close
مجتمع فنی تهران
شب ششم قاسم ع
بانک جامع اشعار مذهبی روضه و مرثیه - اشعار جدید شعرای آئینی
آخرین ارسال های انجمن
باز از پنجره ی خانه ی ما باد بوی گل مریم آورد
چهارشنبه 10 خرداد 1396 ساعت 13:2 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )


بسم الله الرحمن الرحیم

 

حضرت قاسم (ع)


باز از پنجره ی خانه ی ما
باد بوی گل مریم آورد
ابر از شوق وصالی دیگر
آبی از چشمه ی زمزم آورد

شهر بی حوصله بود از بس که
در دل مردم خود غم می دید
کودکی آمد وباخنده ی خود
تیشه بر ریشه ی هر غم آورد

عشق با آمدنش بر هم خورد
لیلی قصه ی ما مجنون شد
مهربانی خدا در زد و باز
((حضرت عشق)) به عالم آورد

آسمان محو تماشایش بود
مات و مبهوت از این زیبایی
باز خورشید خجالت زده شد
ماه در محضر او کم آورد

باز در عالم بالا ازشوق
مجلس شعر فراهم شده بود
عشق در مدح تو از دیوانش
غزلی راسخ و‌ محکم آورد

                                               #

شادی آمدنش را دیدیم
یاد سه ماه ِ دگر افتادیم
باد از پنجره ها بوی شب ِ
ششم ماه محرم آورد

یاد آن لحظه که از کام عمو
جام بر جام عسل نوشید و
رفت میدان و فقط اسب آمد
خبر از غصه و ماتم آورد

بس که بر روی تنش اسب دوید
آه هم قدّ عمویش شده بود...
شب میلاد...‌ ، ببخشید ، قلم
کربلا را به خیالم آورد

مجتبی_خرسندی




گل ریختند پای گذرها یکی یکی
یکشنبه 18 مهر 1395 ساعت 10:59 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

روضه حضرت قاسم بن الحسن(ع)

 

گل ریختند پای گذرها یکی یکی

خیره شده به دشت نظرها یکی یکی

آمد زمان رزم پسرها یکی یکی

تب میکنند باز پدرها یکی یکی

 

شیری که اینچنین شده سرمست قاسم است

زهرا.علی حسن وحسین است قاسم است

 

از جان گذشته بی زره پیکر  آمده

سردار کربلاست اگر باسر آمده

ان تنکرون رسد اجل لشگر آمده

بابای هرکه رفته به جنگش درآمده

 

احمد شده به لات و هبل حمله میکند

دارد به باقیات جمل حمله حمله میکند

 

باطل کجاست؟معجزه حق رسیده است

عقل سلیم و حکمت مطلق رسیده است

انگار علی دوباره به خندق رسیده است

دیکر زمان کشتن ازرق رسیده است

 

چکمه بهانه بود قیامت به پا کند

با یک اشاره فرق سرش را دوتا کند

 

کم کم به سررسید همه انتظارها

گم شد حسن میان هجوم غبارها

وقتی که آمدند به دورش سوارها

یکدفعه ریختند سرش نیزه دارها

 

جوری زدند پهلوی او بی هوا شکست

هی سنگ خوردو صورتش از چندجا شکست

 

دیگر هوای کرببلا را بلا گرفت

در ازدحامها بدنش رد پا گرفت

از بس که سم اسب براین جسم جا گرفت

با دیدنش عمو کمر خویش را گرفت

 

آنقدر دست و پا زد و آنقدر ناله کرد

سر نیزه را یکی به گلویش حواله کرد

 

هرطور بود پیکرش اما به خیمه رفت

قاسم نگو بگو حسن ما به خیمه رفت

سقا ببین که خوش قد و بالا به خیمه رفت

سینه به سینه ی عمویش تا به خیمه رفت

 

چشمی ندیده بود گلی پرپر اینچنین

سخت است اگر که جان ندهد مادر اینچنین

 

سید پوریا هاشمی




به زمین افتاده ای و درد مفرط میکشی
یکشنبه 18 مهر 1395 ساعت 10:58 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

روضه حضرت قاسم بن الحسن(ع)

 

به زمین افتاده ای و درد مفرط میکشی

خوب معلوم است که داری مصیبت میکشی

 

درد پهلویت گرفت آخر نفسهای تورا

یک نفس را قاسمم درچند ساعت میکشی

 

آنقدر شکل حسن بودی تو را نشناختند

هر چه داری میکشی ازاین شباهت میکشی

 

دست و پا راحت بزن فکر عمویت را نکن

باحیای من!چرا داری خجالت میکشی؟

 

یاعلی گفتی و دیدم که تو را حد میزنند

سنگ هارا یک به یک داری به سویت میکشی

 

داری ای ابن الکریم من کریمی میکنی

نیزه داران را به پای یک ضیافت میکشی

 

یا ببند این چشمهارا یا که بازش کن عمو

پلکهایت نیمه باز افتاده اذیت میکشی

 

من صدایت میکنم اما تو ناله میزنی

درجواب گریه هایم آه حسرت میکشی

 

عاقبت جوشن برای پیکرت اندازه شد

خوب داری نوجوانم قد و قامت میکشی

 

لحظه های احتضارت آمده آرام باش

باهمین اوضاع داری باز زحمت میکشی

 

از عسل شیرینتر من چون عسل کش آمدی

کار خود را کردی آخر با سفارش آمدی

 

سید پوریا هاشمی




مثل يك ديوار كه با در نمى آيد بهم
یکشنبه 18 مهر 1395 ساعت 10:57 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

روضه حضرت قاسم بن الحسن(ع)

 

مثل يك ديوار كه با در نمى آيد بهم

اين سر پاشيده با پيكر نمى آيد بهم

 

ارباً اربا شد درون پيكرم ديگر نگو

كه تن من با على اكبر نمى آيد بهم

 

نه تو عمامه درآور، و نه عمه روسرى

زخم كارى با نخ معجر نمى آيد بهم

 

رخت دامادى بماند پيش زهرا در بهشت

اين لباس و اين بدن ديگر نمى آيد بهم

 

مثل اخلاقم تمام استخوان ها نرم شد

چوب و سنگ و خلق پيغمبر نمى آيد بهم

 

پشت لب هاى يتيمى مثل من كه سبز نيست

نعل مركب با چنين جوهر نمى آيد بهم

 

مصحف من سيزده قسمت شده بر روى خاك

با چنين شيرازه كه دفتر نمى آيد بهم

 

اى عمو شرمنده ام بد دست و پا گيرت شدم

اين تن پاره از اين بهتر نمى آيد بهم

 

من گريز روضه هاى كوچه هستم حيف كه

دست من با چادر مادر نمى آيد بهم

 

اگر شاعر این شعر را میشناسید لطفا اطلاع دهید




دارد به رویِ چشمِ خود اَبرویِ حسن را
یکشنبه 18 مهر 1395 ساعت 10:57 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

حضرت قاسم ع

 

دارد به رویِ چشمِ خود اَبرویِ حسن را

جانم،چقدر می‌دهد او بویِ حسن را

 

اینقدر عقیله به سری شانه نمی‌‌زد

بر شانه ی خود ریخته گیسویِ حسن را

 

ای کاش گره وا شود از بندِ نقابش

ای کاش نشانی بدهد رویِ حسن را

 

ارث از پدرش بُرده اگر سفره گشوده

او آمده تا گرم کند کویِ حسن را

 

بند آمده این راه شبیه پدرش باز

آورده پِیِ خویش هیاهویِ حسن را

 

هر روز عسل می‌چکد از کنج لبانش

دارد همه شیرینیِ کندوی حسن را

 

ای ارزق شامی چه بلایی سرت آورد

دیدی به تنت ضربه ی بازوی حسن را

 

باید قدمی چرخ زند پیشِ عمویش

تا بشنود این معرکه هوهوی حسن را

 

 سوگند که خون نه به رگش غیرت زهراست

ابن‌الحسن است این نوه ی حضرت زهراست

 

مانند حسن هرکه پدر داشته باشد

مانند علمدار جگر داشته باشد

 

او پشتِ نقاب است اگر روش ببینند

گویند عشیره دو قمر داشته باشد

 

اصلا به زره فکر نکرده است،محال است

قاسم به زره نیز نظر داشته باشد

 

با دست تُهی رفت و رجز خواند و به هم ریخت

ای وای اگر تیغِ دوسَر داشته باشد

 

با این هنرِ رزم عمو زیر لبی گفت

باید علم؛این،شیر پسر داشته باشد

 

دل می‌بَرَد از خیمه و دل می‌دَرَد از خَصم

فرزندِ علی چند هنر داشته باشد

 

باید که کَرَم خانه بسازند برایش

باید که چنین خانه،دو در داشته باشد

 

حق بود بسازند ضریحش،حسنی بود

اما حرمی کاش پدر  داشته باشد....

 

تصمیم حسین است:هر آنچه حسنش گفت

در نامه اش از روضه ی کوچه،حسنش گفت...

 

انگار خودت حلقه ی ماتم شده‌ای تو

دورت چه شلوغ است چرا کَم شده‌ای تو

 

یکریز پُر از روضه ی بازی پسرِ من

مانند علی مثل مُحَرم شده‌ای تو

 

رفتی و نگفتی به منِ سوخته بابا

رفتی و نگفتی که چرا خم شده‌ای تو

 

بستم به سرت شالِ خودم را که نریزی

ای کاش نبینند مُعَمَم شده‌ای تو

 

من هیچ،تو فکرِ جگرِ نجمه نکردی

اینقدر پُر از زخمِ مجسم شده‌ای تو

 

باید که تو را بِکَنَم از خاک عزیزم

در خون وشن و تیر چه محکم شده‌ای تو

 

صد سنگ چه کردند که این خنده عوض شد

صد نعل چه کردند که دَرهَم شده‌ای تو

 

خون می زند از پیرهن از هر طرفت وای

بدجور پُر از چشمه ی زمزم شده‌ای تو

 

امید من این است که نجمه نشناسد

ای جان،چه سرت آمده مبهم شده‌ای تو

 

گفتند یتیمی سرِ گیسوت کشیدند

تا من برسم نیزه به پهلوت کشیدند

 

حسن لطفی




فرش خون پهن شده بر بدنت
جمعه 16 مهر 1395 ساعت 12:30 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

حضرت قاسم بن الحسن(ع)

 

فرش خون پهن شده بر بدنت

غارت نیزه شده پیرهنت

پاره پاره پیکری مانده ز تو

دانه دانه شده تسبیح تنت

***

بدنت نیزه بی جا خورده

قامت کوچک تو تا خورده

اسب ها رو به تنت اوردند

چقدر صورت تو پا خورده

***

دور تو بزم به پا گردیده

تنت اماج جفا گردیده

بس که با سنگ جوابت دادند

بدنت سنگ نما گردیده

 

حسن کردی




قد کشیدی چه‌قَدَر مرد شدی در سختی
جمعه 16 مهر 1395 ساعت 12:29 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

حضرت قاسم بن الحسن(ع(

 

قد کشیدی چه‌قَدَر مرد شدی در سختی

مرد آن است که غالب بشود بر سختی

از عسل شیرین‌تر لحظه‌ی آرامش توست

شادی از این‌که رسیده‌ست به آخر سختی

هر چه زد زخم زبان تیغ صبوری کردی

که نشانم بدهی چون پدرت سرسختی

تیر... شمشیر... سم اسب... تو می‌خندی باز!

تلخ کامت نکُند دغدغه‌ی هر سختی

زد نمک داغ تو بر داغ غریبی حَسن

می‌کِشم از غمِ داغت دو برابر سختی

هر کسی گشت سبک‌بارتر این وادی را

می‌برد بیش‌تر آسایش و کم‌تر سختی!

**

نسل در نسل همین قسمت موروثی ماست

سهم دنیا شده بر آل پیمبر سختی

 

امیر اکبر زاده




بنویسید غزل افتاده
جمعه 16 مهر 1395 ساعت 12:29 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

حضرت قاسم بن الحسن(ع)


بنویسید غزل افتاده

جلوه ی حُسن ازل افتاده

بنویسید که از عرش خدا

سیزده ظرف عسل افتاده

بنویسید که از پشت فرس

حسنِ جنگ جمل افتاده

بنویسید سر کشتن او

چقدر بحث و جدل افتاده

نوجوان است ولی بر جانش

چقدر دست اجل افتاده

ننویسید سرش دعوا شد

خاک زیر بدنش دریا شد

ننویسید که زیر سم اسب

سیزده مرتبه جسمش پا شد

ننویسید که پهلویش چون

پهلوی فاطمه ی زهرا شد

ننویسید که قدّ قاسم

به بلندی قد سقّا شد

با اشاره بنویسید فقط

باز هم قامت آقا تا شد

 

امیر عظیمی




ای بادۀ وصال تو اَحلی مِنَ العسَل
جمعه 16 مهر 1395 ساعت 12:27 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

حضرت قاسم بن الحسن(ع(

 

ای بادۀ وصال تو اَحلی مِنَ العسَل

بشتاب ای عمو که بگیری مرا بغل

خوشحال باش ،اَزرَقِ شامی،شکست خورد

دیگر نمانده بِین شجاعان کوفه یَل

حیرت گرفته،چشمِ دلیران کوفه را

هَل مِن مبارزَم شده همچون یلِ جمَل

صفین پیشِ چشم من آمد دقایقی

تا نهروان زدم به همه کوفیان بَدل

لشگر که امتدادِ اَنابن الحسن شنید

جا خورد از صَلابتِ این جنگ و این جدَل

بس افتخار در رهِ تو آفریده ام

دیدند اهلبیتِ تو را شاد از این عمل

با هم سپاه کوفه همه هم قسم شدند

تا هُرمِ بُغضِ خود بنشانند لااَقل

یک کوچه باز شد،پس از آن در محاصره

این سینه ام شکست و به زهرا شده مثَل

شد شَرحه شَرحه،پیکر رعنای قاسمت

لبریز شد ز کُنج لبم شهدِ این عسل

یکدَم اگر که دیر بیایی، سرم روَد

خواهم بخوانم از غمِ تو آخرین غزل

چشمِ حسن به سوی حسین است،تا روَد

رأسِ تو روی نیزه و زینب به روی تَل

پیر و جوان ز نیَتِ من فیض میبرند

باقیست این مبارزه در خاطرِ مِلل

 

محمود ژولیده




خورشید تیره با رخ او زرد می شود یک کوه نار پیش رخش سرد می شود رنگ تمام جنگ جمل دیده های دشت با گفتن ان
چهارشنبه 20 آبان 1394 ساعت 10:24 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

خورشید تیره با رخ او زرد می شود
یک کوه نار پیش رخش سرد می شود

رنگ تمام جنگ جمل دیده های دشت
با گفتن انا بن حسن زرد می شود

پیروز رزم بی شک و تردید قاسم است
وقتی که دشت ماریه پر گرد می شود

تا تیغ را بروی سرش برد عمه گفت:
دارد گل برادر من مرد می شود

در این میان بگوش صدای عمو رسید
ذکر حسین فاطمه برگرد می شود

ناگه در این حماسه ی زیبا و پر خروش
فریاد های فاطمتا می رسد بگوش

سنگ عدو به گوشه ی ابرو گرفت و بعد…
یک نیزه جا به داخل پهلو گرفت و بعد…

باران تیر ها به تن او شدید شد
از تیر لاله های تنش بو گرفت و بعد…

مثل ضریح،جسم مشبَّک مشبَّک است
با سم اسب پیکر او خو گرفت و بعد…

همچون پرنده های شکاری به او رسید
ارباب عشق دست به زانو گرفت و بعد…

قاسم بروی دامن سلطان کربلا
از هرچه جز عموی خودش رو گرفت و بعد…

در لحظه ای به پیش عمو بود و هیچکس
او روی دامن پدر افتاد از نفس

علی مشهوری”مهزیار”




ترسی از تیر ندارد زره اش پیرهن است بند نعلین اگر پاره شود باکی نیست داغی خاک برایش همه مثل چمن است د
چهارشنبه 20 آبان 1394 ساعت 10:12 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

ترسی از تیر ندارد زره اش پیرهن است

بند نعلین اگر پاره شود باکی نیست
داغی خاک برایش همه مثل چمن است

 

دست خطی حسنی داشت که ثابت می کرد
سیزده سال به دنبال حسینی شدن است

جان سر دست گرفت و به دل میدان برد
خواست با عشق بگوید که عمو جان من است

ناگهان از همه سو نعره کشیدند که آی …
تیرها ! پر بگشایید که او هم حسن است

نه فرات و نه زمین ، هیچ کسی درک نکرد
راز این تشنه که آماده ی دریا شدن است

مثل زنبور بر او تیر فرو می ریزد
هر که را این همه کندوی عسل در دهن است

مشتری های فراوان فراوان دارد
هر کسی نقره – طلا ، هر که عقیق یمن است

ایوب پرندآور




آنقدر آمد و رفت و جگرش تیر کشید تا که دو واقعه را خوب به تصویر کشید گاهی از دور شبیه حسن و گاهی هم مثل
سه شنبه 28 مهر 1394 ساعت 11:14 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

یا قاسم ابن الحسن (ع)

 

آنقدر آمد و رفت و جگرش تیر کشید
تا که دو واقعه را خوب به تصویر کشید

گاهی از دور شبیه حسن و گاهی هم
مثل حیدر ز کمر قبضه ی شمشیر کشید

سه حرامی و پدر را پسر شیر جمل
با علی گفتن خود زود به زنجیر کشید

همه ی اهل حرم لحظه ای آرام شدند
ز جگر داری او کار به تکبیر کشید

چهره ی شاه شهیدان ز چه رو درهم شد
نعره ای زد که عمو ناله ی دلگیر کشید

زود میخواست خودش را برساند که نشد
ازدحامی شده که کار به تاخیر کشید

دید قاسم بدنش زیر سم اسبان است
پیکرش را پسر فاطمه از زیر کشید

بدنش له شده، هم قد عمویش شده است
کار این مصحف صدپاره به تفسیر کشید

سینه بر سینه ولی پا به زمین است چرا؟
مادرش خواب بدی دید و به تعبیر کشید

فاطمه همسر او گوشه ی خیمه میگفت
آه که زندگی ام زود به تقدیر کشید

پوریا باقری




حضرت قاسم بن الحسن(ع) اذنم بده عمو که دلم تنگ اکبر است از غصۀ تو دیدن ، عمو! مرگ بهتر است قاسم به خیم
سه شنبه 28 مهر 1394 ساعت 10:2 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

حضرت قاسم بن الحسن(ع)

 

اذنم بده عمو که دلم تنگ اکبر است

از غصۀ تو دیدن ، عمو! مرگ بهتر است

قاسم به خیمه باشد و تو غصه میخوری؟

آماده ام چرا تو دل از من  نمی بری؟

هر لحظه بیشتر قفسم تنگ می شود

تو غصه می خوری نفسم تنگ می شود

مثل حبیب و عون  و وهب ، عابس و زهیر

یک ذره کن دعا که شوم عاقبت به خیر

خیر است  گر زره  نشد اندازهء تنم

چون در عوض عبای تو گردید جوشنم

راضی است فاطمه ز من آیا سؤال کن

فرزند و نایب حسنت را حلال کن

سمتم روانه لشگری از نیزه دار شد

گفتم علی ولی بدنم سنگسار شد

حرف از علی به فرق تو شمشیر می زنند

حرف از حسین ، گر بزنی تیر می زنند

هم دل شکست و هم سرم اینجا شکسته شد

هم سینه مثل سینۀ زهرا شکسته شد

مولا بیا نیامده تا سوی من اجل

بار دگر ببینمت احلی من العسل

لحظات آخر است عمو جان شتاب کن

بار دگر مرا پسر خود خطاب کن

مثل علی سرم سر زانو بگیر عمو

خاک از رخم شبیه رخ او بگیر عمو

آهسته تر ببر به حرم پیکر مرا

آرام کن هم عمه و هم مادر مرا

با دخترت مگو که به میدان چه دیده ام

در زیر پای اسب عدو قد کشیده ام

این است حرف آخرم ای شاه عالمین

صد جان همچو من به فدای تو یا حسین

 

مهدی مقیمی




اشعار شب ششم محرم – رضا دین پرور شمشیر و تیر و دشنه و سنگ و سنان زدند با هر چه داشتند مرا بی امان ز
سه شنبه 28 مهر 1394 ساعت 9:56 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

اشعار شب ششم محرم –  رضا دین پرور

 

شمشیر و تیر و دشنه و سنگ و سنان زدند

با هر چه داشتند مرا بی امان زدند

 

بند آمده زبان من ازبغض و کینه ها

گفتم چو یا حسن همه زخم زبان زدند

 

تا زودتر به کاکل من دستشان رسد

با استخوان سینه من نردبان زدند

 

ازشیشه شکستهء عطر تنم همه

بردند و درحوالی صحرا دکان زدند

 

چیزی نمانده از لب و دندان من عمو

تا آمدم صدا بزنم این و آن زدند

 

گفتندحسین بعد هیاهوی چکمه ها

این خاکها که برلب خشکم دهان زدند

 

با گوش خودشنیده ام ازنیزه دارها

این نیزه ها برای سرت کاروان زدند

 

جای همه حرم زهمه ضربه خورده ام

تا نشنوم به دخترکی خیزران زدند

 

من خواب دیده ام که بجای حرم سر

خاک بقیع بهر پدرسایه بان زدند

 

رضا دین پرور




اشعار شب ششم محرم – سید حمید داوی نسب حجت رسيد حجت حق را تمام كرد آمد و واژه، حرف، هجا را كلام كرد
سه شنبه 28 مهر 1394 ساعت 9:56 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

اشعار شب ششم محرم – سید حمید داوی نسب

 

حجت رسيد حجت حق را تمام كرد

آمد و واژه، حرف، هجا را كلام كرد

 

آمد بهانه هاي نماز خدا رسيد

بايد وضو گرفت و به‌ آقا سلام كرد

 

ما را غلام حلقه به گوش حريم خواند

او لطف خويش بر سر ما مستدام كرد

 

روي تو مستي رمضان را حلال تر

زلف تو هرنگاه به شب را حرام كرد

 

زائر شد اين دو چشم و بايد به اشك ها

بر آن ضريح خاكي تو احترام كرد

 

اين سيزده حسن كه چنين قد كشيده است

خنديد و باز ولوله ها در خيام كرد

 

شيرين تر از عسل بنويسد به عشق او

آری حسن براي حسينش قيام كرد

 

ما چون کبوتران حریم تو یاحسن

محتاج دستهای کریم تو یاحسن

 

سید حمید داودی نسب




باد وقتی که برآن حلقه گیسو افتاد سنگ باران شد ومیدان به هیاهو افتاد سنگ احساس ندارد که یتیمی سخت اس
سه شنبه 28 مهر 1394 ساعت 9:54 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

باد وقتی که برآن حلقه گیسو افتاد
سنگ باران شد ومیدان به هیاهو افتاد

سنگ احساس ندارد که یتیمی سخت است
سنگ آنقدر به او خورد که از رو افتاد

نه توانی است به دست و نه رکابی است به پا
نیزه ای خورد از این سو واز آن سو افتاد

به زمین خورد ولی زیر لبی زهراگفت
راه یک نیزه همان لحظه به پهلو افتاد

سرنجمه به روی شانه زینب، غش کرد
تا که پرشد حرم از هلهله بانو افتاد

آه از آن آه که درسینه مزاحم می دید
وای از آن پنجه بی رحم که بر مو افتاد

قوتی داشت عمو حیف علی اکبر برد
برسرش آمد ویکباره به زانو افتاد

عسل از کنج لبش ریخت ،سرش لشگر ریخت
وسط قائله انگار که کندو افتاد

کاش اینقدر نمی ریخت بهم این لشگر
جای یک نعل همان وقت به ابرو افتاد

شاعر: حسن لطفی




تو قَد کشیده ای،یا که عمو کمان شده است و یا دوباره علمدار نوجوان شده است بخند حضرتِ عباسِ سیزده ساله
سه شنبه 28 مهر 1394 ساعت 9:54 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

تو قَد کشیده ای،یا که عمو کمان شده است
و یا دوباره علمدار نوجوان شده است
بخند حضرتِ عباسِ سیزده ساله
که خنده یِ تو برایِ حسین، جان شده است
دلم برای حسن تنگ شد تو را دیدم

کریم زاده کریم است این همان شده است
بگو علی و بگو مجتبی بگو تکبیر
بگو که نامِ تو کابوسِ شامیان شده است
بلند شو که نبینند می خورم به زمین
که این غریبِ جوانمُرده ناتوان شده است
چه آمده به سَرَت که سرِ تو می افتد
چه دید مادرم اینجا که نیمه جان شده است
به خیمه ناله ی نجمه: نزن نزن شده بود
به گریه هر قسمِ من بمان بمان شده است
سپاه رویِ تو افتاد و آسیابت کرد
پر از ترک تنت از ضربِ این و آن شده است
تو را برایِ رساندن زِ خاکها کَندم
که نیمی از تو عیان نیمه ای نهان شده است
صدای سینه ی تو می رسد به خیمه بگو
مزاحمِ نفست چند استخوان شده است
چقدر رویِ تو را جایِ نعل پر کرده
چقدر روی دهانت پر از دهان شده است

شاعر:حسن لطفی




با اسب به روی بدنش افتادند با کینه ی بابا حسنش افتادند آنقدر عسل گفت که در آخر کار با نیزه به جانِ ده
سه شنبه 28 مهر 1394 ساعت 9:48 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

با اسب به روی بدنش افتادند
با کینه ی بابا حسنش افتادند

آنقدر عسل گفت که در آخر کار
با نیزه به جانِ دهنش افتادند

شاعر:فرزاد نظافتی




این قبیله صفات ذوالمنن اند گر چه عبداللهند, رب من اند کرم این حرم موقت نیست دم به دم میدهند, دائما ان
دوشنبه 27 مهر 1394 ساعت 13:55 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

این قبیله صفات ذوالمنن اند
گر چه عبداللهند, رب من اند

کرم این حرم موقت نیست
دم به دم میدهند, دائما اند

سیزده ساله هایشان على اند
یازده ساله هایشان حسن اند

قاسم عبداللهى ست در تقسیم
این دو یک روح در دوتا بدن اند

حسنى صولتند, بى خود نیست
عاشق جنگهاى تن به تن اند

قاسم و دو على و عبدالله
چهار تن از مثال پنج تن اند

میوه عرشى اند, مشغول
زیر پاى حسین ریختن اند

مال قاسم پى زره بودند
مال عبداللهش پى کفن اند

آنقدر سنگ و سم به این دو زدند
روى دست عمو چو پیرهن اند

خبرش هم دهان دهان چرخید
چون کلیم اند نیزه بر دهن اند

نه فقط عبد او, که او شده اند
بسکه فانى در عمو شده اند


علی اکبر لطیفیان




شعر مرثیه حضرت قاسم علیه السلام چه خوش است رنج و محنت به ره وفا کشیدن چه خوش است ناز جانان همه را به
دوشنبه 27 مهر 1394 ساعت 13:53 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

 

شعر مرثیه حضرت قاسم علیه السلام

 

چه خوش است رنج و محنت به ره وفا کشیدن

چه خوش است ناز جانان همه را به جان خریدن

چه خوش است جان سپاری به قدوم چون تو یاری

به منای کربلای تو شها به خون تپیدن

چه غمی ز بی پناهی به حضور چون تو شاهی

که خوش آیدم به راه تو شها بلا کشیدن

چه شود اگر عموجان بروم به سوی میدان

که خوش است از تو فرمان و زمن به سر دویدن

چو غزال مجتبی شد زمیان خیمه بیرون

بشتاب از پی آمد شه دین برای دیدن

چه عمو ! چه نوجوانی ! چه گلی چه باغبانی

به حسن صبا خبر ده که چه جای آرمیدن

بشکافت کوفیان را صف و زد به قلب لشکر

چه خوش است از غزالی همه ی گرگها رمیدن

زند آتشم غم شاهزاده قاسم

بنگر به دست گلچین گل نوشکفته چیدن

 

 

 




حضرت قاسم بن الحسن(ع) محمود ژولیده پشت خیمه قدم‌زنان به دعا داشت با درگه خدا نجوا ای خدا عاشق عمو ه
دوشنبه 27 مهر 1394 ساعت 13:52 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

حضرت قاسم بن الحسن(ع)



پشت خیمه قدم‌زنان به دعا
داشت با درگه خدا نجوا

ای خدا عاشق عمو هستم
تو خودت راضی‌اش کن از دستم

چاره‌ی درد را نمی‌دانم
او غریب است من که می‌دانم

تو اگر بر دلش بیندازی
او به جانبازی‌ام شود راضی

غیر تو یاوری ندارد او
در حرم اکبری ندارد او

به نفس‌های عمه‌ام زینب
یک‌تنه یاری‌اش کنم یا رب

من در این حرب‌گاه می‌جنگم
با تمام سپاه می‌جنگم

بر لبم بهترین غزل دارم
جام شیرین‌تر از عسل دارم

من که شاگرد رزم بَدرِینَم
پسر مجتبای صفّینم

سبط حیدر ز نسل زهرایم
حسن مجتبای اینجایم

دیده‌ام دوره‌های بس حساس
شیوه‌ی جنگیِ عمو عباس

در کلاس عمو حسین اصلاً
نیست شاگرد اولی چون من

رفته‌ام دوره‌ی شجاعت را
خوب آموختم اطاعت را

در کلاس علیِّ اکبر هم
دوره‌ی بندگی ندیدم کم

من گل سرخ و سبز این چمنم
با حسین و سلاله‌ی حسنم

می‌رسانم به اشک و شیون و شین
دست‌خط حسن به دست حسین

***

چون حسین نامه‌ی حسن برداشت
خط او دید و روی دیده گذاشت

قاسم بن الحسن تمنا کرد
اذن میدان گرفت و پر وا کرد

کفنی بر تنش عمو پوشاند
و نقابی به روی او پوشاند

پاره‌ی ماه سوی میدان شد
لرزه‌ای در سپاه عدوان شد

ای عجب هیئتی عجب کفنی
هیبتش هاشمی، قَدَش حسنی

و أنا بن الحسن که افشا شد
لشگر کوفه در تماشا شد

نوجوان و به لشگر افتادن
با یلان عرب در افتادن

هر که از هر طرف تهاجم کرد
لاجرم دست و پای خود گم کرد

به دَرَک رفت خصم رسوایش
اَزرَقِ شامی و پسرهایش

رزم جانانه‌اش که غوغا کرد
کینه‌های مدینه سر وا کرد

دور تا دور او گره افتاد
در میان محاصره افتاد

نیزه‌ها بود و ماجرای حسن
تیر باران تازه‌ای به کفن

دشمن از هر طرف که راهش بست
زیر نعل ستور سینه شکست

ناله‌ی او بلند شد: عمّاه
به حرم می‌رسید وا اُماه


محمود ژولیده




حضرت قاسم نوجوانی شبیه باباها زیر پایش تمام دریاها سیزده سال با امامان بود سیزده سال پیش زهراها ج
دوشنبه 27 مهر 1394 ساعت 10:25 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

حضرت قاسم ع

نوجوانی شبیه باباها
زیر پایش تمام دریاها

سیزده سال با امامان بود
سیزده سال پیش زهراها

جنگ میکرد مثل بابایش
هست شاگرد دست سقاها

حرفهایش شبیه مردان است
کارهایش شبیه آقاها

جای او نیست در زمین،جایش...
هست همچون حسین بالاها

رفت میدان و گفت یازهرا
اینچنین است رزم مولاها

رفت میدان و منتظر بودند
دم خیمه تمام لیلاها

زرهی بر تنش نبود که رفت
حبس میشد به سینه اماها

رفت اما خبر نشد از او
باز میشد زبان به آیاها

نیزه ای از فرس زمینش زد
شد خراب آرزو و رویاها

همه دیدند از دم خیمه
استخوانش شکست با پاها

دختری دید و گفت یازهرا
خواهری دید و گفت وا اما

رضاباقريان.مشهدمقدس




حضرت قاسم اعجاز مجتبایی و آقا شدی ولی خود کوه طور هستی و موسی شدی ولی عمه به قد و قامت تو فخر میکند
دوشنبه 27 مهر 1394 ساعت 10:25 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

حضرت قاسم

اعجاز مجتبایی و آقا شدی ولی
خود کوه طور هستی و موسی شدی ولی

عمه به قد و قامت تو فخر میکند
شاگرد دست حضرت سقا شدی ولی

جای زره کفن به تنت کرد تا عمو
رفتی به سوی لشکر و تنها شدی ولی

سنگی شکست آینه غیرت تو را
ای سر شکسته حضرت طاها شدی ولی

دستی شبیه نیزه تو را کرد واژگون
از روی خاک با مددی پا شدی ولی

جام عسل ز دست تو افتاد و خورد شد
اسباب اشک زینب کبری شدی ولی

در زیر دست و پا بدنت بی حصار ماند
قامت کشیده ای و معما شدی ولی

راه نفس به سینه ات از درد بسته شد
بالا سرت عمو رسیده و احیا شدی ولی

احلی من العسل ز لبانت چکیده است
بیهوده نیست این همه زیبا شدی ولی

اینجا مدینه نیست که پهلو گرفته ای
ارث مدینه! حضرت زهرا شدی ولی

رفتی و داغ فاطمه شد زنده در حرم
زینب دوباره ناله زد ای وای مادرم

رضاباقريان.مشهدمقدس




حضرت قاسم بن الحسن(ع) از خون به دستِ خویش حنا می كِشم بیا هـر لحظه انتظارِ تو را می كِشم بیا در حجله
دوشنبه 27 مهر 1394 ساعت 10:15 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

حضرت قاسم بن الحسن(ع)

 

از خون به دستِ خویش حنا می كِشم بیا

هـر لحظه انتظارِ تو را می كِشم بیا

در حجله پیشِ پایِ تو پا می كِشم بیا

چه حسرتی برایِ عبا می كِشم بیا

دور و برم بدونِ تو آشوب می شود

گلزارِ تشنۀ تو لگد كوب می شود

معنا نداشت با تو یتیمی برای من

از بسكه داشتی همه گونه هوایِ من

دیگر نمانده جوهره ای در صدایِ من

شن های داغ پُر شده از ردِّ پایِ من

تنهائیت در آتشِ آهم مقیم كرد

دیدی مرا دچارِ بلائی عظیم كرد

تغییر كرده شكلِ سَرم، زودتر بیا

سر نیزه رفت تا جگرم، زودتر بیا

در معرضِ دو چشمِ ترم زودتر بیا

شد تكّه تكّه بال و پرم زودتر بیا

تا قابلِ شناختنم، از حرم بیا

تا سهمی از تنم ببرد مادرم بیا

این قومِ غیظ كرده مرا بی هوا زدند

در حجله استخوانِ جناقم به جایِ قند

سائیده شد به هم وسطِ آن بگو بخند

این تار و پود ریخته پاشیده را ببند

وقتی فشار رویِ گلو سخت می شود

كم كم اَدایِ لفظِ عمو سخت می شود

سر نیزه نقشِ پیرهنم بد كشیده است

رویِ هِجا هِجای تنم مَدّ كشیده است

گلدسته ای حوالیِ گنبد كشیده است

مژده بده، یتیمِ حسن قدّ كشیده است

این لشكر سواره مرا دوره كرده اند

تنها به یك اشاره مرا دوره كرده اند

یك لشكر ایستاده فقط سنگ می زند

با تیغ و تیر و نیزه هماهنگ می زند

حالا كه گشته عرصه به من تنگ می زند

قاتل نشسته مویِ مرا چنگ می زند

با هر نسیم آینه ات خاك می خورد

در هر هجوم زخمِ تنم چاك می خورد

قدرِ دعایِ هر سحرت را نداشتند

اصلاً تحملِ پدرت را نداشتند

نه، چشمِ دیدنِ پسرت را نداشتند

از من توقعِ سپرت را نداشتند

بر خاكِ این كویر مرا پهن كرده اند

جایِ كمی حصیر مرا پهن كرده اند

بد جور ماه پارۀ تو گیرِ نعلهاست

قرآنِ یادگارِ حسن زیر نعلهاست

نرمیِ سینه ام سرِ تأثیرِ نعلهاست

این چند فصل حاصلِ تحریرِ نعلهاست

این بارِ اوّل است چنین نا مرّتبم

در پیچ و تابِ این همه ابرو مَعَذَّبَم

در چنگِ ظلمِ چند نفر زخم خورده ام

حالا بیا ببین چقدر زخم خورده ام

از دستِ قومِ تنگ نظر زخم خورده ام

خیلی شبیهِ زخمِ تَبَر زخم خورده ام

جان می دهم كه باز بگیری ببر مرا

حَظّ می كنم دوباره بخوانی پسر مرا

 

علیرضا شریف




حضرت قاسم بن الحسن(ع) پشت خیمه قدم زنان به دعا داشت با درگه خدا نجوا ای خدا عاشق عمو هستم تو خودت ر
دوشنبه 27 مهر 1394 ساعت 10:14 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

حضرت قاسم بن الحسن(ع)

 

پشت خیمه قدم زنان به دعا

داشت با درگه خدا نجوا

ای خدا عاشق عمو هستم

تو خودت راضی اش کن از دستم

چارۀ درد را نمی دانم

او غریب است منکه می دانم

تو اگر بر دلش بیندازی

او به جانبازی ام شود راضی

غیر تو یاوری ندارد او

در حرم اکبری ندارد او

به نفس های عمه ام زینب

یک تنه یاری اش کنم یا رب

من در این حربگاه می جنگم

با تمام سپاه می جنگم

بر لبم بهترین غزل دارم

جام شیرین تر از عسل دارم

منکه شاگرد رزم بَدرِینَم

پسر مجتبای صفّینم

سبط حیدر ز نسل زهرایم

حسن مجتبای اینجایم

دیده ام دوره های بس حساس

شیوة جنگیِ عمو عباس

در کلاس عمو حسین اصلاً

نیست شاگرد اولی چون من

رفته ام دوره شجاعت را

خوب آموختم اطاعت را

در کلاس علیِّ اکبر هم

دورة بندگی ندیدم کم

من گل سرخ و سبز این چمنم

با حسین و سلالة حسنم

می رسانم به اشک و شیون و شین

دست خط حسن به دست حسین

**

چون حسین نامۀ حسن برداشت

خط او دید و روی دیده گذاشت

قاسم بن الحسن تمنا کرد

اذن میدان گرفت و پر وا کرد

کفنی بر تنش عمو پوشاند

و نقابی به روی او پوشاند

پاره ماه سوی میدان شد

لرزه ای در سپاه عدوان شد

ای عجب هیئتی عجب کفنی

هیبتش هاشمی قَدَش حسنی

و انا بن الحسن که افشا شد

لشگر کوفه در تماشا شد

نوجوان و به لشگر افتادن

با یلان عرب در افتادن

هرکه از هر طرف تهاجم کرد

لاجرم دست و پای خود گم کرد

به دَرَک رفت خصم رسوایش

اَزرَقِ شامی و پسرهایش

رزم جانانه اش که غوغا کرد

کینه های مدینه سر وا کرد

دور تا دور او گره افتاد

در میان محاصره افتاد

نیزه ها بود و ماجرای حسن

تیر باران تازه ای به کفن

دشمن از هر طرف که راهش بست

زیر نعل ستور سینه شکست

نالۀ او بلند شد : عمّاه

به حرم می رسید وا اُماه

 

محمود ژولیده




آن شب که چارچوب غزل در غزل شکست مست مدام شیشه می در بغل شکست یک بیت ناب خواند که نرخ عسل شکست فرزند آن
دوشنبه 27 مهر 1394 ساعت 10:6 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

حضرت قاسم (ع)

آن شب که چارچوب غزل در غزل شکست
مست مدام شیشه می در بغل شکست
یک بیت ناب خواند که نرخ عسل شکست
فرزند آن بزرگ که پشت جمل شکست

پروانهء رها شده از پیرهن شده است
او بی قرار لحظهء فردا شدن شده است

بر لب گلایه داشت که افتادم از نفس
بی تاب و بی قرار، سراسیمه چون جرس
سهم من از بهار فقط دیدن است و بس؟
بگذار تا رها شوم از بند این قفس

جز دست خط یار به دستم بهانه نیست
خطی که کوفی است ولی کوفیانه نیست

گویی سپرده اند به یعقوب، جامه را
پر کرد از آن معطر یکریز، شامه را
می خواند از نگاه ترش آن چکامه را
هفت آسمان قریب به مضمون نامه را

این چند سطر را ننوشتم، گریستم
باشد برای آن لحظاتی که نیستم

آورده است نامه برایت، کبوترم
اینک کبوترم به فدایت، برادرم
دلواپسم برای تو ای نیم دیگرم
جز پاره های دل چه دلیلی بیاورم

آهنگ واژه ها دل از او برد ناگهان
برگشت چند صفحه به ماقبل داستان

یادش به خیر، دست کریمانه ای که داشت
سر می گذاشتیم به آن شانه ای که داشت
یک شهر بود در صف پیمانه ای که داشت
همواره باز بود درِ خانه ای که داشت

هرچند خانه بود برایش صف مصاف
جز او کدام امام زره بسته در طواف

اینک دلم به یاد برادر گرفته است
شاعر از او بخوان که دلم پر گرفته است
آن شعر را که قیمتِ دیگر گرفته است
شعری که چشم حضرت مادر گرفته است “

از تاب رفت و تشت طلب کرد و ناله کرد
وآن تشت را ز خون جگر باغ لاله کرد”

اینک برو که در دل تنگت قرار نیست
خورشید هم چنان که تویی آشکار نیست
راهی برای لشکر شب جز فرار نیست
پس چیست ابروانت اگر ذوالفقار نیست؟

مبهوت گام هاش، مقدس ترین ذوات
می رفت و رفتنش متشابه به محکمات

بغض عمو درون گلو بی صدا شکست
باران سنگ بود و سبو بی صدا شکست
او سنگ خورد سنگ، عمو بی صدا شکست
در ازدحام هلهله او… بی صدا شکست

شاعر:سید حمید رضا برقعی




چگونه جسم تو را تابه خیمه ها ببرم تو تکه تکه ای باید جدا جدا ببرم نشسته ام به کنار تن تو می گریم به
دوشنبه 27 مهر 1394 ساعت 10:6 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

چگونه جسم تو را تابه خیمه ها ببرم

 تو تکه تکه ای  باید جدا جدا ببرم 

 

 

نشسته ام به کنار تن تو می گریم

به فکر رفته ام آخر چسان تو را ببرم

 

 

مرا که داغ علی اکبرم زمین زده است

نمی شود که تنت را به روی پا ببرم

 

اگرچه نیست به دوشم ولی اگر هم بود

نمی شد این بدنت را روی عبا ببرم 

 

برای اینکه دگر خرد تر از این نشوی

 تن شکسته ات از زیر دست و پا ببرم

 

 

یتیم بودی و این ها نوازشت کردند

به زودی این خبرت را به مجتبی ببرم

 

چه کار میکنی اینجا به زیر پای نعل

 عمو رسیده کنارت  بیا بیا به برم

 

 

  شاعر: محمدحسن بیات لو




وقتی که تشنگی به نظر تاب می خورد ماهی ز تنگ تنگ خودش آب می خورد تا مشتری کم است، مرا انتخاب کن گاهی
سه شنبه 21 مهر 1394 ساعت 10:20 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

وقتی که تشنگی به نظر تاب می خورد

ماهی ز تنگ تنگ خودش آب می خورد

تا مشتری کم است، مرا انتخاب کن

گاهی پلنگ حسرت مهتاب می خورد

 

کرم حسود مشت مرا باز کرده است

ماهی کور زود به قلاب می خورد

از هول خیمه های جوان مرده می رسند

اشکم به درد قصه ارباب می خورد

ابروی کربلا شده قاسم، هزار شکر

نام حسن به گوشه محراب می خورد

ای روضه وداع به قاسم نظاره کن

چشمان عمه پشت سرش آب می خورد

قاسم میان این همه هنده مگر چه گفت

تصویر حمزه در جگرش آب می خورد

وقتی نظر به خون و پر و بال می کنی

آیینه جان تجسم اعمال می کنی

گفتی عصای پیری من بعد اکبری

وقتش رسیده به قولت عمل کنی

با من قدم بزن که به مضمون رسانمت

با من قدم بزن که مرا هم غزل کنی

وزن نسیم طبع تو را خسته می کند

باید چو کوه زانوی خود را بغل کنی

خیرت قبول نام حسن بر لبت خوش است

باید به هر طریق به کامم عسل کنی

اینجا ضمیر مرجع خود را ز دست داد

خوب است فکر اینهمه عز و جل کنی

این عشق بود و قصه تکراری خودش

یار آمده است در جهت یاری خودش

بازاریان کوفه به دینار دلخوشند

اما خوش است چشم تو با زاری خودش

راه مرا نگاه تو زد چشم خود ببند

خو کرده این طبیب به بیماری خودش

زینب اسیر توست، تو در بند زینبی

هر کس بود به فکر گرفتاری خودش

آنقدر گریه کرد که باران مجاب شد

ابلیس های بال شکن را شهاب شد

عمری که کوتهی نکند خواست از عمو

آنقدر گریه کرد، دعا مستجاب شد

در سینه عمو نفس چار قل گرفت

با دستهای کوچک او بی حساب شد

برداشت کودکانه تیغ را به دست

حتی زره به خیمه شرمنده آب شد

آمد برای بدرقه مجتبی، حسین

گل بود و پشت پای تماشا گلاب شد

چشمش ز چشم زخم زمستان هراس شد

تصویر حسن دست به دامان قاب شد

پایش نمی رسید که مرکب نشین شود

آغوش پادشاه برایش رکاب شد

احمد بابایی




یا قاسم ابن الحسن... جلوه ي روي پنج تن قاسم ابنِ اِبنِ ابوالحسن قاسم ماهْ رخسار انجمن قاسم سرو خوش
پنجشنبه 04 تير 1394 ساعت 10:27 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

یا قاسم ابن الحسن...

جلوه ي روي پنج تن قاسم

ابنِ اِبنِ ابوالحسن قاسم

ماهْ رخسار انجمن قاسم

سرو خوش قامت چمن قاسم

ذكر من وقت پر زدن قاسم

كيست اين نوجوان؟قرار حسن

وارث عزّت و وقار حسن

دُرّ دردانه ي تبار حسن

همه جا هست دستيار حسن

حسن خانه ي حسن قاسم

گيسوان حسن مجعّد بود

پاي تا فرق چون محمّد بود

عشق بي عشق او مردّد بود

رنگ او سبز چون زبرجد بود

پس عقيق است در يمن قاسم

گردش چرخ بي دَمَش، مـُختَل

همه بي قاسمند، ول مَعطل

نكته اي گويمت ولي مُجمَل

خوش بحالش كه بود از اوّل

با اباالفضل همسخن قاسم

در جلالت به كبريا رفته

صولتش هم به مصطفي رفته

هيبتش هم به مرتضي رفته

در كرامت به مجتبي رفته

با حسين است هموطن قاسم

روي او قبله از ازل شده است

لب او شيشه ي عسل شده است

صاحب پرچم و كتل شده است

مشكلاتم اگر كه حل شده است

هست مشكل گشاي من قاسم

آه اگر بر بلا دچار شود

آه از آن دم كه سنگسار شود

با سرِ نيزه ها شكار شود

كفنش خاك و سنگ و خار شود

مثل اربابِ بي كفن قاسم

چشمش از تشنگي كه كم سو شد

سكّه ي جنگ آن ورش رو شد

وارث روضه هاي پهلو شد

بدنش پاره پاره از تو شد

آه از نعل و از دهن قاسم

 

محمد قاسمي

موضوعات مرتبط: شب ششم قاسم ع ,



یا قاسم ابن الحسن ازدلم، دل می برد در گوشه ی "باب الجواد" فکر "باب القاسمِ" صحن و سرای مجتبی..
چهارشنبه 03 تير 1394 ساعت 11:7 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

یا قاسم ابن الحسن ع

ازدلم، دل می برد در گوشه ی "باب الجواد"

فکر "باب القاسمِ" صحن و سرای مجتبی ع ..




پرچم و نام حسن(ع) بالا رود در کربلا با حضور کربلایی قاسم ابن مجتبي(ع
چهارشنبه 03 تير 1394 ساعت 10:46 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

 

پرچم و نام حسن(ع) بالا رود در کربلا

با حضور کربلایی قاسم ابن مجتبي(ع

 

 




یا قاسم ابن الحسن! ازدلم، دل می برد در گوشه ی "باب الجواد" فکر "باب القاسمِ" صحن و سرای مجتبی
چهارشنبه 03 تير 1394 ساعت 10:22 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

یا قاسم ابن الحسن!

ازدلم، دل می برد در گوشه ی "باب الجواد"

فکر "باب القاسمِ" صحن و سرای مجتبی




یا قاسم ابن الحسن... غم در دو چشمش بود و سویش ریخت بر هم یک لحظه ناگه رنگ و رویش ریخت بر هم خیره شده ت
پنجشنبه 09 بهمن 1393 ساعت 12:51 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

یا قاسم ابن الحسن (ع)...

غم در دو چشمش بود و سویش ریخت بر هم

یک لحظه ناگه رنگ و رویش ریخت بر هم

خیره شده تنها به سوی دشت و گودال

یک باره اصلا گفت وگویش ریخت برهم

کنکاش میکرد تا عمویش را ببیند

شمشیر امد جست و جویش ریخت بر هم

چشمش به حسرت سوی دارالحرب افتاد

در فکر این است آبرویش ریخت بر هم

دیگر صدای ناله ی آقا نیامد

عمه گمانم که گلویش ریخت بر هم

دستش رها شد ناگهان از دست عمه

رفت بین گودال و سبویش ریخت برهم

گودال تنگ است و عمو هم نیمه جان است

او بین مقتل با عمویش ریخت بر هم

 

امیر علوی

موضوعات مرتبط: شب ششم قاسم ع ,



احلی من العسل... بر لبت غیر ثنا گفتن معبود نبود در صدای تو بجز نغمه ی داوود نبود راه افتادی و من پشت
شنبه 04 بهمن 1393 ساعت 10:52 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

احلی من العسل...

بر لبت غیر ثنا گفتن معبود نبود

در صدای تو بجز نغمه ی داوود نبود

راه افتادی و من پشت سرت میگفتم

تازه داماد حسین رفتن تو زود نبود?!

سر زدم خیمه به خیمه ولی اندازه ی تو

هرچه گشتم بخدا یک زره و خوود نبود

وسط معرکه تا خاک به پا شد گفتم

اینکه افتاد زمین قاسم من بود?! نبود?!

خس خس سینه ی تو روضه ی مادر میخواند

کاش راه نفست اینهمه مسدود نبود

کفنت پیروهنت گشته و شکرش باقی است

قاتلت در طلب پیروهن و سود نبود

قد و بالای تو را شکل عمویت کردند

ارباً اربا شده هم اینهمه مفقود نبود

باید از زیر سم اسب تو را جمع کنم

با کمی حوصله در بین عبا جمع کنم

 

رضا قربانی

موضوعات مرتبط: شب ششم قاسم ع ,



یتیم مجتبی... بر من که جلب شد نظرت ای عزیز من زد فکر تازه ای به سرت ای عزیز من رفتی درون خیمه و خوشحال آمدی با دست خطی از پدرت ای عزیز من بر
دوشنبه 19 آبان 1393 ساعت 17:43 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

یتیم مجتبی...
 

بر من که جلب شد نظرت ای عزیز من

زد فکر تازه ای به سرت ای عزیز من

 

رفتی درون خیمه و خوشحال آمدی

با دست خطی از پدرت ای عزیز من

 

بر دست و پای من چه قدَر بوسه می زنی

گل کرده باز هم هنرت ای عزیز من

 

راضی شدم ... برو ... به خدا می سپارمت

دور از بلا شود سفرت ای عزیز من

 

با رفتن تو خنده ی لشکر بلند شد

پیچیده بینشان خبرت ای عزیز من

 

شمشیر و نیزه ها همگی قد علم کنان

صف بسته اند دور و برت ای عزیز من

 

وقتی که نعل ها به رویت پا گذاشتند

رنگ خسوف شد قمرت ای عزیز من

 

در زیر دست و پا چه قدَر دست و پا زدی

چیزی نمانده از اثرت ای عزیز من

 

چسبیده ای به خاک ... شبیه عسل شدی

کندو شده است رهگذرت ای عزیز من

 

طشتی نداشتم که برایت بیاورم

مثل حسن شده جگرت ای عزیز من

 

ذهن مرا کشانده به پنجاه سال پیش

عطر مدینه ی کمرت ای عزیز من

 

سینه به سینه می برمت سمت خیمه ها

نجمه شده است منتظرت ای عزیز من

 

محمد فردوسی

موضوعات مرتبط: شب ششم قاسم ع ,



حضرت قاسم بن الحسن(ع( ای گل ریحان بستان حسن قاسمی و روح و ریحان حسن سرو مات ازقامت دلجوی تو ماه حیران شد زماه روی تو روی تو آئینۀ حُسن حسن ل
جمعه 09 آبان 1393 ساعت 11:46 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

حضرت قاسم بن الحسن(ع(

 

ای گل ریحان بستان حسن

قاسمی و روح و ریحان حسن

سرو مات ازقامت دلجوی تو

ماه حیران شد زماه روی تو

روی تو آئینۀ حُسن حسن

لالۀ زیبای آن زیبا چمن

نوجوانی وبه پیران رهبری

رهبری آزاده وروشنگری

ای دلت پُرزآب وتاب معرفت

تشنگان را داده آب معرفت

تا چراغ عاشقی افروختی

عشق بازان را تو عشق آموختی

ای زنور کبریا روشن ضمیر

سینه ات روشن شداز مهری منیر

ای به روز امتحان مرد عمل

وی شهادت را تو احلی من عسل

تاشهادت را تو کردی انتخاب

ماند حسرت بر دل ازلعل تو آب

ای لب خشک تو رشک سلسبیل

آفرین گفته به رزمت جبرئیل

ای زصهبای شهادت مست مست

وی پدر را داده در طفلی زدست

از وصال روی تو خون خدا

یادمی کرد ازجمال مجتبی

ای حسین ومجتبی را نورعین

تا شنید آوای دردت راحسین

ای حسین ومجتبی را نور عین

تا شنید آوای دردت را حسین

گفت لبیک ای عموجان آمدم

بهر دیدارت شتابان آمدم

آمدم ای نور چشمان ترم

یادگار یادگار مادرم

ای زخونت گشته صحرا لاله گون

دست وپا کمتر بزن درخاک وخون

گریم ونالم براین عمر کمت

سخت می سوزم زسوز ماتمت

ازچه غم غرق ملالت کرده است

سمّ اسبان پایمالت کرده است

دوست دارم همچو گل بویت کنم

غرق بوسه روی نیکویت کنم

اشک می گیرد ره چشم مرا

چون روم بی تو بسوی خیمه ها

جسم پاکت را به خیمه می برم

می گذارم درکناراکبرم

از فروغ حُسن نورانی شدی

درمنای عشق قربانی شدی

زدشرر این غم دل وجان مرا

ای «وفائی »گریه کن زین ماجرا

 

سید هاشم وفایی
موضوعات مرتبط: شب ششم قاسم ع ,



حضرت قاسم بن الحسن(ع) از خیمه خرامید قد و قامت قاسم قرص قمر آل حسن حضرت قاسم دل می برد از اهل حرم طلعت قاسم یاد حسن احیا شده از حالت قاسم در چ
جمعه 09 آبان 1393 ساعت 11:45 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

حضرت قاسم بن الحسن(ع)

 

از خیمه خرامید قد و قامت قاسم

قرص قمر آل حسن حضرت قاسم

دل می برد از اهل حرم طلعت قاسم

یاد حسن احیا شده از حالت قاسم

در چشم خریدار ، عقیق یمن آمد

انگار به یاری حسینش ، حسن آمد

این قامت رعنا به حرم کرده قیامت

تکرارِ حسن آمده با هیبت و عزت

پوشیده کفن جای زره بر قد و قامت

شاید که بگیرد ز عمو هدیة رخصت

سرباز سپاه علیِ بت شکن آمد

انگار به یاری حسینش ، حسن آمد

در پیش نگاه حرم و دیدة عباس

شد راهی میدان ثمر باغ گل یاس

می ریخت ز چشمان عمو بارش الماس

می دید از آن دور ، عدو این همه احساس

بر مقدم او نُقل  وگلِ یاسمن آمد

انگار به یاری حسینش ، حسن آمد

افکند نقاب از رخ و سربند عیان شد

یا زینبِ پیشانیِ او ورد زبان شد

فریاد اَن ابن الحسنش نُقل دهان شد

این همهمه در لشگر کفار بیان شد

این کیست که جای زِرهش با کفن آمد

انگار به یاری حسینش ، حسن آمد

با جنگِ نمایان خودش کرد قیامی

هرکس که رجز خواند ز جنگاور و نامی

پس یکسره شد کارِ یلان نیز تمامی

یک ضربه زد و گشت دو نیم اَزرَق شامی

این تازه جوان را مددِ ذوالمنن آمد

انگار به یاری حسینش ، حسن آمد

ناگاه رقیبانِ دغل حیله نمودند

روبَه صفتانی که ز هر طایفه بودند

گِردِ یلِ نامیِ حسن حلقه گشودند

هر لحظه بر این حصر ، ز کفار فزودند

از هر طرفَش نیزه میان بدن آمد

انگار به یاری حسینش ، حسن آمد

آن قامت رعنا و همان آیت سبحان

با نیزه و شمشیر ، هم آغوش ، شد این سان

فریاد زد از زیر سم مرکبِ  عدوان

این سینة بشکسته فدای تو عموجان

زهرا به کنار تن بی جان من آمد

انگار به یاری حسینش ، حسن آمد

 

محمود ژولیده
موضوعات مرتبط: شب ششم قاسم ع ,



حضرت قاسم بن الحسن(ع) با نقاب بسته هم محشر کند ابروی تو یک حرم دل دلربا سرگشته ی گیسوی تو تا صدای ناله آمد که عمو مردم بیا همچنان باز شکاری ت
جمعه 09 آبان 1393 ساعت 11:44 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

حضرت قاسم بن الحسن(ع)

 

با نقاب بسته هم محشر کند ابروی تو

یک حرم دل دلربا سرگشته ی گیسوی تو

تا صدای ناله آمد که عمو مردم بیا

همچنان باز شکاری تاختم رو سوی تو

از سر زین گو چگونه بر زمین افتاده ای

جای نیزه از دو سو پیداست بر پهلوی تو

از سر مرکب زدم دست عدوی بی حیا

تاکه دیدم بین مشتش کاکل گیسوی تو

جنگ مغلوبه شده مادر نگهدارت بود

میرسد تنها ز زیر سم مرکب بوی تو

پا مکش بر خاک کاری بر نمی آید ز من

میزنی پرپر خجالت میکشم از روی تو

تا نریزد جسمت از لای کفن بنگر زنم

یک گره آرام بین ساق پا تا زانوی تو

 

قاسم نعمتی
موضوعات مرتبط: شب ششم قاسم ع ,



حضرت قاسم بن الحسن (ع( ای گدایان رو کنید امشب که آقا قاسم است تا سحر پیمانه ریز کاسه ی ما قاسم است یادمان باشد اگر روزی بقیع را ساختیم ذکر کا
جمعه 09 آبان 1393 ساعت 11:44 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

حضرت قاسم بن الحسن (ع(

 

ای گدایان رو کنید امشب که آقا قاسم است

تا سحر  پیمانه ریز کاسه ی ما قاسم است

یادمان باشد اگر روزی بقیع را ساختیم

ذکر کاشی های باب المجتبی یا قاسم است

از همان روزیکه رزق نوکران تقسیم شد

کربلای سینه زنهای حسن با قاسم است

این کریمان به نگاه خود گره وامیکنند

آنکه عمری درد ما کرده مداوا قاسم است

گوسفندی نذر او کردیم و مرده زنده شد

آنکه نامش میکند کار مسیحا قاسم است

روی ابرویش اگر تحت الهنک بسته حسین

در حرم زیباترین فرزند زهرا قاسم است

نعره زد : ان تنکرونی ریخت لشکر را بهم

وارث شیر جمل شاگرد سقا قاسم است

مرد نجمه بود و صاحب خیمه شد در کربلا

سایه ی روی سر مادر به هر جا قاسم است

با اشاره هر کجا میگفت : یا زینب ببین

آن سر عمامه بسته روی نی ها قاسم است

زیر سم اسبها با هر نفس قد میکشید

گفت با گریه حسین ، این تن خدایا قاسم است

نعل های خاک خورده دنده هایش را شکست

مثل مادر این تنی که میخورد پا قاسم است

چونکه قاسم بود بین گرگها تقسیم شد

یوسف پاشیده از هم بین صحرا قاسم است

 

قاسم نعمتی

موضوعات مرتبط: شب ششم قاسم ع ,



بین میدان قاسم است یا ماه تابان آمده؟! سیزده ساله ترین پیرِ جوانان آمده بس که با هیبت رسیده من نفهمیدم دگر یک تنه او آمده یا کل گردان آمده؟!
جمعه 09 آبان 1393 ساعت 11:35 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

بین میدان قاسم است یا ماه تابان آمده؟!

سیزده ساله ترین پیرِ جوانان آمده

بس که با هیبت رسیده من نفهمیدم دگر

یک تنه او آمده یا کل گردان آمده؟!

آن قدَر شوق پریدن در دلش دارد که او

بند کفشش را نبسته سوی میدان آمده

تا که خواند: "إن تنکرونی فأنا ابن المجتبی"

پیرمردان جمل گفتند: طوفان آمده

هرکسی که تن به تن جنگید با او گفته اند...

بین میدان، عمرِ ننگینش به پایان آمده

چهار فرزندِ لعین را کشت با ذکرِ علی

ازرقِ شامی خودش حالا هراسان آمده

بندِ نعلین تو باز است... ازرقِ شامی تویی؟!

کفر، از ترفندِ قاسم مات و حیران آمده

این بت کفار هم زد بر زمین ابن الحسن

تیغِ ابراهیمی اش بر فرقِ شیطان آمده

دوره اش کردند و هر کس سنگ در دامان گرفت

نیزه ای خورد و به لب هایش عموجان آمده

شاخِ شمشادِ حرم در هم شکست آیینه اش

تا که سویش جای نقل از سنگ باران آمده

پیکرش را بس که بر روی زمین چرخانده اند

خارها بر روی هر زخمش فراوان آمده

پای اسبی روی کندوی لبش رفت و عسل...

از لب و دندان چکیده تا به مژگان آمده

روی هر بند تنش جای هلال افتاده است

بس که بر روی تنش نعلِ ستوران آمده

دست و پا که می زند حالِ عمو بد می شود

بعدِ اکبر غصه اش حالا دو چندان آمده

قاسم است اما به دست گرگ ها قسمت شده

آیه هایش کم شده... تحریفِ قرآن آمده...

محمدجوادشیرازی

موضوعات مرتبط: شب ششم قاسم ع ,



تعداد صفحات : 8


 
منوی کاربری


عضو شوید


نام کاربری :
رمز عبور :

:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
موضوعات
لینک دوستان
آرشیو مطالب
آمار وب سایت

آمار مطالب

:: کل مطالب : 26553
:: کل نظرات : 2178

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 16
:: تعداد اعضا : 1654

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 2,003
:: باردید دیروز : 3,573
:: بازدید هفته : 15,575
:: بازدید ماه : 80,496
:: بازدید سال : 954,934
:: بازدید کلی : 9,812,041