close
مجتمع فنی تهران
شب پنجم عبدالله بن الحسن ع
بانک جامع اشعار مذهبی روضه و مرثیه - اشعار جدید شعرای آئینی
آخرین ارسال های انجمن
دارد این ماه محرم سفره داری بی نظیر
یکشنبه 18 مهر 1395 ساعت 11:2 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

روضه حضرت عبدالله بن الحسن(ع)

 

دارد این ماه محرم سفره داری بی نظیر

که شده روز و شب ما روزگاری بی نظیر

ما امام مجتبی داریم یاری بی نظیر

قافله دارد از او دویادگاری بی نظیر

 

امشب اما عشق پای سور و ساتش میرود

دست ما بر دامن شاخه نباتش میرود

 

نامش عبدلله ست یعنی هم حسین و هم حسن

گشته یک عالم حسینو گشته یک عالم حسن

میشود با یاحسین او دلش محکم حسن

هرچه میگویم حسینو هرچه میگویم حسن...

 

در وجود نوجوان خیمه ها معنا شده

سن و سالش را نبین آقای آقاها شده

 

موقع ظهر است یعنی لحظه های آخر است

کربلا دیگر نکو این حال حال محشر است

یک ودیعه از برادر در کنار خواهر است

باز انگاری حسن دستش بدست مادر است

 

کوچه ای اینجا ندارد باشد اما تل که هست

باز هم انسیه ای درگیر یک معضل که هست

 

دید از بالا عمو جان  را به نیزه میزنند

عده ای سیراب عطشان را به نیزه میزنند

بی وضو آیات قران را به نیزه میزنند

یوسف افتاده بی جان را به نیزه میزنند

 

چشمها را بست مشغول دویدن شد سریع

بیخیال نیزه و شمشیر و جوشن شد سریع

 

وارد گودال شد که داستان را خوب دید

جسم آقارا ندید اما سنان را خوب دید

ازدحام خنجر و خنجر زنان را خوب دید

چکمه های خورده بر روی دهان را خوب دید

 

دید یک عده عجب مهمان نوازی میکنند

روی پهلوی عمویش نیزه بازی میکند

 

دست خود آورد دستش را زدند و گفت آه

پیش چشمش به عمویش پا زدند و گفت آه

تیرها را بر تنش یکجا زدند و گفت آه

هرچه را که داشت با دعوا زدند و گفت آه

 

خواست تا لب وا کند اما لب آیینه سوخت

تیری آمد که برادر زاده را بر سینه دوخت

 

سید پوریا هاشمی




ابری رسید و پیکرت را بر بدن دوخت
جمعه 16 مهر 1395 ساعت 12:27 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)

 

ابری رسید و پیکرت را بر بدن دوخت

بر پیکر ارباب گوئیا کفن دوخت

تیری رسید و جسم عبدالله را هم

بر پیکر ارباب جای پیرهن دوخت

سر را به سر، دل را به دلبر حرمله وای

با تیر بی رحمش دهن را بر دهن دوخت

گودال جای جنگ بیش از یک نفر نیست

در جنگ نامردی شد و تن را به تن دوخت

در اصل عبدالله با اهدای بوسه

لب را به لبهای عمو جای حسن دوخت

 

مهدی رحیمی




به لبش حرفِ عسل صحبتِ اَحلیٰ دارد
جمعه 16 مهر 1395 ساعت 12:26 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)

 

به لبش حرفِ عسل صحبتِ اَحلیٰ دارد

دومین قاسمِ زهراست تماشا دارد

در دلش آرزویِ شیر شُدن می جوشد

در رگ و ریشه ی او خونِ حسن می جوشد

ریشه دارد پسر و دستِ کَرَم می گیرد

دو سه سالِ دگر او نیز عَلَم می گیرد

تا که تکبیر کِشَد غم جگرش می ریزد

و چنان می پَرد عُقاب پَرَش می ریزد

اَشهدُاَنَکِ او جانِ ولی الله است

نوبتی هم که بُوَد نوبتِ عبدالله است

پیش او هم که محال است هماوَرد شوند

چقدر زود در این خانه همه مَرد شوند

عمه اش آیِنه یِ مادر از او ساخته است

و عمو نیز علی اکبر از او ساخته است

آمده آخرِ این راه رگش را بدهد

آمده پیشِ عمو شاه رگش را بدهد

باید او هم بِپَرَد گرچه امانت باشد

نتواند که بماند و غنیمت باشد

چه کُنَد گر نشود مویِ پریشان بِکشَد

دست بسته نتواند که گریبان بِکشَد

عمه چون صخره کنارش به نظر خاموش است

کوه آتش به جگر دارد اگر خاموش است

حق بده بعد پسرهاش جوانش او بود

کوه بود عمه ولیکن فَوَرانش او بود

پیش عمه قدمی چند به زحمت برداشت

غیرتِ صورتِ او چند جراحت برداشت

یا که باید بِرَوَد یا بِزَنَد بر سرِ خویش

یا که فریاد کِشَد تا نَفَسِ آخرِ خویش

تازه انگار که از حِسِ یتیمی پُر شد

شده با پا بِدَوَد یا برسد با سرِ خویش

می وزد بادِ جگر سوزی و می سوزد او

مثلِ پروانه رسیده است به خاکسترِ خویش

مثلِ یک چلچله خود را به قفس می کوبَد

آنقدر تا شکند سینه و بال و پَرِ خویش

هیچ کَس نیست...فقط اوست نرفته میدان

شرمگین می شود از دیدنِ دور و بَرِ خویش

عمه اش خیره به گودال زمین می اُفتَد

عمه یک دست نهاده است رویِ معجرِ خویش

فرصتی شُد بِکِشَد بال در آغوشِ پدر

تا ببیند پسرش را به رویِِ پیکرِ خویش

دید اُفتاده به جانش تبرِ گلچین ها

دید در دستِ خزان ساقه یِ نیلوفرِ خویش

آب را ریخت زمین شامی و کوفی خندید

کاش می شُد بِبَرَد آب به چشم ترِ خویش

کاش می شد که سنان نیزه یِ خود را نَزَنَد

شمر بازی نَکُنَد اینهمه با خنجرِ خویش

ضربه یِ محکمِ یک تیغ که پایین آمد

نذرِ لبخند عمو کرد یتیمی پَرِ خویش

آخرین تیرِ خودش را به کمان حرمله بُرد

گردنش شد سپرش باهمه یِ حنجر خویش

**

ساربان گوشه ای آرام نشسته اِی وای

بعدِ غارت بِرَوَد بر سرِ انگشترِ خویش

 

حسن لطفی




قرآن چرا به روی زمین اوفتاده است
جمعه 16 مهر 1395 ساعت 12:25 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)

 

قرآن چرا به روی زمین اوفتاده است!

شمر لعین به صفحه او پا نهاده است!

دیدم به چشم فاطمی خود عمو حسین

زهرا کنار مقتل تو ایستاده است

بعد از علیِ اصغر تو نوبت من است

این جرعه های آخر دُردی باده است

دستم شکست ناله زدم فاطمه مدد

عباس مرتضی به من این یاد داده است

زهرا اگر که سینه شکسته به راه عشق

عبداللهت به راه تو سینه گشاده است

بر روی دامن تو عمو دست و پا زدم

این سرنوشت عاشقی و عشق زاده است

باید تو را به خیمه ی زینب برم عمو

بنگر که لرزه بر تن عمه فتاده است

ای دشمن سواره به نامردی آمدی

از روی اسب نیزه مزن او پیاده است

بوی حسن گرفته تمامی قتلگاه

گویا دگر زمان گذشتن ز جاده است

 

مجتبی روشن روان




دستم رها کن عمه، دورش را گرفتند
جمعه 16 مهر 1395 ساعت 12:23 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)

 

دستم رها کن عمه، دورش را گرفتند

راه عبور زاده ی زهرا گرفتند

می آیم از خیمه به امدادت عمو جان

بار دگر گرگان رهِ صحرا گرفتند

عمه زمین خورد و صدا زد وای مادر

لشگر ز هر سو نیزه ها بالا گرفتند

تا ضربه را کاری به جسم تو بکوبند

اغلب کنار حنجر تو جا گرفتند

دیدم که زینب زلف هایت شانه می زد

اینان چرا با پنجه مویت را گرفتند

دستم سپر می سازم اینجا زیر شمشیر

اما نشانه حنجرم را تا گرفتند

خون گلویم ریخت چشمان تو را بست

تا که نبینی جان من یک جا گرفتند

تا مثل تو گفتم که مادر یاری ام کن

با نیزه از پهلوی من امضا گرفتند

مانند قاسم نیزه کش کردند جسمم

از ما تقاص عقده از بابا گرفتند

جان دادنم مشکل شده می دانی ازچه؟

هر جفت پاهای مرا با پا گرفتند

 

قاسم نعمتی




عقل، وامانده شد و پرسشِ احوالم کرد
جمعه 16 مهر 1395 ساعت 12:23 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

حضرت عبدالله بن الحسن(ع(

 

عقل، وامانده شد و پرسشِ احوالم کرد

به خدا عشقِ عمو بود سبکبالم کرد

غربت اوست که تبدیل به این حالم کرد

آنکه با جامِ مِی اَش مست ،همه عالم کرد

مست، بی دست شود، میکده بی سر خواهد

دل در این راه فقط یاریِ دلبر خواهد

دلِ عاشق، سپر‍‍ِ فاصله خواهد چکند

دفعِ تیرِ سه پرِ حرمله خواهد چکند

طالبِ وصل،دگر حوصله خواهد چکند

با گرفتاریِ یک، قافله خواهد چکند

گر چه از مادریِ عمۀ خود ممنونم

کربلایی شدنَم را به عمو مدیونم

عموی بی کس و تنهام مرا میخواند

سید و سرور و مولام مرا میخواند

یک طرف غربت آقام مرا میخواند

یک طرف وعدۀ بابام مرا میخواند

همه دارند به لب ذکرِ اباعبدالله

و عمو خواند مرا،گفت بیا عبدالله

وای عمه!بخدا خون عمو ریخته شد

نیزه ها از همه سو با تنَش آمیخته شد

خاک و خون از تَهِ گودال برانگیخته شد

تا رسیدم به عمو دست من آویخته شد

سپرِ جان عمو در وسط عدوانم

من پریشانِ عمو،زیر سم اسبانم

عمه جان بهرِ عمو نَه بَر و بازو مانده

نه سر و صورت و نه گیسو و اَبرو مانده

نه مُچِ دست،،وَ نه دندۀ پهلو مانده

نه به جانِ علی اکبر سرِ زانو مانده

هر چه ضَربَست من از جان عمو میگیرم

دشمنم گر نَکُشد از غم او میمیرم

تشنه را آب دهند،ضربه زدن یعنی چه

بوسۀ نیزه به دندان و دهن یعنی چه

کُشتن و اینهمه خوشحال شدن یعنی چه

کَندنِ پیرهنِ پاره ز تن یعنی چه

عمه جان وقتِ اسیریست مهیا بشوید

بعد از این شاهد خون گریۀ زهرا بشوید

 

محمود ژولیده




اشعار شب پنجم محرم – علی فردوسی عجیب نیست که سوی عمو شتاب کند پدر ندیده عمو را پدر خطاب کند رسی
دوشنبه 27 مهر 1394 ساعت 10:12 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

اشعار شب پنجم محرم –  علی فردوسی

 

عجیب نیست که سوی عمو شتاب کند

پدر ندیده عمو را پدر خطاب کند

 

رسیده وقت حنا بستنش ولی هیهات

محاسنی که ندارد به خون خضاب کند

 

چگونه تاب بیارد که آب آبِ حرم

اگر که جنس دل از سنگ سخت، آب کند

 

قسم به حضرت حق، "لا اُفارِقُ عُمّی"

مگر که مرگ بیاید مرا مجاب کند

 

رسید و دست سپر کرد تیغ را که عمو

به روی مردی اش از کودکی حساب کند

 

اگرچه دیدن داغ عزیز جانسوز است

همیشه داغ جوان بیشتر کباب کند

 

چه عشقبازی نابی، خدا نکرده مباد

که تیر حرمله ها کار را خراب کند

 

هنوز پشت لبش سبز نیست سرو جوان

تبر دریغ، چه با شاخ و برگ شاب کند

 

امانت است پسر، وای اگر حسین به حشر

ز شرم روی حسن چهره در نقاب کند

 

شود به خون جوان دست و دامن آلوده

خدا بخواهد اگر خاک را عذاب کند

 

علی فردوسی




عمه ببین عمو شده زخمی عمه به عبدالله کن رحمی عمه ؛ عمو تنها تو گوداله والله لا افارق امی ** عمه ؛
دوشنبه 27 مهر 1394 ساعت 10:11 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

عمه ببین عمو شده زخمی

عمه به عبدالله کن رحمی

عمه ؛ عمو تنها تو گوداله

 والله لا افارق امی

**

عمه ؛ عمو نشسته میجنگه...

تنهای تنها خسته میجنگه

زخمی شده تنش آخه لای

شمشیرای شکسته میجنگه

 




من یتیمم ولی پدر دارم دست لطف عمو به سر دارم رفته میدان عمو و از دوریش دل خون و دو چشم تر دارم دست من
دوشنبه 27 مهر 1394 ساعت 10:9 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

حضرت عبدالله ابن الحسن (ع)

 

من یتیمم ولی پدر دارم
دست لطف عمو به سر دارم

رفته میدان عمو و از دوریش
دل خون و دو چشم تر دارم

دست من را رها کن ای عمه
به خدا نیت سفر دارم

نگرانم نباش من مَردَم
من کجا ترس از خطر دارم?

در رگم خون فاتح جمل است
نوه ی شیرم و جگر دارم

میروم تا فدای او بشوم
من برای عمو سپر دارم

سمت میدان دوید اما , آه…
لشکر بی حیا و عبدالله

دید در انتهای یک گودال
گوییا رفته است عمو از حال

آمد و بر سر عمو افتاد
رجز عاشقانه ای سر داد

این عموی من است , بی کس نیست
می زنیدش , مگر گناهش چیست?

برد پیش امام دستش را
تیغ یک بی مرام دستش را…

باز دستی شکست , یاالله
روضه را برد جای دیگر , آه …

مادری در مصاف یک نامرد
دست مادر , غلاف یک نامرد

شاعر:مجتبی خرسندی




عبدالله ابن الحسن(ع) تا که عمامه از سرت افتاد تیر خوردی و پیکرت افتاد یک سه شعبه دوباره حرمله زد ت
یکشنبه 26 مهر 1394 ساعت 17:40 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

عبدالله ابن الحسن(ع)

 

تا که عمامه از سرت افتاد

تیر خوردی و پیکرت افتاد

یک سه شعبه دوباره حرمله زد

تپش قلب اطهرت افتاد

ای عمو جان تو رفتی از حال و

بر سرم اشک خواهرت افتاد

مثل اصغر سرت که بالا رفت

نیزه ای زیر حنجرت افتاد

نفست را گرفته این  نیزه

آه آهِ مکررت افتاد

صورتت تا به روی خاک آمد

فاطمه در برابرت افتاد

آمده مادری کند زهرا

بر سر دامنش سرت افتاد

در کنار نگاه تو دستِ

یادگار برادرت افتاد

با صدای شکستن دستم

عمه ام یاد مادرت افتاد

حنجر من شبیه اصغر شد

سر من مثل اصغرت افتاد

جان بابا قبول کن از من

هدیه ای که به محضرت افتاد

 

مجتبی شکریان




دست در دست کسی که جگرش غم دارد داشت میدید که ارباب، سپر کم دارد داشت میدید حسین بن علی افتاده و حرام
یکشنبه 26 مهر 1394 ساعت 14:27 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

حضرت عبدالله بن الحسن ع

 

دست در دست کسی که جگرش غم دارد
داشت میدید که ارباب، سپر کم دارد

داشت میدید حسین بن علی افتاده
و حرامی به سرش نیزه دمادم دارد

بی قرار است حسن زاده ی این دشت بلا
به سرش شوق رسیدن به پدر هم دارد

ناگهان دست رها شد... و شتابان میرفت
باز این دشت ،حسن های مجسم دارد

پسر شیر جمل جانب مقتل برود
گفت انگار عمو خط مقدم دارد

بدنش مثل عمو زیر سم مرکب ها
زیر و رو گشته و یک ظاهر مبهم دارد

وسط معرکه انگار به خود می پیچید
باز هم کرببلا سوره ی مریم دارد

دید زینب همه ی واقعه را از خیمه
چشمهایش دو سه تا قطره ی نم نم دارد


پوریا باقری




حضرت عبدالله بن الحسن ع شب پنجم وقتی که از حال عمویش با خبرشد آتش وجودش راگرفت وشعله ورشد ازدستها
یکشنبه 26 مهر 1394 ساعت 14:26 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

حضرت عبدالله بن الحسن ع

وقتی که از حال عمویش با خبرشد

آتش وجودش راگرفت وشعله ورشد


ازدستهای عمه دست خود کشید و

فریاد زد: عمه دگر وقت سفر شد


آمد میان گودی گودال و با دست

جان عموی نیمه جانش را سپر شد


تیزی تیغ حرمله بر او اثر کرد

دستش بریدوطفلکی بی بال ورشد


بادست آویزان شده بر پوست میگفت:

 حالا زمان دیدن روی پدر شد


محمدحسن بیات لو




من در حرمت اشاره ها را دیدم مرگ همه ی ستاره ها را دیدم از اسب همین که بر زمین افتادی وا کردن گوشواره
یکشنبه 26 مهر 1394 ساعت 11:45 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

من در حرمت اشاره ها را دیدم
مرگ همه ی ستاره ها را دیدم

از اسب همین که بر زمین افتادی
وا کردن گوشواره ها را دیدم

رضارسولی




حضرت عبدالله بن الحسن(ع( رها کن عمه مرا باید امتحان بدهم رسیده موقع آنکه خودی نشان بدهم رها کن عمه
یکشنبه 26 مهر 1394 ساعت 10:2 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

حضرت عبدالله بن الحسن(ع(

 

رها کن عمه مرا باید امتحان بدهم

رسیده موقع آنکه خودی نشان بدهم

رها کن عمه مرا تا شجاعت علوی

نشان حرمله و خولی و سنان بدهم

دلم قرار ندارد در این قفس باید

کبوتر دل خود را به آسمان بدهم

عمو سپاه حسن می رسد به یاری تو

من آمدم که حسن را نشانتان بدهم

عمو شلوغی گودال بیش از اندازه است

خدا کند بتوانم نجاتتان بدهم

سپر برای تو با سینه می شوم هیهات

اگر به نیزه و شمشیرها امان بدهم

مگر که زنده نباشم که در دل گودال

اجازهء زدنت را به کوفیان بدهم

من آمدم که شوم حائل تو با عمه

مباد فرصت دیدن به عمه جان بدهم

عمو ببین شده دستم ز پوست آویزان

جدا شود چو علمدار اگر تکان بدهم

کسی ندیده به گودال آنچه من دیدم

عمو خدا نکند من ز دستتان بدهم

صدای مرکب و نعل جدید می آید

عمو چگونه خبر را به استخوان بدهم

فقط نصیب من و شیرخواره شد این فخر

که روی سینۀ مولای خویش جان بدهم

عزیز فاطمه انگشتر تو را ای کاش

بگیرم و خودم آن را به ساربان بدهم

برای آنکه جسارت به پیکرت نشود

خودم لباس تنت را به این و آن بدهم

 

مهدی مقیمی




حضرت عبدالله بن الحسن(ع( سر می نهد تمام فلک زیر پای او دل می برد ز اهل حرم جلوه های او عبدالله است و
یکشنبه 26 مهر 1394 ساعت 10:0 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

حضرت عبدالله بن الحسن(ع(

 

سر می نهد تمام فلک زیر پای او

دل می برد ز اهل حرم جلوه های او

عبدالله است و ایل و تباری کریم داشت

با این حساب عالم و آدم گدای او

انگار قاب کوچکی از عکس مجتبی

هر لحظه می تپد دل زینب برای او

او حس نمی کند که یتیم است و خون جگر

تا با حسین می گذرد لحظه های او

بالاتر از تمامی افلاک می نشست

وقتی که بود شانۀ عباس جای او

نیمش حسن و نیمه دیگر حسین بود

بوی مدینه می رسد از کربلای او

مثل رقیه روح و روان حسین بود

او همچو عمه دل نگران حسین بود

 

مسعود اصلانی




حضرت عبدالله بن الحسن(ع) پروانه را تحمل ماندن به خاک نیست مست تو را ز نیزه و شمشیر باک نیست خیری ند
یکشنبه 26 مهر 1394 ساعت 9:59 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)

 

پروانه را تحمل ماندن به خاک نیست

مست تو را ز نیزه و شمشیر باک نیست

خیری ندیده هرکه برایت هلاک نیست

در عشق سن و سال که اصلا ملاک نیست

بوسیدی ام شکر شدن اثبات شد به من

از کنیه ات پسرشدن اثبات شد به من

ای یازده بهار پناه یتیمی ام

ماه تمام شام سیاه یتیمیم

رحمی نما به ناله و آه یتیمیم

آخر بگو که چیست گناه یتیمیم؟

که قسمتم نشستن درخیمه ها شده

افسوس خوردن و غم بی انتها شده

حالا که ابریم من و در فکر بارشم

میل قتال دارم و لبریز خواهشم

دستی بکش به روی سرم کن نوازشم

آخر به عمه بهر چه کردی سفارشم؟!

**

خورشید تیره بود و هوا پرغبار بود

پشت سرتو عمه پریشان و زار بود

دور و بر تو نیزه و سرنیزه دار بود

زخم تنت یکی و دو تا نه، هزار بود

دیدم ز دور مرکبت افتاد بر زمین

مثل تن تو زینبت افتاد بر زمین

دیگر زمان آمدنم بود آمدم

از غصۀ تو سوختنم بود آمدم

هنگام مردتر شدنم بود آمدم

جای زره لباس تنم بود آمدم

با دست خالی آمدم اکبر شوم تو را

پای برهنه قاسم دیگرشوم تو را

دستم سپر برای تو ای بی سپرترین

گردد فدای تو پسرت ای پدرترین

ای از عطش بریده نفس خون جگرترین

کن دیده باز روی من ای محتضرترین

بوی حسن گرفت فضا روی سینه ات

وقتی که دوخت تیر مرا روی سینه ات

 

سید پوریا هاشمی




از نسل حیدرم، حسنی زاده ام عمو از کوچکی به دست تو دلداده ام عمو با سن و سال کوچکم آماده ام عمو افتاده
یکشنبه 26 مهر 1394 ساعت 9:52 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

از نسل حیدرم، حسنی زاده ام عمو
از کوچکی به دست تو دلداده ام عمو
با سن و سال کوچکم آماده ام عمو
افتاده ای زمین و من افتاده ام عمو

حالا زمان مردی و پیکارم آمده
بابایم از مدینه به دیدارم آمده

کشته شدن به راه تو باشد سعادتم
چشم انتظار لحظه پاک شهادتم
من هم مدافع حرمم، از ارادتم
هوهوی ذوالفقار من اوج عبادتم
ابن الحسن فدای جراحات پیکرت
من مرده ام مگر که بیفتد ز تن سرت

دیدم بریده شد نفسِ ربنایِ تو
در زیر دست و پاست عمو دست و پای تو
می آمد از اَواخرِ مقتل صدای تو
از خیمه آمدم که بمیرم برای تو
خوردم قسم به فاطمه، تا زنده ام عمو
با سنّ کم برای تو رزمنده ام عمو

هرطور شد دویدم و بی حال دیدمت
در زیر چکمه ها چه بد اقبال دیدمت
اصلاً تو را بدون پر و بال دیدمت
وقتی رسیدم، در تهِ گودال دیدمت
دیدم که شمر روی تنت راه می‌رود
دارد نفس ز سینه ی تو آه، میرود

دستم اگر شکسته، فدایِ سرِ شما
این حنجرم فدای علی اصغرِ شما
امروز که فتادم عمو در برِ شما
شد زنده روضه های غمِ مادر شما
از مادرت شکست اگر پهلو ای عمو
از من بریده شد به رهت بازو ای عمو

رضاباقریان




ﺧﺮﺩﺳﺎﻝ ﻣﺠﺘﺒﯽ ﺍﺯ ﺧﯿﻤﻪ‌ﮔﺎﻩ ﺁﻣﺪ ﺑﺮﻭﻥ ﺑﻬﺮ ﻗﺮﺑﺎﻧﯽ ﺣﻖ، ﺳﻮﯼ ﺳﭙﺎﻩ ﺁﻣﺪ ﺑﺮﻭﻥ ﺭ
شنبه 20 دي 1393 ساعت 11:46 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

ﺧﺮﺩﺳﺎﻝ ﻣﺠﺘﺒﯽ ﺍﺯ ﺧﯿﻤﻪ‌ﮔﺎﻩ ﺁﻣﺪ ﺑﺮﻭﻥ
ﺑﻬﺮ ﻗﺮﺑﺎﻧﯽ ﺣﻖ، ﺳﻮﯼ ﺳﭙﺎﻩ ﺁﻣﺪ ﺑﺮﻭﻥ

ﺭﻭﺯ ﺭﺍ ﺗﺎ ﺗﯿﺮﻩ‌ﺗﺮ ﮔﺮﺩﺍﻧَﺪ ﺍﺯ ﺍﺷﻢ ﺑﻼ‌
ﺍﺯ ﺩﺭﻭﻥ ﺧﯿﻤﻪ ﺑﺎ ﺯﻟﻒ ﺳﯿﺎﻩ ﺁﻣﺪ ﺑﺮﻭﻥ

ﭼﺸﻢ ﺩﺷﻤﻦ ﺧﯿﺮﻩ ﺷﺪ، ﮔﻔﺘﺎ ﮐﻪ ﺳﺮﺩ ﺯﺩ ﺁﻓﺘﺎﺏ
ﭼﻬﺮﻩ‌ﯼ ﻣﺎﻫﺶ ﭼﻮ ﺩﯾﺪ، ﺍﺯ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﺁﻣﺪ ﺑﺮﻭﻥ

ﺗﺎ ﮐﻪ «ﻋﺒﺪﺍﻟﻠﻪ» ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺁﻣﺪ ﺍﺯ ﺑُﺮﺝ ﺣﺮﻡ
ﺍﺯ ﭘﯽ‌ﺍﺵ ﺯﯾﻨﺐ، ﭘﯽ ﻓﺮﻣﺎﻥ ﺷﺎﻩ ﺁﻣﺪ ﺑﺮﻭﻥ

ﻫﻢ‌ﭼﻮﻥ ﻣﺮﺩ ﻋﺎﺷﻖ ﮐﺎﻣﻞ، ﯾﺘﯿﻢ ﻣﺠﺘﺒﯽ
ﺑﻬﺮ ﺟﺎﻥ‌ﺑﺎﺯﯼ ﺑﻪ ﺳﻮﯼ ﻗﺘﻠﮕﺎﻩ ﺁﻣﺪ ﺑﺮﻭﻥ

ﺗﺎ ﺭﺳﯿﺪ ﺍﻧﺪﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﺧﺴﺮﻭ ﺧﻮﺑﺎﻥ ﺣﺴﯿﻦ
ﺍﺯ ﺩﺭﻭﻥ ﺳﯿﻨﻪ‌ﯼ ﺷﻪ، ﺩﻭﺩ ﺁﻩ ﺁﻣﺪ ﺑﺮﻭﻥ

ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﻣﺮﺩ ﺳﯿﻪ‌ﺑﺨﺘﯽ، ﺷﺮﯾﺮﯼ ﺍﺯ ﮐﻤﯿﻦ
ﺑﻬﺮ ﻗﺘﻞ ﺁﻥ ﯾﺘﯿﻢ ﺑﯽ‌ﮔﻨﺎﻩ ﺁﻣﺪ ﺑﺮﻭﻥ

ﮐﺸﺘﻪ ﺷﺪ ﺁﺧﺮ، «ﺭﺿﺎﯾﯽ»! ﭘﯿﺶ ﻋﻤّﻮﯼ ﻋﺰﯾﺰ
ﺩﺭ ﻋﺰﺍﯾﺶ، ﻧﺎﻟﻪ‌ﻫﺎ ﺍﺯ ﺧﯿﻤﻪ‌ﮔﺎﻩ ﺁﻣﺪ ﺑﺮﻭﻥ

 

عبد الحسین رضایی




عبدالله ابن الحسن... ماندن پروانه در حجم قفس ها مشکل است مأمن موج خروشان گشته تنها ساحل است در مرام عاشقی اول قدم سر دادن است گر چه این تحفه ب
پنجشنبه 08 آبان 1393 ساعت 11:30 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

عبدالله ابن الحسن...

ماندن پروانه در حجم قفس ها مشکل است

مأمن موج خروشان گشته تنها ساحل است

در مرام عاشقی اول قدم سر دادن است

گر چه این تحفه به درگاه عمو ناقابل است

وقت جانبازی شده باید که جانبازش شوم

غفلت از دلدار کار مردمان کاهل است

زاده ی شیر جمل باید که شیدایی کند

عمه جان رنجه نشو، این حرفها حرف دل است

عمه جان یک عده وحشی دور او حلقه زدند

وای عمه، گیسویش در مشت های قاتل است

می روم تا بیش از این ها حرمتش را نشکنند 

چکمه پوش بی حیا از شأن قرآن غافل است

بی حیا، یابن الدّعی کم نیزه بر رویش بزن

صورتش بهر رسول الله ماه کامل است

فکر کرده می گذارم با سنان نهرش کند

دست های کوچکم بهر امام حائل است

... خوب شد رفتم نمی بینم که دیگر بعد از این

قسمت ناموس حیدر ناقه ی بی محمل است

خوب شد رفتم نمی بینم که دیگر بعد از این

کاروان عشق را در کنج ویران منزل است

 

مصطفی هاشمی نسب




ابن الحسن... کردی به خونت نیزه ها را آبیاری شاید بروید صد نیستان از بهاری من منتظر بودم که شاید باز گردی مُردم میان خیمه از چشم انتظاری م
پنجشنبه 08 آبان 1393 ساعت 11:29 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

ابن الحسن...

کردی به خونت نیزه ها را آبیاری

شاید بروید صد نیستان از بهاری

 

من منتظر بودم که شاید باز گردی

مُردم میان خیمه از چشم انتظاری

 

من یک نفس از خیمه تا مقتل دویدم

تا دیدمت بر خاکها سر میگذاری

 

یک یا حسینی بیش تا مقتل نمانده

یک لحظه دیگر اگر طاقت بیاری

 

دستم سپر شد تا نگوید، شمر ملعون

دور و برت دیگر عمو یاور نداری

 

از درد زخم سینه یا از درد پهلو

این قدر دندان روی لبها می فشاری

 

مجید قاسمی




حضرت عبدالله بن الحسن(ع) هرکه خواهد بخدا بندگی آغاز کند باید عبداللَهی احساس خود ابراز کند کیست این طفل که در کودکی اعجاز کند قدرت فاطمی اش
چهارشنبه 07 آبان 1393 ساعت 15:30 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)

 

هرکه خواهد بخدا بندگی آغاز کند

باید عبداللَهی احساس خود ابراز کند

کیست این طفل که در کودکی اعجاز کند

قدرت فاطمی اش بُرده به بابا حَسَنش

کیست این طفل که تفسیر کند مردن را

سهل انگاشت به میدان عمل رفتن را

غیرت حیدری اش ریخت بهم دشمن را

یازده ساله ولی لایق رهبر شدنش

واژه ای نیست به مداحی این آزاده

چه مقامی است خدا داده به آقازاده

از کجا آمد و راهش به کجا افتاده

دامن پاک عمو بود از اول وطنش

بی زِرِه آمد و جان را زِرِه قرآن کرد

بی سپر آمد و دستش سپر جانان کرد

بی رجز آمد و ذکر عمویش طوفان کرد

بی کفن بود ولی خون تنش شد کفنش

از حرم آمدنش لرزه به لشگر انداخت

جان خود را سپر جان عمو جانش ساخت

ای بنازم به مقامش که چه جایی جان باخت

مثل شش ماهه شده شیوۀ جان باختنش

بی درنگ آمد و بر پرچم دشمن پا زد

خوب در معرکه فریاد سرِ اعدا زد

بوسه بر روی عمو از طرف بابا زد

بوسه زد نیزۀ بی رحم به کام و دهنش

چه پذیرایی نابی است در این مهمانی

خنجر و نیزه و شمشیر و سنان شد بانی

عاقبت هم شده با تیر سه پر قربانی

پَرت شد با سرِ نیزه سوی دیگر بدنش

همچو بابا همه اسرار نهان را می دید

بر تن پاک عمو تیر و سنان را می دید

او لگد خوردن دندان و دهان را می دید

دید در هلهله ها ضربه به پهلو زدنش

مَحرم سِر شد و اسرار نهان افشا شد

دید تیر آمد و بر قلب عمویش جا شد

ذکر ((لا حول)) شنید و همه جا غوغا شد

در دو آغوش حسین و حسن افتاد تنش

تیغی آمد به سر او سر و سامانش داد

زودتر از همه کس رأس به دامانش داد

لب خندان پدر آمد و درمانش داد

مادرش فاطمه آمد به طواف بدنش

***

 محمود ژولیده




اشعار شب پنجم محرم با سر می آورم این دست را که در بَرِ دلبر می آورم دستم که جای خود تو سر تکان بده به خدا سر می آورم هر چند از عطش یک لب
چهارشنبه 07 آبان 1393 ساعت 15:26 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

اشعار شب پنجم محرم

 

با سر می آورم

 این دست را که در بَرِ دلبر می آورم

 

دستم که جای خود

 تو سر تکان بده به خدا سر می آورم

 

هر چند از عطش

 یک لب به خشکی لب اصغر می آورم

 

لب تر کنی اگر

 با چشم خیس چشمه ی کوثر می آورم

 

اصلا تو جان بخواه

 اصلا بگو سپاه بیاور، می آورم

 

رخصت اگر دهی

 از بین کودکان دو سه لشکر می آورم

 

بابای من شدی

 من هم شجاعت علی اکبر می آورم

 

پس با خودم دوا

 از اشک های حضرت مادر می آورم

 

اگر شاعر این شعر را میشناسید لطفا اطلاع دهید




اشعار شب پنجم محرم روضه اش آخر فداکاری ست ، باید اول فدای او بشوم گم شدم در مقاتل و بایدخود من نیز جستجو بشوم در کدامین نبرد و پیکاری کودک
چهارشنبه 07 آبان 1393 ساعت 15:22 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

اشعار شب پنجم محرم

 

روضه اش آخر فداکاری ست ، باید اول فدای او بشوم

گم شدم در مقاتل و بایدخود من نیز جستجو بشوم

 

در کدامین نبرد و پیکاری کودکی مثل من می غرد؟

مرد جنگی کجاست؟ من با او میل دارم که روبرو بشوم

 

بارها عمه اش از او پرسید ، دوست داری خودت چکاره شوی

گفت: آن وقت که بزرگ شوم ، دوست دارم چونان عمو بشوم

 

گفت: ای شمر دون کنار بایست تا ببنیی مرد میدان کیست

شیر دل هستم و نباید با بزدلی چون تو روبرو بشوم

 

حرمله با تو ام، کمان در دست نوه ی حیدرم، حواست هست؟

پدرم در مدینه صلح نمود تا که من مرد جنگجو بشوم

 

ای عمو گرچه وقت زاری نیست در یتمی به غیر خاری نیست

آرزو داشتم برای شما مایه ی فخر و آبرو بشوم

 

طفل آمد به دستشان با دست هر چه باشد ز نسل فاطمه است

نگذارید تا در اینجا من وارد روضه ی مگو بشوم

 

اگر شاعر این شعر را میشناسید لطفا اطلاع دهید




اشعار شب پنجم محرم – محسن حنیفی دمی که جان ز تن محتضر جدا بشود همان دم است که دلبر ز بَر جدا بشود خودت بگو که شدی مجتبای این صحرا بگو چگ
چهارشنبه 07 آبان 1393 ساعت 15:21 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

 

اشعار شب پنجم محرم – محسن حنیفی

 

دمی که جان ز تن محتضر جدا بشود

همان دم است که دلبر ز بَر جدا بشود

 

خودت بگو که شدی مجتبای این صحرا

بگو چگونه پسر از پدر جدا بشود

 

قبول کن که دلم را شکسته این تصمیم

حسابم از علی اصغر اگر جدا بشود

 

دویده ام که ذبیح گلوی تو باشم

رسیده ام نگذارم که سر جدا بشود

 

ز چنگ نیزه نشد تا تو را رها بکنم

که سینه ی تو هم از میخ در جدا بشود

 

خدا کند که به جای سرت عمو سر من

به دست آن ز خدا بی خبر جدا بشود

 

سرت به نیزه تنت مانده است در صحرا

دو تا حرم شده از یکدگر جدا بشود

 

محسن حنیفی




کشته‌ی دوست شدن در نظر مردان است پس بلا بیشترش دور و بر مردان است یازده ساله ولی شوق بزرگان دارد در دل کودک این‌ها جگر مردان است همه اصح
چهارشنبه 07 آبان 1393 ساعت 15:17 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

کشته‌ی دوست شدن در نظر مردان است

پس بلا بیشترش دور و بر مردان است

 

یازده ساله ولی شوق بزرگان دارد

در دل کودک این‌ها جگر مردان است

 

همه اصحابِ حرم طفل غرورش هستند

این پسربچّه‌ی خیمه پدر مردان است

 

بست عمّامه همه یاد جمل افتادند

این پسر هرچه که باشد پسر مردان است

 

نیزه بر دست گرفتن که چنان چیزی نیست

دست بر دست گرفتن هنر مردان است

 

بگذارید «حسن» بودن او جلوه کند

حبس در خیمه شدن بر ضرر مردان است

 

گرچه «ابنُ‌الحسنم»؛ پُر شدم از ثارالله

بنویسید مرا «یابنَ‌اباعبدالله»

 

علی اکبر لطیفیان




حضرت عبدالله بن الحسن(ع) پرستوی حریم کبریایم کبوتر بچه ی آل عبایم نمی ترسم اگر بارد به من تیر که من با تیر باران آشنایم انا بن المجتبی ، ابن
شنبه 26 مهر 1393 ساعت 15:47 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)

 

پرستوی حریم کبریایم

کبوتر بچه ی آل عبایم

نمی ترسم اگر بارد به من تیر

که من با تیر باران آشنایم

انا بن المجتبی ، ابن المصائب

بلی مردم یتیم مجتبایم

غم بابا ، غم عمه ، غم طشت

خدا داند نمی سازد رهایم

اگر تیغی به دست آرم ببینند

که من نوباوه ی شیر خدایم

عمو فرمانده ی عشق است و من هم

بسیجی اش به دشت کربلایم

دگر رزمنده ای باقی نمانده

به غیر از من که یاری اش نمایم

به قرآن الهی کوثرم من

به قرآن حسینی هل اتایم

عمو بوی پدر دارد همیشه

عمو بوده پدر عمری برایم

عمو احساس من را درک می کرد

عمو می داد با رویش صفایم

عمو در قلب من عمری طپیده

عمو داده خودش درس وفایم

عموی مهربانم جای بابا

پسر می کرد همواره صدایم

خوشم رنگ عمو گیرم در این دشت

ز خون سرخ این دست جدایم

خوشم بر سینه ی او جان سپارم

الهی کن اجابت این دعایم

 

سید محمد میر هاشمی

 




حضرت عبدالله بن الحسن(ع)-روضه حضرت زهرا(س) عمه محکم گرفته دستش را داشت اما یتیم تر می شد لحظه لحظه عمو در آن گودال حال و روزش وخیم تر می شد
شنبه 26 مهر 1393 ساعت 15:46 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)-روضه حضرت زهرا(س)

 

عمه محکم گرفته دستش را

داشت اما یتیم تر می شد

لحظه لحظه عمو در آن گودال

حال و روزش وخیم تر می شد

 

باورش هم نمی شد او باید

بنشیند فقط نگاه کند

بزند داد و بعد هر تیری

ای خدا کاش اشتباه کند

 

این هم از عشیره می باشد

مرگ بازیچه ایست در دستش

مرگ را می زند صدا اما

حیف افتاده بند بر دستش

 

یادش افتاد روضه هایی را

که عمویش کنار او می خواند

حرف مادر بزرگ را می زد

روضۀ شعله را عمو می خواند

 

مادرش پشتِ در که در افتاد

نفسی مادرانه بند آمد

شیشه ای خورد شد به روی زمین

راه کوچه به خانه بند آمد

 

دستهای پدر بزرگش را

بسته و می کشند اما نه

دست مادر به دامنش افتاد

گفت تا زنده است زهرا نه

 

چل نفر می کشند از یک سو

دست یک بار دار سَد می شد

بین کوچه علی اگر می ماند

که برای مغیره بد می شد

 

کار قنفذ شروع شده اما

دخترش برد عمع آنجا بود

خواست تا سمت مادرش بدود

آنکه دستش گرفت بابا بود

 

پسر مجتبی است این دفعه

نوبت زینب است او ندود

داشت می مُرد داشت جان می داد

وای بر او که تا عمو ندود

 

نه که گودال،کوچه را می دید

همه افتاده بر سرِ مادر

به کمر بسته چادرش اما

به زمین خورده معجر مادر

 

تا ببیند چه می شود باید

به نوک پای خویش قد بکشد

شرط کردند هرکه می آید

از تنش هر که نیزه زد بکشد

 

از همانجا به سنگ اندازان

داد می زد تورو خدا نزنید

وای بر من مگر سر آورید

اینقدر سخت نیزه را نزنید

 

زره اش را که کندید از تن

اینکه پیراهن است نامردا

از روی سینه چکمه را بردار

وقت خندیدن است نامردا

 

هرچه گلبرگ بر زمین می ریخت

پخش هر گوشه بوی گل می شد

کم کم احساس کرد انگاری

دستهای عمه شُل می شد

 

دست خود را کشید تا گودال

یک نفس می دوید تا گودال

از میان حرامیان رد شد

بدنش را کشید تا گودال

 

باز هم پای حرمله وا شد

پیچ می خورد حنجری ای وای

دید در آخرین نگاه حسین

دست طفلی مقابلش افتاده

 

 

حسن لطفی

 




حضرت عبدالله بن الحسن(ع) قصهء هیچ کسی مثل من آغاز نشد هیچ کس مثل من اینگونه سرافراز نشد هیچ عاشق پی معشوق خود اینقدر نرفت هیچ عشقی به نگار ا
شنبه 26 مهر 1393 ساعت 15:45 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)

 

قصهء هیچ کسی مثل من آغاز نشد

هیچ کس مثل من اینگونه سرافراز نشد

هیچ عاشق پی معشوق خود اینقدر نرفت

هیچ عشقی به نگار اینقَدَر ابراز نشد

هیچ کس لحظهء جان دادن و پرپر زدنش

با دو دستان پر از عاطفه ات ناز نشد

به روی سینه تان تا دم آخر ماندم

مقتل هیچ کس این قدر پر از راز نشد

با سرِ نیزه مرا از تو جدایم کردند

قامت هیچ کس اینگونه ور انداز نشد

خودمانیم ولی بهر علی اکبر هم

اینقدر وسعت آغوش شما باز نشد

از حرم تا دم گودال پر و بال زدم

هیچ پروانه چنین لایق پرواز نشد

بیت بیت بدنم مرثیه ای می طلبد

غزلی مثل من اینگونه در ایجاز نشد

خواستم تا نگذارم سرتان را ببرند

سر و جان دادم و انگار ولی باز نشد

من که رفتم ولی ای کاش مقاتل زین پس

بنویسند همه مقنعه ای باز نشد

من کریم ابن کریمم، کرمی کن آقا

افت دارد بنویسند که جانباز نشد

تکه تکه بدنم زیر سمِ اسبان رفت

بعد از این بهر کسی قامتم احراز نشد

 

مصطفی هاشمی نسب

 




حضرت عبدالله بن الحسن(ع) دور گودال ازدحام شده نگرانم ازین شلوغی ها صبر کن آمدم عمو جانم من بمیرم که مانده ای تنها پدر من همان کسی است که ش
شنبه 26 مهر 1393 ساعت 15:44 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)

 

دور گودال ازدحام شده

نگرانم ازین شلوغی ها

صبر کن آمدم عمو جانم

من بمیرم که مانده ای تنها

 

پدر من همان کسی است که شد

در مدینه عصای مادر تو

زاده ی مجتبایم و امروز

من سپر می میشوم به پیکر تو

 

تا رسیدم شکسته بود سرت

کاش بهتر دویده بودم عمو

جلوی سنگ را گرفته بودم اگر _

بهتر از این پریده بودم عمو

 

صبر کن با کنار پیرهنم

خاک و خون از رخ تو پاک کنم

جان عبداللهت اجازه بده

نیزه ها را یکی یکی بکنم

 

چه بلایی سر تو آوردند؟

دست و پا و گلو، سر و دهنت...

هرچه کندم هنوز هست! مگر

چقَدَر نیزه بوده در بدنت؟

 

نیزه و تیرها تمام که شد

تازه وقت کلوخ و سنگ شده

تو نفس می زنی هنوز اما

سر پیراهن تو جنگ شده

 

آی نامرد بی حیا بس کن

جان من رابگیر عمو را نه

تیغ از حنجر عمو بردار

دست من را ببر گلو را نه

 

روی زانو نشست حرمله، باز

دلم از خنده های تلخش سوخت

تن من از تنت جدا شده بود

تیر او آمد و مرا به تو دوخت

 

داود رحیمی

 




حضرت عبدالله بن الحسن(ع) گـذرِ ثانیه هـا هر چه جلوتر می رفت بیشتر بینِ حرم حوصله اش سر می رفت بُغض می كرد یتیمانه به خود می پیچید در عسل خواس
شنبه 26 مهر 1393 ساعت 15:44 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)

 

گـذرِ ثانیه هـا هر چه جلوتر می رفت

بیشتر بینِ حرم حوصله اش سر می رفت

بُغض می كرد یتیمانه به خود می پیچید

در عسل خواستن آری به برادر می رفت

تا دلِ عمّه شود نرم بـه هـر در مـی زد

با گلِ اشك به پا بوسیِ مـعجر می رفـت

دیـد از دور كه سر نیزه عمـو را انداخت

مثـلِ اِسپند به دلسوزیِ مَجمر مـی رفت

دیـد از دور كه یـوسف ز نـفس افتاد و

پنجه­ی گرگ به پیراهنِ او وَر می رفـت

رو به گـودالِ بلا از حـرم افتـاد به راه

یـازده سـاله چه مـردی شده مـاشااله

دید یـك دشت پِـیِ كُشتـنِ او آمـاده

تیر و سر نیزه و سنگ از همه سو آمـاده

دید راضی است به معراجِ شهادت برسد

مطمئن است و به خون كرده وضو آماده

آه، با كُنده­ی زانو به رویِ سینـه نشست

چنگ انـداختـه در طرّه­ی مو، آمـاده

هیچكس نیست كه پایش به سویِ قبله كِشد

ایـن جـگر سوخته افتاده بـه رو آمـاده

ترسشان ریـخته و گـرمِ تعـارف شده اند

خنـجـر آمـاده و گـودیِ گلـو آمـاده

بازویـش شـد سپرِ تیـغ و به لـب وا اُمّاه

یـازده سـاله چه مـردی شده مـاشااله

زخـم راهِ نفسِ آیـنـه در چنگ گرفت

درد پیچید و تنش نبضِ هماهنـگ گرفت

استخوان خُرد ترك، دست شد آویز به پوست

آه از این صحنه­ی جانسوز دلِ سنگ گرفت

گوهـرش را وسـطِ معـركه­ی تاخت و تاز

به رویِ سینه­ی پا خورده­ی خود تنگ گرفت

با پدر بود در آغوشِ پُر از مِـهـرِ عـمـو

مزدِ مشتاقیِ خود خوب از این جنگ گرفت

بـاز تیر و گلـو و طفل به یـك پلك زدن

باز هم چهره­ی خورشید ز خون رنگ گرفت

 

 

علیرضا شریف

 




عمو حسین... خسته ام این روزها از سن کمتر داشتن می خورد اینجا به درد من فقط سر داشتن قصد من این بود از دستی که دادم رفته است باری از روی دو کوه ش
شنبه 26 مهر 1393 ساعت 15:3 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

عمو حسین...

خسته ام این روزها از سن کمتر داشتن

می خورد اینجا به درد من فقط سر داشتن

قصد من این بود از دستی که دادم رفته است

باری از روی دو کوه شانه ات برداشتن

هرکسی  دور و بر قاسم نبوده، آمده

کار دستم داده است اینجا برادر داشتن

چند دسته چشم دارد می دود سمت حرم

یک پسر می ارزد اینجاها به دختر داشتن

از توانی که ندارد دست تو فهمیده ام

سخت دارد می شود انگار معجر داشتن

آنقدر زخمی شدی که زجر دارم می کشم

کاش می آمد به کار پیکرت پر داشتن

قد و بالای من از آغوش تو کوچک تر است

تازه می بینم  چرا خوب است اکبر داشتن

بس که چشمان تو برگشت از حرم فهمیده ام

داغ سنگینی است روی سینه خواهر داشتن

یوسف دوش نبی در قعر چال افتاده ای

می شود واجب هراز گاهی پیمبر داشتن

 

رضا دین پرور




یتیم مجتبی... بال و پرش را چید تا با سر بیفتد در پیش روی خنده ی لشگر بیفتد زینب بروی سر زند مادر بیفتد دیدید عالم از روی منبر بیفتد وقتی که اف
سه شنبه 31 تير 1393 ساعت 12:41 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

یتیم مجتبی...

بال و پرش را چید تا با سر بیفتد

در پیش روی خنده ی لشگر بیفتد

زینب بروی سر زند مادر بیفتد

دیدید عالم از روی منبر بیفتد

وقتی که افتاد از سرش عمامه افتاد

یک لشگر و یک پیرهن ای داد و بیداد




یا امام رضا... ای کاش دلم شبیه گنبد می شد عالم همگی شبیه مشهد می شد ای کاش دلم شبیه یک فرش فقط از داخل صحنهای او رد می شد
جمعه 05 ارديبهشت 1393 ساعت 11:33 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )
یا امام رضا...
ای کاش دلم شبیه گنبد می شد

عالم همگی شبیه مشهد می شد

ای کاش دلم شبیه یک فرش فقط

از داخل صحنهای او رد می شد

 




عبدالهمو روح و تن و جان عمویم جان میدهم امروز به دامان عمویم دست و سر و رویم همه قربان عمویم شرمنده من از این لب عطشان عمویم در قتلگهم ب
شنبه 30 فروردين 1393 ساعت 11:9 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

عبدالهمو روح و تن و جان عمویم     

جان میدهم امروز به دامان عمویم

دست و سر و رویم همه قربان عمویم     

  شرمنده من از این لب عطشان عمویم

در قتلگهم بین که چه خونین بدنم من

سرباز حسینم اگر ابن الحسنم من

ای عمه ببین خصم که بر سینه نشسته    

  پهلوی عمو زیر لگدها بشکسته

آتش شده سرتاسر این سینه ی خسته   

  راه نفسم را غم هجران تو بسته

از بی کسی ات غرق بلا و محنم من

سرباز حسینم اگر ابن الحسنم من

دنیا همه اش خوب ولی حیف عمو رفت    

   ناموس خدا بهر اسیری عدو رفت

وقتی علم افتاد می ما ز سبو رفت       

     انگار دلم هم قدم روضه ی او رفت

در راه حسین ابن علی جان فکنم من

سرباز حسینم اگر ابن الحسنم من

 

احمد(امین) ایرانی نسب




حضرت عبدالله بن حسن (ع) خواستم دل را بساط غم کنم تا زداغی ِعزایت کم کنم برکویرخشک لب هایت چو ابر بارشی میخواستم نم نم کنم دست از عمه کشیدم آ
سه شنبه 19 آذر 1392 ساعت 5:4 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

حضرت عبدالله بن حسن (ع)

خواستم دل را بساط غم کنم

تا زداغی ِعزایت کم کنم

برکویرخشک لب هایت چو ابر 

بارشی میخواستم نم نم کنم

دست از عمه کشیدم آمدم

تا که ازآه تو قدری کم کنم

آمدم تا که سپرگردم به تو

آمدم بر تیرها سرخم کنم

لحظه ی جان دادنم کی میرسد؟

بند قلبم را بگو محکم کنم

پهن کن سجاده ی آغوش را

"من دو رکعت گریه می خواهم کنم"

بر لب قاسم عسل دادی عمو

حلقه ای از خون بده دستم کنم

 من سری دارم که بایستی بر آن

چوبهای نیزه ای پرچم کنم

 پیکرت پشت و پناهم می شود

قتلگاهت قتلگاهم می شود

 می کشندت از ولایت سیرها

بغض های مانده در تفسیرها

میوه های استجابت می رسند

سجده های بی وضوی پیرها

سجده می آرند بر زخم تنت

تیرها سرنیزه ها شمشیرها

می برندت روی منبرهای نی

چشم های شور بی تقصیرها

دامنی از سنگ هم آورده اند

بزدلان سنگدل این شیرها

خویش را پیروز می دانند عمو

می شود حس کرد از تکبیرها

تو گره خوردی به خون تا وا شود

گیرهای این بهانه گیرها

روح من با روح تو تا عرش رفت

حیف که مانده تنم این زیرها

 استخاره کرده قلبم خوب نیست

خوب شد در کربلا ایوب نیست

 شاعر : رضا دین پرور




حضرت عبداله ابن الحسن (ع) من غربت بین خیمه ها را دیدم من واهمه بین بچه ها را دیدم تا که تو ، زصدر زین اسب افتادی وا کردن گوشواره ها را دیدم
شنبه 02 آذر 1392 ساعت 16:17 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

حضرت عبداله ابن الحسن (ع)

 

من غربت بین خیمه ها را دیدم

من واهمه بین بچه ها را دیدم

تا که تو ، زصدر زین اسب افتادی

وا کردن گوشواره ها را دیدم

 

رضارسولی

 




رسید در شب پنجم هلال خسته‌ی ماه کنار سفره‌ی ابن الکریم، عبدالله هزار حاتم طایی گدای کاسه به دست هزار یوسف مصری چو برده بر درگاه همیشه نزد ک
دوشنبه 27 آبان 1392 ساعت 10:51 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

رسید در شب پنجم هلال خسته‌ی ماه 
کنار سفره‌ی ابن الکریم، عبدالله

هزار حاتم طایی گدای کاسه به دست
هزار یوسف مصری چو برده بر درگاه

همیشه نزد کریمان گدا فراوان است
همین که نام حسن هست بند آید راه!

دوباره صفحه‌ی مقتل به تل رسیده ببین
گرفته عمه‌ی سادات دست کل سپاه

شبیه خود خوری ذوالفقار بین نیام
کنار معرکه‌ها ایستاده با اکراه

کبوتری شد و پر زد میان گرد و غبار
به زیر یورش شوم کلاغ‌های سیاه

هجوم لشگر و تکرار داغ تیر و کفن
غروب غربت گودال سبز شد ناگاه...

عمار موحد




آمــــــده دشمن بد مـــست، عمو اینــجاها چقــدر پاره ی سنگ اســــــت، عمو اینجاها از چــــــــــپ وراست برای تو بلا می آید چقدر تیرِ رهــ
یکشنبه 19 آبان 1392 ساعت 9:54 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

 

آمــــــده دشمن بد مـــست، عمو اینــجاها

چقــدر پاره ی سنگ اســــــت، عمو اینجاها

از چــــــــــپ وراست برای تو بلا می آید

چقدر تیرِ رهــــــا هست عـــــــمو اینجاها

از حرم تا خود گودال ، حـــــراجی زده اند

همه با پا و سر و  دست عمو ایــــنجاها

دور و اطراف تو را نیزه شکسته سد شد

شده انگار کـــه بن بست، عموایــــنجاها

سرمن رفت، چقدر اسب دوان آمده است

چقدر سینه که نشکــــست، عمو اینجاها

بسپارید بچــــــــسبد به رکاب و انگشت

درامان ماند اگر شــــست، عموایــنجاها

 

گرم تو بودم و انـــــگار حواسم شد پرت

دست بی جان من از زیر لباسم شد پرت

 

بعد هر زخم که خوردیم، نمــــــک می آید

لشکری آمده و شمر کمــــــــــک می آید

مطمئن نیست مگر مادر تو اینجا هاست

پس چرا باز هراسان، دو به شک می آید؟

بعد گرمــــــای نفس گیر دوسه روز اخیر

خبر آمـــــدن بـــــــــــاد کــــــتک می آید

آخرش قرعه بنام چه کســـــــی می افتد؟

اصلاً انگار برای همه تـــــــــــک می آید

مشعل آتش و اطفال و صــــــــدای سیلی

جنس شان جورشده، بوی فـــدک می آید

استخوانهای رقـــــــیه چه صدایی کردند

دردم از گفتن آن چند تـــــــــرک می آید

 

بین آغوش تو کم شد همه ی فـــــاصله ها

خوب شد قسمت پاهام نشد سلســـله ها

شاعر : رضا دین پرور




حضرت عبدالله بن الحسن(ع) صبر كن پای گلوی تو ذبیحت باشم صورتم غرقۀ خون شد كه شبیهت باشم ذكر الغوث بریده ز لبت می آید سعی كن تشنۀ اذكار صریحت ب
شنبه 18 آبان 1392 ساعت 14:18 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)

 

صبر كن پای گلوی تو ذبیحت باشم

صورتم غرقۀ خون شد كه شبیهت باشم

ذكر الغوث بریده ز لبت می آید

سعی كن تشنۀ اذكار صریحت باشم

آمدم باز بخندی و بگویی پسرم

كشته ومردۀ لبخند ملیحت باشم

دست من رفت نشد سینه زنت باشم حیف

دم دهم تا دم گودال مسیحت باشم

بدنم خوب قلم خورده به سر نیزه و نعل

تن پر زخم رسیدم كه ضریحت باشم

مانده ام مات كه با سنگ تو را زد چه كنم

خون زخم سر تو بند نیامد چه كنم

خرمن موی تو در پنجۀ دشمن دیدم

عمه این صحنه ندیده است ولی من دیدم

دور تا دور تو از بغض حرامی پر بود

پیكرت را هدف نیزه و آهن دیدم

سر تقسیم غنائم چقدر دعوا بود

دزدی و غارت عمامه و جوشن دیدم

شمر بی خیر تو را از بغلم كرد جدا

پشت و رو كرد تو را لحظۀ مردن دیدم

زیر لب آه كشیدی و پر از درد شدم

سهم از درد تنت برده ام و مرد شدم

***

 

محسن حنیفی




حضرت عبدالله بن الحسن(ع) طاقت ندارم لحظه ای تنها بمانی من باشم و در حسرت سقا بمانی من عبد تو بودم که عبدالله گشتم نعم الامیری، عالی اعلا بما
شنبه 18 آبان 1392 ساعت 14:18 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)

 

طاقت ندارم لحظه ای تنها بمانی

من باشم و در حسرت سقا بمانی

من عبد تو بودم که عبدالله گشتم

نعم الامیری، عالی اعلا بمانی

فریاد هل من ناصرت بیچاره ام کرد

من مرده ام آقا مگر تنها بمانی؟!

قلبم، سرم، دستم همه نذر دو چشمت

من می دهم جان در ره تو تا بمانی

آقا نبینم در ته گودال باشی

ای زینت دوش نبی بالا بمانی

بالا نشینی و تو را پایین کشیدند

زیر لگدها زیر دست و پا بمانی

لعنت به این آب فرات و خنده هایش

راضی شده لب تشنه در این جا بمانی

با این که چندین عضو از جسم تو کم شد

تو تا ابد عشق دل زهرا بمانی

***.

 

 




تعداد صفحات : 4


 
منوی کاربری


عضو شوید


نام کاربری :
رمز عبور :

:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
موضوعات
لینک دوستان
آرشیو مطالب
آمار وب سایت

آمار مطالب

:: کل مطالب : 26553
:: کل نظرات : 2178

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 15
:: تعداد اعضا : 1654

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 2,011
:: باردید دیروز : 3,573
:: بازدید هفته : 15,583
:: بازدید ماه : 80,504
:: بازدید سال : 954,942
:: بازدید کلی : 9,812,049