کشته ی مظلوم کربلای رباب

"رقیه" آمده از یک فرشته می پرسد

پیام تسلیت آورده ای برای رباب؟

و فکر می کنم آب فرات گِل شده است

که ریخته به سرش خاک، در عزای رباب

خدا به داد دل خاطرات او برسد

چه می کشند خیالات انزوای رباب  

موضوعات مرتبط: بازگشت کاروان به مدینه ,



بازگشت کاروان به مدینه
جمعه 23 دي 1390 ساعت 19:37 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

 

فضل بن محمد بن فضل بن حسن بن عبيدالله بن عباس بن اميرالمومنين عليه السلام نيز،كه از تبار قمر بنى هاشم است ، مرثيه ذيل را در سوگ جد خود سروده است :

انى لا زكر للعباس موقفه
بكربلا و هام القوم يختطف
يحمى الحسين و يحميه على ظما
و لا يولى و لا يثنى فيختلف
و لا ارى مشهدا يوما كمشهده
مع الحسين عليه الفضل و الشرف
اكرم به مشهد ابانت فضيلته
و ما اضاع له افعاله خلف (769)

و چه زيبا سروده است شاعر بزرگ اهل بيت عليهم السلام مرحوم سيد جعفر حلى ره در مدححضرت ابوالفضل العباس عليه السلام :

وقع العذاب على جيوش اميه
من باسل هو فى الوقايع معلم
ما راعهم الا تقحم ضيغم
غير ان يعجم لفظه و يدمدم
عبست وجوه القوم خوف الموت
و العباس فيهم ضاحك متبسم
قلب اليمين على الشمال و غاص فى
الاوساط يحصد للرووس و يحطم
بطل تورث من ابيه شجاعه
فيها انوف بنى الضلاله ترغم
حامى الظعينه اين منه ربيعه
ام اين من عليا ابيه مكدم
فى كفه اليسرى السقا يقله
و بكفه اليمنى الحسام المخذم
حسمت يديه المرهقات و انه
و حسامه من حدهن لاحسم
فغدا يهم بان يصول فلم يطق
كالليث اذا اظفاره تتقلم
امن الردى من كان يحذر بطشه
امن البغات اذا اصيب القشعم
و هوى بجنب العلقمى فلينه
للشاربين به يدان العلقم (770)

كميت شاعر چه خوش سروده است :

و ابوالفضل ان ذكر هم الحلو
شفاء النفوس من اسقام
قتل الادعياء اذقتلوه
اكرم الشاربين صوب الغمام (771)

يعنى : و ابوالفضل (يكى از جوانمردان بود) كه ياد شيرين آنها شفاى درد هر دردمندىاست .
آن كه زنازادگان را كشت در آن هنگامى كه او را كشتند، و بزرگوارترين كسى كه از آبباران آشاميد. شاعرى ديگر درباره عباس بن على عليه السلام چنين سروده است :

احق الناس ان يبكى عليه
فتى ابكى الحسين بكربلا
اخوه و ابن والده على
ابوالفضل المضرج بالدماء
و من واساه لا يثنيه شى
و جادله على عطش بماء

يعنى : شايسته ترين كسى كه سزاوار است مردم بر او بگريند آن جوانى است كه(شهادتش ) حسين عليه السلام را در كربلا به گريه انداخت . يعنى برادر و فرزندپدرش على عليه السلام كه همان ابوالفضل بود و به خون آغشته گشت . و كسى كه بااو مواسات كرد و چيزى نتوانست جلوگير او (در اين مواسات ) گردد، و با اينكه خودتشنه آب بود، (آب نخورد و) به آن حضرت كرم كرد.
به دريا پا نهاد و تشنه برگشت

ام البنين مضطر نالد چو مرغ بى پر
گويد به ديده تر، ديگر پسر ندارم
زنها! مرا نگوييد ام البنين از اين پس
من ام بى بنينم ، ديگر پسر ندارم
مرا ام البنين ديگر مخوانيد
به آه وناله ام يارى نماييد
بنالم بهر عباسم شب و روز
شده آهم به جانم آتش افروز
به دشت كربلا آن مه جبينم
شنيدم بود سقاى حسينم
به دريا پا نهاد و تشنه برگشت
حسينش تشنه بود، از آب لب بست
گذشت از آب و كسب آبرو كرد
به سوى خيمه ها با آب رو كرد
ز نخلستان چو بر سوى خيم شد
به دست اشقيا دستش قم شد. (772)

رباب همسر امام حسين عليه السلام ابوالفرج از عوف بن خارجه نقل كرده است كه : نزد عمر بن الخطاب بودم كه مردى پيشاو آمد و سلام كرد. عمر، نام او را پرسيد
گفت : مردى نصرانى هستم و نام من امرء القيس است ، آمده ام تا اسلام اختيار كنم و آداب رابدانم
اسلام را بر او عرضه كردند و مسلمان شد و امارت قبيله قضاعه را - كه در شام بودند -به او پيشنهاد كردند، پذيرفت .
چون او از نزد عمر بيرون آمد حضرت اميرالمومنين عليه السلام او را ملاقات كرد و حسن وحسين عليه السلام همراه پدر بودند. حضرت به او فرمود: من على بن ابى طالب پسرعموى رسول خدا و داماد اويم ، و اينان فرزندان منند كه مادرشان فاطمه دختررسول خداست ، ما را به پيوند با تو رغبت است .
امرء القيس گفت : يا على ! دخترى دارم به نام محياه او را به عقد تو در آوردم ، ودختر ديگرم سلمى را به فرزندت حسن و سومين دخترم را به نام رباب به حسين دادم .
صاحب كتاب اغانى مى گويد: آن روز به شب نرسيد كه اميرالمومنين عليهالسلام رباب دختر امرء القيس را براى فرزندش حسين عقد فرمود. رباب از حسين عليهالسلام دو فرزند آورد به نامهاى عبدالله و سكينه . هشام بن سائب كلبى مى گويد كه :رباب از زنان برگزيده بود و پدر او امرء القيس از اشراف و خانواده هاى بزرگ عرببشمار مى رفت و رباب در نزد امام حسين عليه السلام منزلتى بسزا داشت و همواره نظرعنايت امام حسين عليه السلام به او معطوف بود، و اين اشعار را امام حسين عليه السلامدرباره او و فرزندش سكينه انشاء فرمود:

لعمرك اننى لاحب دارا
تكون بها سكينه و الرباب
احبهما و ابذل جل مالى
و ليس لعاتب عندى عتاب

به جان تو سوگند كه من دوست دارم خانه اى را كه در آن سكينه و رباب باشد، آن دو رادوست مى دارم و مالم را بذل مى كنم ، و عتاب كننده را نزد من حق عتاب نيست
روايت شده است كه : بعد از شهادت امام حسين عليه السلام ، رباب تا زنده بود، پيوستهمى ناليد و مى گريست .
ابن اثير مى گويد: رباب هم با قافله اسيران به شام رفت و چون به مدينه بازگشتاشراف قريش او را به همسرى طلبيدند، رباب گفت : من هرگز پس ‍ ازرسول خدا كه همسر فرزندش بودم ، همسر فرزند ديگرى نخواهم شد، و تا يكسال همچنان مى گريست و از زير آسمان به پناه هيچ سقفى نرفت تا از فرط اندوه ، جانسپرد!
و بعضى گفته اند: حضرت رباب يك سال در كنار قبر امام حسين عليه السلام ماند، آنگاهبه مدينه مراجعت نمود و از شدت اندوه در گذشت . و اين اشعار را در مرثيه امام حسين عليهالسلام سروده بود:

ان الذى كان نورا يستضاءبه
بكربلا قتيل غير مدفون
سبط النبى جزاك الله صالحه
عنا و جنبت خسران الموازين
قد كنت لى جبلا صعبا الوذ به
و كنت تصحبنا بالرحم و الدين
من لليتامى و من للسائلين و من
يعنى و ياوى اليه كل مسكين
و الله لا ابتغى صهرا بصهركم
حتى اغيب بين الرمل و الطين (773)

ورود عليا مخدره زينب عليهاالسلام به مدينه طيبه به گفته مولف طراز المذهب : چون اهل بيت عليهم السلام در بازگشت از شام ، به مدينهنزديك شدند و سواد شهر نمايان گرديد، عليا مخدره زينب عليهاالسلام فرمود: اىخواهران ، از محملها پياده گرديد كه اينك ، روضه منور جدمرسول خدا صلى الله عليه و آله نمايان گرديد. سپس فرمود: اى ياران ، اين محملها رادور، و اين شتران را به يك سوى بريد كه ما را تاب ديدن نمانده است . در آن وقت ، چنانآهى بركشيد كه مى خواست روح مباركش از قالب تن بيرون تازد. پس همگى فرود آمدند ولواى غم و مصيبت بر افراشته و خروش محشر نمايان ساختند و اسبابى كه از شهداىكربلا با خود داشتند بگستردند و خيمه حضرت سيد الشهدا عليه السلام را كه در هيچمنزلى بر سر پا نكرده بودند در بيرون مدينه بر پا كردند و مسند آن حضرت راگستردند. چون عليا مخدره اين بديد، چنان ناله بركشيد كه بيهوش به روى زمين افتاد.چون به هوش آمد با ناله جگر شكاف فرياد بركشيد: وافرقتاه اين الكماه ؟ اين الحماه ؟و الهفتاه

فما لى لا اوارى الحمام المهجته
و كنت يحى نور عين و عزتى

يا اخى يا حسين ، هولاء جدك و امك و اخوك الحسن و هولاء اقربائك و مواليك ينتظرون قدومكيا نور عينى قد قضيت نحبك و اورثتنى حزنا طويلا مطولا ليتنى مت و كنت نسيا منسيا.
پس از آن روى به مدينه آورد و آن شهر را مخاطب ساخته فرمود: اى مدينه جدىفاين يومنا الذى قد خرجنا منك بالفرح و مسره و الجمع و الجماعه و لكن رجعنا اليكبالاحزان و الالام من حوادث الزمان فقدنا الرجال و البنين و تفرقت شملنا آنگاهبه سوى روضه منور جدش ‍ روان گرديد. چون به روضه رسيد هر دو طرف درب مسجدرا گرفت و چنان ناله از جگر بر آورد كه مسجد رامتزلزل گردانيد. سپس رسول خدا را سلام داد و گفت : السلام عليك يا جداه ، يارسول الله ، اين ناعيه اليك اخى الحسين ابو مخنف گويد: در اين وقت ، ناله اى بلنداز قبر مطهر برخاست و مردمان از شدت بكا و نحيب به لرزه در آمدند، و آن مخدره فرمود:كاش مرا به خويش وا مى گذاشتيد تا سر به صحرا گذاشته خاك بيابانها را باسرشگ ديده تر مى كردم ، زيرا چگونه داخل مدينه شوم وسوال و جواب نمايم . در آن وقت ، زنان مدينه و هاشميات بهاستقبال زينب شتافته و آن مخدره را در بدو حال نشناختند، چون حوادث روزگار چهره آنمخدره را ديگر گون كرده بود. زنان مهاجر و انصار و قريشيان چون آن حالت بديدند،خود را بر خاك و خاره بينداختند، گريبانها چاك كردند، صورتها بخراشيدند و چونديوانگان گريستند، به گونه اى كه سنگ را آب و آب را كباب مى ساختند، و تمامامبهوت و متحير بودند، چون شخص صاعقه زده يا امواتى كه در عرصه عرصات از قبوربيرون آيند. پس زنان اطراف آن مخدره را فرا گرفتند تا او را به خانه برند وپيوسته او را تسليت مى دادند. فرمود: چگونه به خانه بروم و به كدام خانهداخل بشوم كه صاحب ندارد و مردان آن همه كشته و در خون آغشته مى باشند؟ و كلماتىفرمود كه دلهاى حاضران را از تن آواراه ساخت . (774)
ملاقات ام البنين با زينب كبرى عليهاالسلام آورده اند: وقتى كه اهل بيت عليهم السلام وارد مدينه شدند، ام البنين عليه السلام كهكنار قبر پيامبر صلى الله عليه و آله با زينب كبرى عليه السلام ملاقات كرد و به وىگفت : اى دختر اميرالمومنين ، از پسرانم چه خبر؟
زينب عليه السلام فرمود: همگى كشته شدند. ام البنين عرض كرد: جان همه به فداىحسين عليه السلام ، بگو از حسين عليه السلام چه خبر؟ زينب فرمود: حسين عليه السلامرا با لب تشنه كشتند. ام البنين عليه السلام تا اين سخن را شنيد، دستهاى خود را برسر كوفت و با صداى بلند و حال گريان گفت : واحسيناه ! زينب عليه السلام فرمود: اىام البنين ، از پسرت عباس يك يادگارى آورده ام . ام البنين گفت : آن يادگار چيست ؟
زينبت عليه السلام سپر خونين حضرت عباس عليه السلام را از زير چادر بيرون آورد، وام البنين عليه السلام تا آن را ديد، آنچنان دلش سوخت كه نتوانستتحمل كند و بيهوش به زمين افتاد. (775)
طبيب دردمندان

صدا در سينه ها سكت كه اينك يار مى آيد
ز راه شام و كوفه عابد بيمار مى آيد
غبار راه بس بنشسته بر رخسار چون ماهش
به چشم آيينه ايزد نمايى تار مى آيد
الا اى دردمندان مدينه با دو صد حسرت
طبيب دردمندان با دل تبدار مى آيد
الا اى بانوان اهل يثرب پيشواز آييد
كه زينب بى برادر بادل غمخوار مى آيد
بيا ام البنين با ديده گريان تماشا كن
كه اردوى حسينى بى سپهسالار مى آيد

زينب عليهاالسلام كنار قبر رسولخدا صلى الله عليه و آله بانوى بانوان زينب را در مجالس عزا سوگوارى كه عبدالله جعفر براى دو فرزندشبر پا كرده نمى بينيم . به گمان ما مى رسد كه بيدار خوابى و رنج مصيبت وفرسودگى بر او فشار آورده و در اثر ناتوانى به خواب رفته است . ولى چيزى نمىگذرد كه او را مى بينيم از اشك خود دارى كرده و در پى انجام كارى شده و چيزى را جست وجو مى كند.
امروز براى زينب به جز گريه و زارى وظيفه ديگرى است .
اين خون پاك نبايد به هدر رود و به خدا اين شهيدان بزرگوار سزاوار نيست كه ازصفحه گيتى محو شوند. (776)
مردم دسته دسته به خارج شهر، آن جا كه جاده خاكى به كربلا منتهى مى شد پيش مىرفتند، از خبر ورود اهل بيت رسول خدا صلى الله عليه و آله بين مردم همهمه اى شد، مدينهيك پارچه عزا و ماتم بود، شيعيان على مرتضى عليه السلام چون مردان جوان مرده اشكمى ريختند و زنان ضجه و شيون مى كردند، مقابل مسجدرسول خدا صلى الله عليه و آله جمعيت انبوه ترى ضجه و شيون مى كردند. زينب واردمدينه مى شود. با ديدن زينب صداى ضجه و شيون بلند شد. شتر آن بانوى شجاع كهاز مبارزه بيدادگرانه مردم خواب رفته و شام و كوفه باز مى گشت ، درمقابل مسجد توقف نمود، بانوان بر گرد وجودش حلقه زدند. ولى ناگهان به جاىضجه و شيون سكوت همه جا را فراگرفت .
حضرت زينب عليه السلام به كمك آنان كه افتخار خدمتگزارى اش را داشتند از كجاوهپياده شد و به در مسجد تكيه داده و به سكوت مردم خيره خيره نگاه مى كرد. ناگهان دخترعلى مرتضى سكوت را در هم شكست ، خطاب به تربت مطهر جد بزرگوارش چنين فرمود:
اى جد بزرگوار! من خبر شهادت برادر عزيزم حسين را برايت آورده ام (777)
به دنبال اين سخن كوتاه چنان ضجه كشيد كه مردم با او همصدا شدند. كمى سكوت كرد،ولى مردم همچنان ضجه مى زدند و بر قاتلان زادهرسول خدا صلى الله عليه و آله لعن نفرين مى فرستادند. ولى باز زينب به اطرافنگاهى افكنده با ناله سوزان و ملايمى كه از اعماق قلب مى كشيد، همهمه اى ديگر بهوجود آورد و آنگاه دوباره چنين آغاز سخن فرمود: اى حسين ، برادرم ، اين قبر جد و مادر وبرادر تو است ، اينها همه قوم و خويشان و دوستان تو هستند كه منتظر قدوم تو هستند.
اى برادر، اى نور چشم من ! تو رفتى آيا مرا به غم و اندوه هميشگى مبتلا ساختى و اىكاش من مرده بودم و چنين روز تلخى را به خود نمى ديدم ! و آنگاه خطاب به مردم مدينهچنين فرمود: اى مدينه رسول خدا صلى الله عليه و آله ، چه شد آن روز كه ما دسته جمعىبا شادى و خوشحالى خارج مى شديم ، ولى امروز در اثر حوادث زمان ، مردان وفرزندان خود را از دست داده ايم و با غم و اندوه وارد مى شويم ؟
فصل دوم : مجالس عزادارى در مدينه پس از اين آگاهى دردناك و رنج آفرين كه مدينه را در ضجه و شيون فرو برده بود هرجا را كه نظرى افكندند سياه پوش شده و پاسخ هر سخنى كه بااهل مدينه در ميان مى نهادند جز اشك و آه و حسرت چيزى نمى شنيدند، مجالس عزادارىبرقرار شد تا يادى از شهيدان راه خدا نموده باشند، در آن مجالس سخن از شهادت حسينبن على عليه السلام جگر گوشه رسول خدا صلى الله عليه و آله و جنايت هاى يزيد وعمال او به ميان مى آمد، يكى از افرادى كه مجلس عزادارى منعقد نموده بود عبداله بن جعفرطيار بود كه براى سوگوارى عموزاده اش حضرت حسين بن على عليه السلام و ديگرشهيدان به ويژه دو فرزندش مجلسى تشكيل داده بود.
مردم دسته دسته براى عرض تسليت و جويا شدن از حقايقى كه به وسيله ماموران كثيفيزيد تحريف شده بود به آن مجلس مى آمدند، هر كس وارد مى شد سراغ زينب دختر رشيدعلى مرتضى عليه السلام را مى گرفت ، ولى همه مى گفتند كه او در مجلس حضورندارد.
البته در اين هنگام دو پاسخ به گوشها مى رسيد. عده اى مى گفتند: زينب در اين سفربى نهايت رنج و عذاب كشيده و چنان فرسوده و ناتوان گشته كه از شركت در مجلس عزااو را منع كرده اند (778) ولى در پاسخ اين نوع سخنان مى توان گفت كه مقام استقامتزينب از اين بالاتر است ، بلكه اگر حضرت هم شركت نكرده علتش پايه گذارى يكانقلابى است كه در مدينه بايد پياده مى شد.
مدينه نبايد خاموش شود! اين فكر پى در پى زينب عليهاالسلام بود، هر جا كمى تنها مى نشست و به آينده ومسووليتى كه به عهده او گذاشته اند مى انديشيد بى نهايت رنج مى برد و پيش خود مىفرمود: مدينه نبايد خاموش شود اهالى مدينه بايد روح انقلابى داشته باشند وهميشه در تدارك نهضت عليه يزيد باشند.
اين آگاهى و شورش عليه ظالمان انجام شدنى نيست مگر اين كه من برنامه اى دقيق داشتهباشم .
ولى چگونه بايد شروع كرد؟ در شام و كوفه زمينه براى سخنرانى هاى انقلابى عليهيزيد بن معاويه آماده بود، ولى در اين جا چه كنم ؟ با شركت نكردن در اين جلسات يكانقلاب فكرى در همه طبقات حتى مزدوران يزيد به وجود آوردم و بايد از آن بهرهبردارى كنم و نگذارم مردم به زودى جنايات اين دزدان انسانيت را فراموش كنند، بايد بههر نحوى شده برنامه اى را طرح و پياده كنم .
تا اين كه پس از ساعت ها انديشيدن ، بهترين راه را انتخاب كرد كه جلوس ‍ نموده و زنانمدينه را به حضور پذيرفته فجايع و ستم ها و شكنجه ماموران دژخيم بنى اميه رابازگو كند. اين بهترين راهى بود كه مى توانست با وضع خفقان مدينه كه مامورانيزيد به وجود آورده بودند انتخاب كند. خوب تشخيص داده بود، پس از چندى كه اينبرنامه را اجرا كرد، قبايل و عشاير در فكر خونخواهى بر آمدند. (779)
نامه فرماندار مدينه جاسوسان و ماموران مخفى فرماندارى كه در مجالس سوگوارى شركت داشتند و اين باربا دست زنان كه در مجلس زينب عليهاالسلام حضور مى يافتند براى زينب دختر فاطمهزهرا عليهاالسلام پرونده سازى كرده و فرماندار را آگاه كردند كه اگر به اينصورت پيش برود در آينده نزديك نه تنها زنان قيام مى كنند بلكه شوهران خود را بهشورش عليه يزيد دعوت خواهند نمود.
خبرهاى پى در پى ماموران مخفى فرماندار، عمر بن سعيد الاشراق فرماندار مدينه راواداشت كه نامه اى به يزيد نوشته و وقايع را پيش از اين كه حادثه اى رخ دهد شرحداده ، كسب تكليف كند.
فصل سوم : دستور تبعيد حضرت زينب كبرى عليهاالسلام به دنبال گزارش هاى تكان دهنده عمرو بن سعيد الاشراق فرماندار مدينه كه موجبناراحتى بى نهايت يزيد شده بود با مشورت هاى پى در پى با اطرافيان بى خبر ازخدا دستور داد تا فرماندار مدينه زينب را به هر جا كهتمايل دارد تبعيد كند، تا از شورشى كه پيش بينى مى شد جلوگيرى نمايند. (780)
فرماندار كه انتظار دريافت دستور يزيد دقيقه شمارى مى كرد، با رسيدن دستور يزيدبى نهايت خوشحال شد كه از شورش داخلى جلوگيرى بهعمل خواهد آورد و چند روز ديگر پست و مقامش محفوظ ماند. ولى پس از لحظاتى كه در ايندستور فكر كرد، در اين انديشه فرو رفت كه چه كسى مامور ابلاغ باشد و آيا حضرتزينب به همين سادگى مدينه را ترك مى كند يا استقامت خواهد نمود. از طرفى پس از اوچه خواهد شد؟ مردم آرام مى گيرند يا عليه يزيد قيام مى كنند؟ فكرها كرد تا اين كهتصميم گرفت شخصا به زينب ابلاغ نمايد.
اگر ما را آتش بزنند! فرماندار مدينه به حضور زينب شرفياب شده دستور يزيد بن معاويه را به عرضحضرت رسانيد. ولى با انقلاب روحى زينب مواجه شد. زينب فرمود: توخيال مى كنى ما آنچه كه يزيد مرتكب شده است را فراموش ‍ كرده ايم ؟ شما فكر كرده ايدشكنجه هاى روحى و جسمى يزيد را از ياد برده ايم ؟
هنوز خون هايى كه بنا حق ريخته شده است درمقابل چشم ما مى جوشد و نمى دانيد كه چقدر سوزش دارد.
به خدا قسم ، اگر ما را آتش بزنند از سر قبر جدمرسول خدا صلى الله عليه و آله بيرون نخواهم رفت .
زينب دختر عقيل و ديگر دختر عموها بر گرد وجود نازنين او حلقه زده ، عرض كردند: شماراست مى گويى ولى خدا خلف وعده نفرموده و زمين را به ميراث به شما داده تا هر كجاميل داشته باشيد زندگى كنيد و به زودى خداوند از تبه كاران و ستمگران انتقام خواهدكشيد. پس بهتر است كه شهر امنى را انتخاب كنى .
كجا را انتخاب كنم ؟ حال كه من را به تبعيد تهديد كرده اند كجا بروم ؟ فرستاده فرماندار زينب را به تبعيدو ترك مدينه تهديد كرد و به او گفت : بايد از اين سرزمين بيرون بروى ولىزينب فرمود: كجا بروم ؟
گفتند: به هر كجا كه مى خواهى برو، شام يا كوفه
نه ...نه ... هرگز از شام و كوفه دل خوشى ندارم و پيش خود مى انديشيد آنجا را روشنكرده هنوز طنين سخنانش در شام و كوفه پيچيده است ، حالا كه بنا شده مدينه را ترك كندبهتر است جايى را انتخاب كند كه مردم آن نياز به بيدارى داشته باشند. ولىعمال كثيف اين حكومت چنان حقايق را واژگون كرده اند كه هر كجا روى آسمان همان رنگ است .
زينب ، بايد از اجتماع مسلمين دور باشى ...بايد به نقاط دور دست بروى ، تو مردم راعليه يزيد مى شورانى ...و اين جرم تو است . در هر صورت جايگاه خود را انتخاب كن .
تبعيد به سوى مصر مصر آماده شو...
آماده شو تا قهرمانى را كه به سوى تو مى آيد بپذيرى ...آماده شو...زنى به سوىتو مى آيد كه در سنگينى و وقار چون كوه هاى استوار بر زمين سايه انداخته است ....
آماه شو...تا مقدم مهمان عزيزت را گرامى بدارى ...مهمانى كه يك عمر از ميزبانان روىترش ديده است . اكنون تو او را گرامى بدار، گرامى بدار، چون خدا ورسول ، على مرتضى و فاطمه زهرا عليهاالسلام او را گرامى داشته اند. گرامى بدار،تا براى اولين بار شايد در زندگى پر ماجرايش براى يك بار هم كه شده است آسودهبخوابد...
مهمانى گرانقدر...مهمانى كه هيبت نامش كاخ ‌ها را به هم ريخت . مهمانى كه بيان قاطع اوانقلاب حسين بن على عليهاالسلام را به تكامل رسانيد. مهمانى عالى قدر كه فريادشيزيد را لرزاند و مجلس شاهانه او را درهم كوبيد. مهمانى بت شكن كه چون اجداد گرامىاش بت هاى ساختگى را درهم شكست و بر دل هايى كه شادى و سرور مى كردند و آنها راخارجى مى دانستند پرچم ضد يزيد را نصب كرد.
مهمانى خراب كننده كاخ ‌ها كه زرق و برق ها را ناديده گرفت ، چنان اوضاع واحوال كاخ نشين ها را پريشان كرد كه گويى كاخ ‌ها بر سرشان كوبيده شد. مهمانىمدافع محرومان ، مهمانى حامى رنجبران و زحمتكشان .
زينب قهرمان موسس اسلام ...زينب پيكار جوى دلير، انديشورى شجاع مصر، آماده شو، اينكاروان حركت مى كند.
حركت كاروان به تبعيدگاه سرانجام زينب بى گناه به جرم پاكدامنى بدون محاكمه و بدون پرونده يا با پروندهجعلى عازم تبعيد شد، مدينه را براى فرماندار آلوده و مزدوران بى غيرت و زن پرست ودنيا خوار وى گذاشت . در نظر فاطمه و على عليه السلام تبعيد بهتر از كاخ آلوده بودو زندگى در تبعيد با پاكى نيكوتر و شرافتمندانه تر از زندگى در كاخ ‌هاى شهرىبا ناپاكى بود. فرزند على مرتضى ، مدينه را براى مدت نامعلومى وداع كرد و رهسپارتبعيد شد و دور از برادر زاده دلسوخته اش بدون گناه در رديف جنايتكاران قرار گرفت .
زينب خبر دارد كه در دستگاه يزيد، جنايت كاران با اقتدار در كاخ ‌ها به سر مى برند وپاكان و نيكان به زندان و تبعيد مى روند.
زينب مى داند كه : تعيين سرنوشت مردم مسلمان بسته به هوس زنان قصر نشينى است وبه ميل هوس خود عذاب مى نمايند و احسان مى كنند و به زندان و تبعيد مى فرستند و آزادمى كنند. زينب مى داند او نيز از همان كسانى است كه هوس يك انسان آلوده و بى ايمان اورا به جرم بى گناهى و روشن كردن افكار به خواب رفته به تبعيد فرستاد. زينببلاكش فقط صبر و شكيبايى را اختيار كرده و به وعده الهى اميدوار است ، به انتظارآينده سعادتمند براى انسان ها روزگار مى گذراند.
ورود به مصر حضرت زينب عليهاالسلام با سكينه و فاطمه دختران برادر عزيزش حسين بن على عليهالسلام و چند تن از زنان بنى هاشم وارد مصر شدند. مسلمه بن مخلد انصارى فرماندارمصر با جماعتى به استقبال آمده بودند و آن حضرت را در دار الحمراء كه قصر خود اوبود، منزل دادند.
زينب عليهاالسلام پس از شهادت برادرش حسين عليه السلام ديگر در يك شهر نماند،بلكه از اين شهر به آن شهر منتقل مى شد و داستان كربلا را همه جا باز گو مى كرد ودر راه جق و هدايت را براى اجتماع از راه باطل و گمراهى مشخص مى نمود و سرانجام بدينوسيله مردم را با حقيقت و فلسفه شهادت برادرش آشنا مى نمود. (781)
زينب با خاطرى افسرده به آينده در تبعيد ماوا گزيد و از فضاى وسيع و آزادى و ازعمل و اراده آزاد محروم گشته ، قهرا با خود حديث نفس ها دارد: خدايا، آيا بايد اين روزگاردون پرور، كاخ نشينان مجرم را در ناز و نعمت بپروارند كه طغيان و سركشى كنند وبرادران و عزيزانم را شهيد سازند؟ مرا سال ها از كنار مهر و محبت خانوادگى جدا كند وبه غم فراق بگدازد و برادر زاده ستمديده ام را كه هيچ خبرى ازاحوال عمه اش در مصر ندارد به غصه جدايى من بسوزاند؟ بار الها! آيا با سه فرزندبى گناه فاطمه و على عليهم السلام به دست گناهكاران به تبعيد بيفتد و چون ديگرتبعيديان صبح و شام دقيقه و ساعتى كه از او مى گذرد با ماموران خشن و تند خوىدستگاه دژخيمانه يزيد بر خورد داشته باشد.
پروردگارا! آيا بايد سرانجام گناه بر بى گناهى و ناپاكى بر پاكى چيره شود؟ دراين كار چه مصلحتى است ؟ تو خود بهتر مى دانى . زينب ، دختر على مرتضى عليه السلامو فاطمه زهرا عليهاالسلام با اين قبيل حديث نفس ها به انتظار آينده سعادتمندى كهملاقات برادران و جدش و پدر و مادرش است به سر مى برد.
سوز دل پس از واقعه جانگداز كربلا رنج مى برد و خوندل مى خورد. بيشتر باعث غم و اندوه او اين بود: پس از بردار ناظر باشد كهعمال كثيف دستگاه يزيد با احكام اسلامى بازى كنند.
تو گويى حسين عزيز زينب با همان قيافه ملكوتى و معصومش شب و روز در پيش چشمشمجسم بود و اين دختر عزيز كرده فاطمه زهرا عليهاالسلام با صورت خيالى برادر سرو سرى داشت و زمزمه ها مى كرد، ناله هاى مى زد و اشك ها مى ريخت . حسينم ! تو آرامدل بى قرار خواهر بودى ، پس چه شد دل آرام من كه از نظرم پنهان شدى ،دل بيقرارم را بيقرار كردى ؟
ماه من ! حسين عزيزتر از جانم ، تو كه پيوسته در كلبه احزانم طلوع مى كردى و نهتنها كلبه تاريك مرا بلكه خانه دل افسرده ام را روشن مى كردى و از صفاى روح معصومو كودكانه ات قلب و روح مرا صفا مى بخشيدى ، ديدى چگونهعمال كثيف يزيد كلبه خرابه من و دل افسرده من و روح ناتوان و قلب مجروح مرا از آنصفا و سرور و از آن نور و فروغ محروم كرد.
اى مهر درخشانم ! تو همواره در افق كاشانه من طلوع و غروب مى نمودى و باطلوع خودكاشانه ويرانه خواهرت و نهان خانه دل غمديده مرا بعد از شهادت مادر و پدر و برادرمروشن مى كردى . خدا لعنت كند آنهايى را كه روشنى بخش كلبه و دلم را خاموش كردند.
عزيزم ، برادرم ! حتما از دلغمزده و قلب شكسته من خبر دارى ، حتما مى دانى كه دور از تو آفاق عالم در نظرم تيره وتار گشته و قيافه زندگى در چشم من چون قيافهغول سياه و مهيب شده است .
حسين عزيزتر از جانم ، مى دانم آگاهى خواهر بلاكش تو كه شب و روز در كنارش بهسر مى بردى ، محبت و عشق تو تا اعماق قلب و ريشه جانش نفوذ كرده و سراپاى وجودشرا تصرف كرده . اين خواهر در فراق تو چه تلخى كشنده وتحمل ناپذيرى را در كام جان خود احساس مى كند و به صورت قطرات اشك از چشمانمنتظر و مشتاقش جارى مى سازد.
نور ديده ام ، فرزندان تو مثل خواهر دل خسته ات پس از شهادتت مى سوزند و مى گذارندو اشك مى ريزند.
حسين عزيزم ، در خرابه شام شب كه مى شد دلبندان و خواهران تو غريبانه سر بهبالش خاك مى نهادند و آن را از آب چشم خودگل مى كردند.
عزيزم ! غصه غربت و بى كسى و فراق ، گلوى آنان را مى فشرد، و چشمان جذاب ومعصومانه آن ها را مى آزارد و خونابه دل را از ديده فرو مى ريزند.

منبع:

امامیه

موضوعات مرتبط: بازگشت کاروان به مدینه ,



 
منوی کاربری


عضو شوید


نام کاربری :
رمز عبور :

:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
موضوعات
لینک دوستان
آرشیو مطالب
آمار وب سایت

آمار مطالب

:: کل مطالب : 26553
:: کل نظرات : 2178

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 11
:: تعداد اعضا : 1654

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 2,399
:: باردید دیروز : 3,572
:: بازدید هفته : 22,305
:: بازدید ماه : 87,226
:: بازدید سال : 961,664
:: بازدید کلی : 9,818,771