close
مجتمع فنی تهران
شب اول محرم مسلم ع
بانک جامع اشعار مذهبی روضه و مرثیه - اشعار جدید شعرای آئینی
آخرین ارسال های انجمن
دودمه حضرت مسلم (ع)
سه شنبه 13 مهر 1395 ساعت 9:17 | بازدید : 9 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

حضرت مسلم بن عقیل(ع)-دودمه

 

لبِ این بام فقط نامِ تو بُردَم آقا،

جانِ زینب برگرد

دُخترم را به نگاهِ تو سپردم آقا،

جان زینب برگرد

 

حسن لطفی


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


تنها نه کسی تو را هماورد نبود
سه شنبه 13 مهر 1395 ساعت 9:13 | بازدید : 0 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

حضرت مسلم بن عقیل(ع)

 

تنها نه کسی تو را هماورد نبود

یک مردِ نبرد، یار و همدرد نبود

آن شب که زنی کرد حمایت از تو

در کوفه به حقّ حق که یک مرد نبود

 

احد ده بزرگی


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


من پیک عشق هستم و نامه بر حسین
سه شنبه 13 مهر 1395 ساعت 9:10 | بازدید : 0 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

حضرت مسلم بن عقیل(ع)

 

من پیک عشق هستم و نامه بر حسین

اول فدایی حرم خواهر حسین

لب تشنه ام ولی نزنم لب به آبها

سیراب میشوم فقط از ساغر حسین

گرد و غبار چهره ام امضا نموده است

مسلم جبین نسوده به غیر از در حسین

فطرس کجاست تا ببرد این پیام را؟

باید سلام من برسد محضر حسین

دلواپسم برای النگوی دخترش

دلواپس ربودن انگشتر حسین

مثل تنور لحظه به لحظه گداختم

نقشه کشیده اند برای سر حسین

خولی و شمر از عددی حرف میزنند

حرف ازدوازده شد و از حنجر حسین

روی قناره تشنه ی صوت حجازی ام

تا که علم شود نوک نی منبر حسین

پایین پای اکبر او مدفن من است

در کوفه نیست مقبره ی نوکر حسین

 

حجت الاسلام محسن حنیفی


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


اینجا همه یک دل اند ، دل اما سنگ
سه شنبه 13 مهر 1395 ساعت 9:2 | بازدید : 0 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

حضرت مسلم بن عقیل(ع)

 

اینجا همه یک دل اند ، دل اما سنگ

پر کرده تمام دستهاشان را سنگ

تفریح بزرگ و کوچک شهر یکی است

بر بام و گذر نشانه گیری با سنگ

 

سید حسن رستگار


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


وقتی نفس از سینه بالاتر نیاید
سه شنبه 13 مهر 1395 ساعت 8:36 | بازدید : 7 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

حضرت مسلم ع

 

وقتی نفس از سینه بالاتر نیاید
جز هِق هِق از این مردِ غمگین بر نیاید

خیلی برایِ آبرویم بد شد اینجا
آنقدر بد دیدم که در باور نیاید

در را خودم بر رویِ دشمن باز کردم
گفتم به طوعه تا که پشت در نیاید

سوگند خوردم در مدینه بعدِ زهرا
خانومِ خانه پشتِ در دیگر نیاید

دیر است اما کاش می شد تا عقیله
شهرِ تنور و خار و خاکستر نیاید

بر پُشتِ دستم می زنم دیدی چه کردم
هرکس بیاید مادرِ اصغر نیاید
**
ای کوفه باتو آرزویم رفت از دست
بی آبروها آبرویم رفت از دست

در کوچه ها بر خاکها رویم کشیدند
در را شکستند و به پهلویم کشیدند

در پیشِ زنهاشان غرورم را شکستند
با پا زدنهاشان غرورم را شکستند

از بس که زخمم می زدند از حال رفتم
بینِ جماعت بودم و گودال رفتم

عمامه ی من را که غارت کرد نامرد
با نیزه ای آمد جسارت کرد نامرد

دو کودکم دیدند بر جانِ من اُفتاد
دو کودکم دیدند دندانِ من اُفتاد

طفلانِ من دیدند طفلانت نبینند
آقا جسارت را به دندانت نبینند

با سنگهای خود سرِ من را شکستند
انگشتِ بی انگشترِ من را شکستند
**
ای کاش می شد لحظه ی آخر  نیاید
یا ساربان دنبالِ انگشتر نیاید

وای از دلِ زینب چه می آید سرِ او
وقتی که انگشتر زِ دستت در نیاید

یا لااقل دنبالِ این هشتاد خانوم
نامحرمی با خیزرانِ تَر نیاید

بالا سرت وقتی که گودالت شلوغ است
هرکس بیاید کاشکی مادر نیاید


(حسن لطفی


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


شب تار است و سر به دیوارم اشک از هر دو دیده می بارم
یکشنبه 11 مهر 1395 ساعت 9:40 | بازدید : 0 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

حضرت مسلم ع


شب تار است و سر به دیوارم
اشک از هر دو دیده می بارم
در میان هجوم نامردی
بین این کوفیان گرفتارم
جا ندارم میان این مردم
کوچه گردی شده فقط کارم
از دروغ و نفاق این مردم
از پلیدی شهر بیزارم
بین این کوچه ها که می گردم
می دهد غربت تو آزارم
چند روز گذشته اصرار و ....
حال راهی تیغ انکارم
کاسب ور شکسته ی عشقم
با همین جرم بر سر دارم

حرف حق را زدم که حالا من
شهره در بین کوچه بازارم
رو به سوی تو می کنم نجوا
با دو چشمم دو چشم خونبارم
راه را کج کن ای عزیز خدا
خواهشم،خواهش دل زارم
می خورم خون دل برای تو و
کودکانت، حسین ، ناچارم
برق شمشیرشان خرابم کرد
مضطرب حال و سخت بیمارم
کار آهنگران چه سکه شده
از برایت حسین ای یارم
زره و تیر و نیزه می سازند
نگران تن علمدارم
در میان زلال کاسه ی آب
بی سبب نیست لاله می کارم
عاقبت تشنه کام جان دادم
یاد لب های یار افتادم

سجاد صفری


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


اول شب بود اما ترس فردا داشتند
شنبه 10 مهر 1395 ساعت 8:37 | بازدید : 0 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

حضرت مسلم بن عقیل(ع)

 

اول شب بود اما ترس فردا داشتند

دست وپا گم کرده بودند و تماشا داشتند

اقتدای این جماعت بر امامی دیگر است

طول دادم سجده چون، قصد فرادا داشتند

بی جهت بار اضافه با خودت اینجا میار

نامه هایی را که صدها مهر و امضا داشتند

مردمانی که به آنی خویش را منکر شوند

مانده ام ما را! چرا بر آمدن وا داشتند

اول صبحی رجزهای حماسی شان بلند

اول مغرب چو زنها خوف فردا داشتند

دست دشمن داده یکسر این شیوخ بی وفا

لشکری را بنام دوست برپا داشتند

این علی نشناس های کوفه را بشناس، آه

مردمی را که به گردن خون مولا داشتند

بد، هوایی غنیمت های جنگی گشته اند

از همان اول، بدلها نقشه گویا داشتند

نقل محفل هایشان حرف از کنیزی بردن است

گرگ هایی که به لب ذکر خدا را داشتند!

 

سید محمد میر هاشمی


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


بویی به مشام غیر حاشا نرسد خیری ز کسی بر من تنها نرسد
شنبه 10 مهر 1395 ساعت 8:36 | بازدید : 0 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

حضرت مسلم بن عقیل(ع)

 

بویی به مشام غیر حاشا نرسد

خیری ز کسی بر من تنها نرسد

ای وای عجب حادثه ای در راه است

ای کاش که نامه ام به مولا نرسد

***

گیرم که شده تمام ره طی ،  برگرد

خونت شده شرط دادن ری ، برگرد

گر وعده تو را میوه ی نوبر دادند

نوبر سر اصغر است بر نی ، برگرد

***

با خویش نه لشکر نه سپاه آورده

دو طفل عزیز و بی گناه آورده

در کوفه ز بس مرد ندیده مسلم

ناچار به پیر زن پناه آورده

 

ابراهیم کریمی


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


با اینکه روزی داشتی کاشانه در این شهر
شنبه 10 مهر 1395 ساعت 8:36 | بازدید : 0 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

حضرت مسلم بن عقیل(ع)

 

با اینکه روزی داشتی کاشانه در این شهر

اینجا نیا،دیگر نداری خانه در این شهر...

یادم می‌آید تا کجاها کیسه‌ای نان را

می‌برد آن شب‌ها علی بر شانه در این شهر

وقتی تمام مردمانش عاقل‌اند ای عشق!

پیدا نخواهی کرد یک دیوانه در این شهر

آواره، گشتم کوچه‌ها را یک یک اما نیست

جز طوعه هرگز قامتی مردانه در این شهر

هر کس که روزی نامهٔ یاری برایت داد

شد نیزه‌دار لشکر بیگانه در این شهر

دورت بگردم! بادهای شام آوردند

انگار با خود قحطی پروانه در این شهر

این نامه از مسلم به دستت می‌رسد اما

کشتند او را ناجوانمردانه در این شهر

 

اعظم سعادتمند


|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 5


گر چه من خود نسب از حضرت مولا دارم بخدا عشق به ذرّیۀ زهرا دارم
شنبه 10 مهر 1395 ساعت 8:35 | بازدید : 0 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

حضرت مسلم بن عقیل(ع)

 

گر چه من خود نسب از حضرت مولا دارم

بخدا عشق به ذرّیۀ زهرا دارم

من غلام حسنم خادم دربارِ حسین

آبرویی اگرم هست ، از آنجا دارم

سرِ سودا زده ام نذر علی اکبر اوست

جان ناقابل خود ، هدیه به آقا دارم

امرِ آقام حسین است سفیرش باشم

من مطیعِ ولی ام ، حکمِ تولا دارم

بین این قوم مُذَبذَب که به دنیا غرقند

حکمِ گردآوریِ بیعتِ آنها دارم

مشگلی نیست،فقط کاش خدا رحم کند

ترس از غربت مولا ؛ نه ز اعدا دارم

نامه دادند حسین! هجده هزار آمادند

امتی گفت بیا، از تو تمنا دارم

باغهامان همه آمادۀ برداشت شده

کوفه میگفت تو را، شوق تماشا دارم

نیم روزی همه از بیعت خود برگشتند

چند روزیست که دلشورۀ ...این را دارم

نامه دادم که بیا کوفه ، و امّا برگرد

جان شش ماهه میا کوفه ، تقاضا دارم

یا میا کوفه و یا زینب تو برگردد

کوفه دشمن تر از اینهاست که افشا دارم

دخترانِ حَرَمت را به مدینه برسان

خوف از هرزگیِ مردمِ اینجا دارم

چشمها تیزتر از نیزه و شمشیر و سنان

زخمها از اثر سنگ ، سراپا دارم

بر سرِ دار ، از این خنجرشان حیرانم

بوسه از دور بر آن حنجر والا دارم

تله کردند که من در ته گودال افتم

من ز گودال برای تو سخنها دارم

چکمه ها مثل سم اسب تدارک شده اند

من بجای تو تن خویش مهیا دارم

جان مسلم دگر انگشتری از دست درآر

بسکه دلواپسی از غارت و یغما دارم

زیور آلات زنان را ز حرم دور کنید

خوف اوضاع پس از کشتنِ سقّا دارم

دست بر معجر خود زینب کبری گیرد

که غمِ تهمت ، بر دختر زهرا دارم

تا نبینم سر تو بر سر دروازۀ شهر

لحظۀ آخر خود دست دعا را دارم

یارب این قافله را خود به سلامت برسان

که من از این همه غم ، شرم ، ز طاها دارم

 

محمود ژولیده

 


|
امتیاز مطلب : 1
|
تعداد امتیازدهندگان : 2
|
مجموع امتیاز : 6


مسلمم سلمانُ منّای حسین در رگ من خون بابای حسین
شنبه 10 مهر 1395 ساعت 8:34 | بازدید : 0 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

حضرت مسلم بن عقیل(ع)

 

مسلمم سلمانُ منّای حسین

در رگ من خون بابای حسین

قبله گاهم قدّ و بالای حسین

ارزشم هیچ است منهای حسین

آی مردم ! من حسینی مذهبم

دست بوس بچّه های زینبم

هر که عاشق شد فراقش بیشتر

سالک حق ، اتّفاقش بیشتر

عاشق تو ، اشتیاقش بیشتر

می خورد سبک و سیاقش بیشتر ...

... به اُویسی که « ندیده » عاشق است

مثل او دندان مسلم هم شکست

کوفه شهر حیله و نیرنگ هاست

رسم این ها رسم بی فرهنگ هاست

صورت ما سجده گاه سنگ هاست

فاصله گر بین ما فرسنگ هاست ...

... عطر سیبت به مشامم می رسد

سوی تو پیک سلامم می رسد

عشق تو در قلب کوفه جا نشد

بینشان یک مرد هم پیدا نشد

قطره قطره جمعشان دریا نشد

هر چه گشتم در به رویم وا نشد

گم شده در این قلمرو معرفت

ای دریغ از عشق و یک جو معرفت

ای ستون پنج تن ، بعد از سه روز ...

... این در و آن در زدن بعد از سه روز

خسته شد پاهای من بعد از سه روز

عاقبت یک پیرزن بعد از سه روز ...

... در به روی نائب تو باز کرد

عشق خود را این چنین ابراز کرد ...

... من مگر مُردم ، که مثل مرتضی

در بغل زانوی غم داری چرا ؟!

کلبه ای دارم قدم رنجه نما

ـ مرحبا به غیرت او مرحبا ـ

یک نفر با مسلمت همدرد بود

طوعه زن نه ، مَردتر از مَرد بود

خانه پر شد از صدای پشت در

رفت بالاتر دمای پشت در

تا که شد تیره هوای پشت در

یادم آمد ماجرای پشت در

گفتم آن لحظه میان شعله ها

جان زهرا ، طوعه ! پشت در نیا

گر چه بین کوچه های غرق دود

صورتم شد ارغوانی و کبود

تیغ ها روی تنم آمد فرود

در پی ام دیگر زن و بچّه نبود

از غمت تب کرده ام بی اختیار

یاد زینب کرده ام بی اختیار

کوفه از ما بهتران دارد ، نیا

خولی و شمر و سنان دارد ، نیا

مردمان بد دهان دارد ، نیا

حرمله تیر و کمان دارد ، نیا

به سپیدی ها اشاره می کند

حنجری را پاره پاره می کند

همرهت یک قافله حور و پری ست

هر یکی محجوب تر از دیگری ست

جان من برگرد ، اینجا محشری ست

وعده ی سوغات این ها روسری ست

حرص بی اندازه دارند آه آه

نعل های تازه دارند آه آه

 

محمد فردوسی


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


روضه خوان بر روی منبر سخت لب وا می کند
شنبه 10 مهر 1395 ساعت 8:34 | بازدید : 0 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

حضرت مسلم بن عقیل(ع)

 

روضه خوان بر روی منبر سخت لب وا می کند

روضه را با اشک چشمان خود انشا می کند

روضه ها را یک به یک رده کرده مسلم را غریب

در میان کوچه های کوفه پیدا می کند

چون پدر را می کشند از کودکش باید گذشت

کربلا انگار جور دیگری تا می کند

بچه های مسلم از بابای خود تنهاترند

حکم قتل بچه ها را شهر امضا می کند

کوفه در تاریخ خود بسیار حارث پرور است

خنجرش را در گلوی بچه ها جا می کند

اینکه اکبر بود یا فرزند مسلم ، فرق نیست

کوفه هرکس را بخواهد اربن اربا می کند

می کشد فرزند را همراه بابا و سپس

می رود بر بام و سرها را تماشا می کند

 

محسن ناصحی


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


سفیر مملکت دلبرم مرا بکُشید به جای دلبر مه پیکرم مرا بکُشید
شنبه 10 مهر 1395 ساعت 8:28 | بازدید : 0 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

حضرت مسلم بن عقیل(ع)

 

سفیر مملکت دلبرم مرا بکُشید

به جای دلبر مه پیکرم مرا بکُشید

به جرم غیرت اگر قطعه قطعه ام بکنید

به جان بلای جهان می خرم مرا بکُشید

یزید حکم قتالم نوشته مرگش باد

فدای مکتب پیغمبرم مرا بکُشید

من و شکستن پیمان عاشقی، هیهات

به خاندان علی نوکرم مرا بکُشید

در این محاربه مسلم کجا و مرگ کجا

که پیش مرگ علی اصغرم مرا بکُشید

شما که تیغ به کشتار عاشقان بستید

کنون من از همه عاشقترم مرا بکُشید

حسین فاطمه تحسین کند مرامم را

اگر به نیزه ببیند سرم مرا بکُشید

خوشم که سیف بنی هاشمم لقب دادند

که داده شیر شرف مادرم مرا بکُشید

مقام قدس ابوالفضل برتر است از من

غبار مقدم آن سرورم مرا بکُشید

به من گریسته قبل از ولادتم طاها

چو مرغ سوی جنان میپرم مرا بکُشید

غریب شهر بلا قاصد تولّایم

جدا کنید سر از پیکرم مرا بکُشید

منافقان که به دل کینه ی علی دارید

من آن غلام درِ حیدرم مرا بکُشید

قسم به دوست مرا خوفی از شهادت نیست

کجاست مرگ دهد ساغرم مرا بکُشید

عطش بریده امانم ولی نخواهم آب

چرا که مشتری کوثرم مرا بکُشید

علی الصّباح امامم به کوفه می آید

به زیر پای همان رهبرم مرا بکُشید

 

ولی الله کلامی زنجانی


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


با قلب زار با لب خونين دلي حزين تنها و خسته بر سرِ دارالاماره ام
یکشنبه 04 مهر 1395 ساعت 8:48 | بازدید : 9 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )


شهادت حضرت مسلم بن عقيل(ع)

با قلب زار با لب خونين دلي حزين
تنها و خسته بر سرِ دارالاماره ام
من مسلمِ توام، نه كه تسليم كوفيان
من نغمه خوانِ عشق تو روي قناره ام

كوفه ميا كه كوفيِ بد ذات و بي حيا
رحمي به حال اهل و عيالت نميكند
چندين هزار نامه نوشتند بهر تو
حالا كسي كه فكر به حالت نميكند

با اينكه تشنه هستم و آبي نخورده ام
اما به ياد خشكيِ لبهاي اصغرم
بازار تيغ و نيزه عجب ازدحام شد
من بيشتر به فكر تن پاك اكبرم

گرچه يتيم دختر دردانه ام شده
پاي حميده ام كه به اين خارها نرفت
من بيشتر به فكر تو و دختر توام
ناموس من به گردش بازار ها نرفت

اينجا هزار حرمله چشم انتظار توست
فكر رباب باش و دو صد أشك و شور و آه
فكر رقيه فكر سكينه به فكر شام
فكر هجوم لشگر اعدا به قتلگاه

مهدي داوري

 


|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 2
|
مجموع امتیاز : 7


حضرت مسلم بن عقیل(ع) سالار کاروان پر از یاسمن، حسین جمع صفات و خاتمه ی پنج تن، حسین دلدار مصطفی و ع
دوشنبه 22 شهريور 1395 ساعت 12:1 | بازدید : 19 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

حضرت مسلم بن عقیل(ع)

 

سالار کاروان پر از یاسمن، حسین

جمع صفات و خاتمه ی پنج تن، حسین

دلدار مصطفی و علی و حسن، حسین

برگرد و سوی کوفه نیا جان من حسین

کم در میان کوفه عذابم نداده اند

با کام تشنه گشتم و آبم نداده اند

از بس که بین کوچه جوابم نداده اند

دل خوش شدم به یاری یک پیرزن حسین

با تیغ و نیزه بال و پرم را شکسته اند

دندان و کام شعله ورم را شکسته اند

از پشت بام فرق سرم را شکسته اند

نامردی است مسلک شان غالبا حسین

شام بلند غفلت شان سر نمی شود

چیزی برایشان زر و زیور نمی شود

این جا دلی برای تو مضطر نمی شود

برگرد و سر به وادی این ها نزن حسین

دیگر بریدم از دل تاریک کوفیان

از کوچه های خاکی و باریک کوفیان

جان رقیه ات نشو نزدیک کوفیان

چون می درند از بدنت پیرهن حسین

باید نظر به قامت آب آورت کنی

فکری برای تشنگی اصغرت کنی

قدری نظاره بر جگر خواهرت کنی

شاه غریب گشته و دور از وطن حسین

این جا نمک به زخم عزادار می زنند

زن را برای درهم و دینار می زنند

طفل اسیر را سر بازار می زنند

غیرت میان کوفه شده ریشه کن حسین

می ترسم این که بین بیابان رها شوی

بر خاک داغ بادیه عطشان رها شوی

غارت شوی و با تن عریان رها شوی

برگرد تا رها نشوی بی کفن حسین

ای وای اگر که اسب کسی سرنگون شود

یا از فراز نیزه سری واژگون شود

گودال قتلگاه اگر غرق خون شود

ضجه زند عقیله که خونین بدن حسین

 

محمد جواد شیرازی


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


امام حسین(ع)-مناجات-حضرت مسلم بن عقیل(ع) سلام شاه کربلا یا حسین درود ای خون خدا یا حسین سلام بر پرچم
دوشنبه 22 شهريور 1395 ساعت 12:0 | بازدید : 21 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

امام حسین(ع)-مناجات-حضرت مسلم بن عقیل(ع)

 

سلام شاه کربلا یا حسین

درود ای خون خدا یا حسین

سلام بر پرچم ماه غمت

به گریه کن های شما یا حسین

سرود دل های عزادار چیست؟

بیا نگار آشنا یا حسین

صدایی از کوفه ولی می رسد

جگرخراش و غم فزا یا حسین

مسلمت از بلندی مقتلش

فقط تو را کرده صدا یا حسین

نامه نوشتم که بیا، ای غریب

جان علی کوفه نیا یا حسین

کوفه نیا به اصغرت رحم کن

به قاسم و به اکبرت رحم کن

جماعتی قصد سرت کرده اند

سرور مسلم، به سرت رحم کن

خنجر تیز کوفیان آخته

پسر عمو به حنجرت رحم کن

به اسب خود نعل قوی می زنند

به استخوان پیکرت رحم کن

دختری از پدر طلا خواسته

به گوش های دخترت رحم کن

صحبت شان با اسرا سیلی است

حسین جان، به خواهرت رحم کن

 

امیر عظیمی


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


حضرت مسلم بن عقیل(ع)-دو دمه مسلمت در کوفه بس دارد حکایات عجیب یا حبیبی یا حسین اول شب شد عزیز و آخ
دوشنبه 22 شهريور 1395 ساعت 11:58 | بازدید : 13 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

حضرت مسلم بن عقیل(ع)-دو دمه

 

مسلمت در کوفه بس دارد حکایات عجیب

یا حبیبی یا حسین

 

اول شب شد عزیز و آخر شب شد غریب

یا حبیبی یا حسین

 

محمود ژولیده


|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 5


حضرت مسلم بن عقیل(ع) میان كوچه ها مرد غریبی به لب دارد نوای یا حبیبی به لب ذكر و به دیده اشك دارد به
دوشنبه 22 شهريور 1395 ساعت 11:57 | بازدید : 15 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

حضرت مسلم بن عقیل(ع)

 

میان كوچه ها مرد غریبی

به لب دارد نوای یا حبیبی

به لب ذكر و به دیده اشك دارد

به دیوار غریبی سر گذارد

دلش پر از هیاهوی غریبی

غمش كرده سیه روی غریبی

تك و تنها میان شهر كوفه

زده غربت به قلب او شكوفه

بگوید با دل پر خون و پر درد

حسین فاطمه برگرد برگرد

در این كوفه نشانی از وفا نیست

كسی اینجا طرفدار شما نیست

كسی اینجا سراغت را نگیرد

مگر مسلم برای تو بمیرد

میان كوچه ها تنهای تنها

پریشانم برایت یابن زهرا

میا كوفه كه اینجا شهر كینه است

تمام كوچه هایش چون مدینه است

میان خانه ها راهم ندادند

جواب ناله و آهم ندادند

همه مهمان نوازی شان به سنگ است

تمام كوچه هایش تار و تنگ است

میا كوفه كه پر از خصم باشد

در اینجا سر بریدن رسم باشد

میا كوفه كه شهری بی فروغ است

دكان نیزه سازی شان شلوغ است

سفیرت را نمی خواهند برگرد

مرا بنگر اسیر بند برگرد  

لبم خونی و دندانم شكسته

دو دستم را عدو در كوچه بسته

شده پاره ز نیزه جامۀ من

ز سر برداشتند عمامۀ من

در اینجا هیچكس حامی ما نیست

كسی با تو در اینجا هم نوا نیست

ولی با اینهمه تنهائی و غم

نیاوردم به ابرو لحظه ای خم

روم بر پای دار خویش سرمست

اگر خشنود می گردی تو عشق است

پریشانم پریشان و پشیمان

چرا گفتم بیا كوفه حسین جان

 

مجتبی روشن روان


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


حضرت مسلم بن عقیل(ع) کوچه گرد غریب این شهرم بی کسی در غروب می دانم سر بشکسته ام گواهی شد بارش سنگ و
دوشنبه 22 شهريور 1395 ساعت 11:57 | بازدید : 11 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

حضرت مسلم بن عقیل(ع)

 

کوچه گرد غریب این شهرم

بی کسی در غروب می دانم

سر بشکسته ام گواهی شد

بارش سنگ و چوب می دانم

 

درِ هر خانه ای که می رفتم

دیدم آنجا که جان پناهم نیست

تازه فهمیده ام که در این شهر

غیر عشق علی گناهم نیست

 

روی دارالاماره ی کوفه

مقتلم را به چشم خود دیدم

معنی میهمان نوازی از

لب و ابروی پاره فهمیدم

 

دست من بشکند، چرا گفتم

آنچه در کوفه هست بر کام است

خون پیشانی ام گواهی شد

کوفه شهری غریب و بد نام است

 

روی دارالاماره ام اما

من به نزد تو منزلت دارم

دعوتت کرده اند این مردم

من از این کوفه دست خط دارم

 

سر راهم چه چاله ها کندند

که سفیر تو را محک بزنند

خانه ی طوعه را زدند آتش

تا به زخم دلم نمک بزنند

 

ریسمان و طناب آوردند

یاد دستان بسته افتادم

هر زمانی که من زمین خوردم

یاد پهلو شکسته افتادم

 

گریه هایم به عالمی فهماند

که فقط فکر ماتمت هستم

ناله های غریب من گوید

فکر فردای زینبت هستم

 

حرمله با نگاه زخم آلود

فکر گُل ها و فضل پاییز است

کودک شیر خواره را دیگر

تو نیاور که خنجرش تیز است

 

نیزه هاشان برایت آماده

تیغ هاشان همه بُود در کار

اندر این کوفه قحطی آب است

مشک های اضافه هم بردار

 

محمد رضا ناصری


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


مناجات روز عرفه-حضرت مسلم بن عقیل(ع) هواى وصل تو ما را کشانده تا اینجا کریم شهر گدا را کشیده تا اینج
دوشنبه 22 شهريور 1395 ساعت 11:51 | بازدید : 0 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

مناجات روز عرفه-حضرت مسلم بن عقیل(ع)

 

هواى وصل تو ما را کشانده تا اینجا

کریم شهر گدا را کشیده تا اینجا

ز بسکه دست گرفتى همین بزرگى تو

گداى بى سر و پا را کشیده تا اینجا

همینکه گفت گنهکار یا کریم العفو

دل شکسته خدا را کشیده تا اینجا

شمیم پیرهن یوسف اید از عرفات

صداى روضه شما را کشیده تا اینجا

یقین کنم که تا دسته ها به راه افتاد

نواى ما شهدا را کشیده تا اینجا

حسین گفتن ما مسلمیه هر سال

نسیم کرب و بلا را کشید تا اینجا

صداى پاى محرم به گوش مى آید

حسین قافله ها را کشیده تا اینجا

بنى گفتن یک مادرى شب جمعه

چقدر اهل بکا را کشیده تا اینجا

سخن ز موى پریشان زینب کبرى

امام صاحب عزا را کشیده تا اینجا

به یار نیزه سوارش به گریه زینب گفت

کمند زلف تو ما را کشیده تا اینجا

ز روى بام کسى ناله زد حسین ببخش

که نامه هام شما را کشیده تا اینجا

عزیز من نگرانم دلم چه بى تاب است

دگر زمانۀ آوارگى ارباب است

 

قاسم نعمتی


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


عمامه بر میدارم از سر ، حرف دارم هر جا بیاید نام مادر حرف دارم هر چه می آید بر سر ما از سقیفه ست از غرب
سه شنبه 16 شهريور 1395 ساعت 11:28 | بازدید : 25 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

عمامه بر میدارم از سر ، حرف دارم
هر جا بیاید نام مادر حرف دارم
هر چه می آید بر سر ما از سقیفه ست
از غربت بسیار حیدر حرف دارم

از سیلی و دیوار و میخ در بماند
این بار از یک داغ دیگر حرف دارم
مسمومیت آخر گریبانگیر من شد
از نیش زهر و زخم بستر حرف دارم
همراه دارم در لحد عمامه ام را
با یادگاری پیمبر حرف دارم
دیگر خلاصه میکنم درد و دلم را
از کربلا با قلب مضطر حرف دارم
جا ماندم از جان بر کفان لشگر عشق
از قاسم و از عون و جعفر حرف دارم
هم بر جوان اربا اربا گریه کردم
هم از عبا و نعش اکبر حرف دارم
گهواره جنبان میان خیمه بودم
از بی قراری های اصغر حرف دارم
سرنیزه هارا دیده ام در کشمکش ها
از چکمه و پهلو مکرر حرف دارم
ای کشتگان اشک اگر طاقت بیارید
از خنجر و گودی حنجر حرف دارم
گودال از خون خدا یکباره پر شد
از ضربه ی سنگین آخر حرف دارم
با چشم خود دیدم چهل تا نعل تازه
از جای سم بر روی پیکر حرف دارم
با آستین پاره عمه روسری ساخت
ای مردم از قحطی معجر حرف دارم

علیرضا خاکساری


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


کوفیان در دلشان کینه ی زهراست نیا مسلمت را بنگر بی کس و تنهاست نیا کار این بی صفتان سبّ عمویم علی اس
پنجشنبه 23 مهر 1394 ساعت 9:47 | بازدید : 21 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

کوفیان در دلشان کینه ی زهراست نیا
مسلمت را بنگر بی کس و تنهاست نیا

کار این بی صفتان سبّ عمویم علی است
بینشان بغض علی واضح و پیداست نیا

 

خواستم آب بنوشم که لبم مانع شد
تشنگی وجه شباهت به تو مولاست نیا

لب و دندان من از سنگ شکست و خون شد
لب و دندان تو در نقشه ی اعداست نیا

همه ی غصه ام این است که سنگت بزنند
نیزه و سنگ زدن حرفه ی اینجاست نیا

گر بیایی همه ی اهل حرم می بینند
کمرت تاشده از غصه ی سقاست نیا

پسرانم به فدای پسران تو شوند
حیف از زندگی اکبر لیلاست نیا

ترس دارم که بیایی و ببیند زینب
ته گودال سر نعش تو دعواست نیا

گر بیایی همه ی جن و ملک می شنوند
که «بنیّ…» به لب حضرت زهراست نیا

سر من را که بریدند و به میخی بستند
فکر و ذکرم سر و گیسوی تو آقاست نیا

لا اقل دختر خود را تو به همراه نیار
کوفه جولانگه خولی و شبث هاست نیا

ترس دارم زروی نیزه ببینی آخر
حرمله همسفر زینب کبراست نیا

دخترم را بغلش کن که کنیزی نرود
نا مسلمانیِ این شهر هویداست نیا

مهدی علی قاسمی


|
امتیاز مطلب : 1
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 1


اشعار شب اول محرم – احمد بابایی از پشیمانی پریشانم، شکسته بال من بی کسی افتاده همچون سایه ای دنب
چهارشنبه 22 مهر 1394 ساعت 11:38 | بازدید : 29 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

اشعار شب اول محرم – احمد بابایی

 

از پشیمانی پریشانم، شکسته بال من

بی کسی افتاده همچون سایه ای دنبال من

ماه من! سوزد دل خورشیدی ات بر حال من

 

شب شد و باید بگردم تا سحر در کوچه ها

رد پایم را مگر گیری خبر در کوچه ها

 

شب شد و انگار تکلیف نگاهم روشن است

کوچه ها تاریک گشته، شمع آهم روشن است

اینکه من از شرم رویت روسیاهم، روشن است

 

روشن است آئینه را چشم و چراغ شیشه ها

تیز شد بار دگر بی ریشه ها را تیشه ها

 

آه من با آهن دلها، اگر درگیر شد

شیر افتاد از نفس، حتی نفس شمشیر شد

خواستم منع ات کنم از کوفه، اما دیر شد

 

یوسف راز علی هستی به چاه افتاده ای

پلک، زخم ام می زند، یعنی تو راه افتاده ای

 

کوفه از اصرار من افتاده در انکار من

از هزاران تن به تنهایی کشیده کار من

از جوانمردی مگو! یک پیرزن شد یار من

 

کعبه را آواره کرده نامه ام در دشت ها

آه یحیی! شد فراهم بهر سرها تشت ها

 

آه هست و چاه هست و شِکوه هست و درد هست

آه دور چاه شِکوه، دردهای مرد هست

تا بخواهی در مقابل، خنجر شبگرد هست

 

دست کوفه رو شد و روز و شب اش یکدست شد

شد خیابان، کوچه و آن کوچه هم بن بست شد

 

دیده ام دلواپسی را، بی کسی را، چاره نیست

پس امید آسمانگردی بر این فواره نیست

هیچ جا سرگشته ای چون نایب ات آواره نیست

 

نایب ات آواره شد، راه سفیرت بسته شد!

بازهم کوفه ز خوبی های حیدر خسته شد

 

شهر بیعت با شکستن، شهر حاشا کوفه است!

بار کج در راه کج افتاده، اینجا کوفه است

دست پائین اش مدینه، دست بالا کوفه است

 

دین به دیناری فروشند این نمک نشناس ها

آه، چشم داس ها مانده به راه یاس ها

 

تو به راه افتاده ای و مرگ هم دنبال تو

سنگ می پرسد ز پیشانی مسلم، حال تو

نیزه آماده ست تا آید به استقبال تو

 

گرچه دور از چشم تو زارم، غریبم، بی کسم

تو به راه افتاده ای و مرگ هم... دلواپسم!

 

تکیه باید کرد بر یاد شما در هر بلا

نیست باکی گر بیفتد نایب تو در بلا

«بر مشامم می رسد هر لحظه بوی کربلا»

 

من که عمری همچو ساحل رو به دریا زیستم

تشنه آب فرات و آب زمزم نیستم

 

می رسد هر لحظه بوی کربلا بر شامه ها

مُهر «باطل شد» زده هنگامه ها بر نامه ها

حق، فروزان تر شده در فتنه ها، هنگامه ها

 

یک نفس، بی آه بودن از سفیرت دور باد

زخم ها بر جامه من وصله های جور باد

 

ردّ پایم بذر نومیدی به خاک کوفه کاشت

تشنه کامی داغ ساحل بر دل دریا گذاشت

سوخت جانم، نایب تو فرصت جبران نداشت

 

من امامِ مسجدی هستم که مأمومش گم است

ساغرم صد تکه شد، اما پریشان خُم است

 

با مژه می روبم و با اشک شویم راه را

آب و جارو می کنم امشب مسیر شاه را

می کشم با رگ رگ خود، بار ثارالله را

 

من جلودارِ گریبان چاکی  خیل توام

ابرِ تو، بارانِ تو، طوفانِ تو، سیلِ توام

 

وام می گیرم گلویی تازه از شمشیرها

واگذارم کوفه را در شبهه ها، تکفیرها

شیرم اما بسته سردسته زنجیرها

 

دست بسته، سرشکسته، خسته، اما مست مست

دست ساقی کو که گیرد همچو ساغر، دست مست

 

تیغ روزم! از غلاف شب برونم کرده ای

زخم های تشنه را مهمان خونم کرده ای

در جنون «السابقون السابقونم» کرده ای

 

عید قربانِ ذبیح ات بود و قحط آب بود

پیش رو قصاب بود و پشت سر قصاب بود

 

جان که از شوق تو پَر گیرد، نمانَد در قفس

سینه ای کز عشق پُر گردد چه داند از نفس

جای عشق و شوق شد این سینه و این جان، سپس

 

یک سر و گردن فراتر رفته ام از دارها

لیک با خاک کف پای تو دارم کارها

 

احمد بابایی


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


اشعار شب اول محرم اگرکه نامه ی من محضرت بیاید چه ؟ خبر ز آمدن لشگرت بیاید چه ؟ چقدر از روی هر بام
چهارشنبه 22 مهر 1394 ساعت 11:35 | بازدید : 29 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

اشعار شب اول محرم

 

اگرکه نامه ی من محضرت بیاید چه ؟

خبر ز آمدن لشگرت بیاید چه ؟

 

چقدر از روی هر بام سنگ میخوردم

شکستگیِ سر من سرت بیاید چه

 

هزار بار لگد خورد پیکرم اما

به زیر پای کسی پیکرت بیاید چه

 

اگر ز سه شعبه و سر نیزه ها که میسازند

یکی سراغ علی اصغرت بیاید چه

 

اذان نگفته دهانم ز مشت ها خون شد

همین بلا سر پیغمبرت بیاید چه

 

کسی به پهلوی من نیزه ای نزد اما

هجوم نیزه سوی اکبرت بیاید چه

 

کلاه خود من افتاد اگر ، فدای سرت

عمود بر سر آب آورت بیاید چه

 

نبود خواهری اینجا میان نامحرم

میان هلهله ها خواهرت بیاید چه

 

کسی به فکر جسارت به دختر من نیست

اگر که زجر پی دخترت بیاید چه

 

اجرا شده توسط حاج منصور ارضی در دعای عرفه 94


|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 2
|
مجموع امتیاز : 8


اشعار شب اول محرم – قاسم نعمتی هر بلایی سرم آمد به فدای سر تو به فَدایِ پرِ قنداقِ علی اصغرِ تو
چهارشنبه 22 مهر 1394 ساعت 11:35 | بازدید : 33 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

اشعار شب اول محرم –  قاسم نعمتی

 

هر بلایی سرم آمد به فدای سر تو

به فَدایِ پرِ قنداقِ علی اصغرِ تو

 

می زنم دست به روی دست چه کاری کردم

با چه رویی بشوم روبرو با مادر تو

 

حاضرم بر سر بازار به خیرات روم

ننشیند پَرِ خاکی به سرِ خواهرِ تو

 

بر سر من ، همه تفریح کنان سنگ زدند

وای بر صورت چون برگِ گُلِ دختر تو

 

از همین جا همه تقسیم غنائم کردند

در کمینند به تاراج برند لشگر تو

 

ترسم این است که گرفتار شوی در گودال

می شود با نوک نیزه زیر و رو پیکر تو

 

هر تکانی که سرت بر سر نیزه بخورد

باز تر میشود این پاره گیه حنجر تو

 

در دل کوفه بود بغض علی پس بردار

یک عبایی که بود کاشانه ی اکبر تو

 

قاسم نعمتی


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


سلام حضرت زهرا به آن سفیری که تمام زندگی اش پای یار افتاده تمام شهر به او پشت کرده و حالا میان کوچه د
چهارشنبه 22 مهر 1394 ساعت 11:27 | بازدید : 9 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

سلام حضرت زهرا به آن سفیری که
تمام زندگی اش پای یار افتاده

تمام شهر به او پشت کرده و حالا
میان کوچه دلش بی قرار افتاده

 

به راه آمدن زینت و حسین و رباب
غریب و خسته و چشم انتظار افتاده

بگو به سید مظلوم ای نسیم سحر
میا به کوفه که اینجا بهار، افتاده

بگو به سید مظلوم مسلمت تنها
بریده از همه با حال زار افتاده

بگو ز دور به این خوارها نگاهی کن
پسر عموی تو در بین خار افتاده

ز بسکه سنگ به رویش زدند از روی بام
به روی خاک ز نقش و نگار افتاده

ز رفت و آمد آن نیزه دار حس کرده
که در سر همه فکر شکار افتاده

رضاباقریان


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


حضرت مسلم بن عقیل(ع( شرمندۀ شما شدم آقا مرا ببخش در کوچه مانده ام تک و تنها مرا ببخش آن نامه کاشکی ک
چهارشنبه 22 مهر 1394 ساعت 11:17 | بازدید : 9 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

حضرت مسلم بن عقیل(ع(

 

شرمندۀ شما شدم آقا مرا ببخش

در کوچه مانده ام تک و تنها مرا ببخش

آن نامه کاشکی که به دستت نمی رسید

گفتم بیا ، به خاطر زهرا مرا ببخش

آقا گمان کنم که به همراه کاروان

می آوری سه سالۀ خود را مرا ببخش

با ساقی ات بگو که فقط فکر آب باش

از قول من بگو تو به سقا مرا ببخش

فردا ز بام دارالاماره صدا زنم

یا اینکه سمت کوفه میا یا مرا ببخش

باعث منم که خواهرت آواره شد حسین

شرمنده ام ز زینب کبری مرا ببخش

دیدم درون جمعیت انگار حرمله

تیر سه شعبه کرد مهیا مرا ببخش

اینجا همه ز نام علی کینه داشتند

سربسته ، وای از دل لیلا مرا ببخش

جان می دهی غریب ، تو بر خاک و کوفیان

با خنده می کنند تماشا مرا ببخش

جایی که می شود تن تو پایمال اسب

آقای من کرم کن و آنجا مرا ببخش

ای وای اگر اسیر شود خواهرت حسین

کوفه شود مصیبت عظما مرا ببخش

وقتی به کوفه رد شدی از پیش پیکرم

مولا ز روی نیزهء اعدا مرا ببخش

 

مهدی مقیمی


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


حضرت مسلم بن عقیل(ع) سمت هر کوچه می روم امشب می رسد کوچه در ادامه به تو به امیدی که دست تو برسد می ن
چهارشنبه 22 مهر 1394 ساعت 11:16 | بازدید : 7 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

حضرت مسلم بن عقیل(ع)

 

سمت هر کوچه می روم امشب

می رسد کوچه در ادامه به تو

به امیدی که دست تو برسد

می نویسم دوباره نامه به تو

 

پشت دیوار خانۀ طوعه

اولِ نامه ام به رسم ادب

السلام علیکَ یا مولا

السلام علیکِ یا زینب

 

گر زحال سفیر خود خواهی

تشنه و خسته ام خیالی نیست

خوب هستم اگر تو باشی خوب

غیر دوری ز تو ملالی نیست

 

من پشیمان شدم ولی صد حیف

بی کس و یاورم در این وادی

نامۀ اولم رسیده به تو

مطمئنم که راه افتادی

 

صبح ، هجده هزار بیعت شد

کوفیان آمدند دور وبرم

وقت مغرب نماز را خواندم

یک نفر هم نماند پشت سرم

 

سیدی از وفای این مردم

بوی خون بوی جنگ می آید

از روی بامها ز چار طرف

آتش و چوب و سنگ می آید

 

شک ندارم در این دیار، حسین

غصه ها می شوند مأنوست

گر می آیی بیا ولی تنها

همره خود میار ناموست

 

عصر امروز بود در بازار

صحبت از گوشواره و خلخال

صحبت از جنگ و از غنیمت بود

صحبت از تیغ بود و از گودال

 

بهتر این است در همین کوفه

سرم از پیکرم جدا گردد

شرم دارم ز چشمهای رباب

نکند اصغرش فدا گردد

 

بعد از این بی وفائیِ امروز

نگرانت شدم حسین ، عجیب

ترسم این است بین این مردم

تو بمانی غریب تر ز غریب

 

از بدِ روزگار می بینم

که تنت روی خاک عریان است

مادرت ناله می زند ای قوم

پسر من غریب و عطشان است

 

همۀ سعیِ مردم کوفه

طرفِ کربلا کشیدن توست

از همان ره که آمدی برگرد

کوفه بی تاب سر بریدن توست

 

بدتر از سر بریدنت این است

زینب تو ، اسارت کوفه

صدقه بر سلالۀ سادات

وای من از جسارت کوفه

 

تا قیامِ قیامت آبرویِ

مردم این دیار خواهد رفت

سر تو روی نیزهء اعدا

سر من روی دار خواهد رفت

 

از خجالت میان این کوچه

رنگ ، از صورت سفیر پرید

شاهد حرف مسلمت اشکیست

کز خجالت به روی نامه چکید

 

مهدی مقیمی


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


به شهرکوفه بجز غصه چیز دیگر نیست نصیب خواهر تو جز دو دیده ی تر نیست از آن زمان که شدم میهمان این مردم
سه شنبه 21 مهر 1394 ساعت 10:19 | بازدید : 13 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

به شهرکوفه بجز غصه چیز دیگر نیست
نصیب خواهر تو جز دو دیده ی تر نیست

از آن زمان که شدم میهمان این مردم
هزار فاجعه دیدم که جای باور نیست

چه گویمت که خودم گفته ام بیا اما
چه کوفه ای که ز شهر مدینه کمترنیست

میابه کوفه که اینجابه دست هر فردش
به غیرنیزه وشمشیر و تیر و خنجرنیست

میا که در دل این مردمان نامردش
بجز حسادت و کینه ز آل حیدر نیست

برای کشتن تونقشه ها به سردارند

میا که منتظر چشم های سر دارند

 شاعر:محمد حسن بیات لو


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


حضرت مسلم بن عقیل(ع( به خون چهره دادم غسل از پا تا سر خود را زیارت میکنم با دست بسته رهبر خود را به ی
سه شنبه 21 مهر 1394 ساعت 10:17 | بازدید : 11 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

حضرت مسلم بن عقیل(ع(

 

به خون چهره دادم غسل از پا تا سر خود را

زیارت میکنم با دست بسته رهبر خود را

به یاد حنجر خونین و کام خشک مولایم

لب عطشان نهادم زیر خنجر حنجر خود را

به هر جا پا نهادم بر رویم بستند درها را

که بر دیوارها بگذاشتم امشب سر خود را

به فرقم هر چه آتش بارد، از گل دوست تر دارم

که وقف خاک جانان کرده ام خاکستر خود را

به موج تیغ دشمن دوست را کردم چنان پیدا

که گم حساب زخم های پیکر خود را

عذار نیلی از سیلی کنم تا هدیه بر زهرا

فرستادم به همراه سکینه دختر خود را

یقین دارم که مولا از برای دیدنم آید

که سوی مکّه افکندم نگاه آخر خود را

صدای نالۀ زهرا به گوشم می رسد آری

که بالای سرم آورده مولا، مادر خود را

الا ای یوسف زهرا میا کوفه که می ترسم

به چنگ گرگ ها بینی علیِّ اکبر خود را

میا از کعبه ای مولای من در این منای خون

که بینی بر فراز دست، ذبح اصغر خود را

به دار عشق (میثم) تا زبان در کام خود داری

مگوئی جز ثنای عترت پیغمبر خود را

 

غلامرضا سازگار


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


حضرت مسلم بن عقیل(ع( سیدی کن نظر این بی سرو سامانی من گریه دار است ز بس شام پریشانی من آخر از عشق تو
سه شنبه 21 مهر 1394 ساعت 10:11 | بازدید : 5 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

حضرت مسلم بن عقیل(ع(

 

سیدی کن نظر این بی سرو سامانی من

گریه دار است ز بس شام پریشانی من

آخر از عشق تو کارم به سر دار کشید

به تماشا بنشین لیله قربانی من

کوچه گردی کنم و ناله زنم کوفه میا

چه کنم؟ دیر شده وقت پشیمانی من

بسته شد راهم و پیغام سپردم به نسیم

تا رساند به تو این ناله ی طوفانی من

تا سر پای خود هستی به مدینه برگرد

بشنو این توصیه از غربت پنهانی من

پیکرم را سر بازار به خیرات برند

در همه شهر ببین سفره ی مهمانی من

با وجودی که شدم پیش نماز مسجد

نشد اثبات در این شهر مسلمانی من

دوره کردن مرا سنگ زدند هو کردند

تازه آغاز شده غربت پنهانی من

تا که کوبید عصایش به لب و دندانم

کرد تغییر دگر لهجه ی قرآنی من

گو به عباس اگر بسته نمی شد دستم

می نوشتم نگران سر زینب هستم

 

قاسم نعمتی


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


حضرت مسلم بن عقیل(ع( شکسته پر شده آقا دگر کبوتر تو به غیر سایه ی غم نیست یاور تو شب است کوچه به کوچه
یکشنبه 19 مهر 1394 ساعت 10:41 | بازدید : 21 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

حضرت مسلم بن عقیل(ع(

 

شکسته پر شده آقا دگر کبوتر تو

به غیر سایه ی غم نیست یاور تو

شب است  کوچه به کوچه غریب می گریم

که رفت آبروی من به پیش مادر تو

اگر که زنده بمانم ز شرم می میرم

بایستم به چه رویی  بگو  برابر تو

اگر خبر نرسد که نیا به کوفه حسین

خدا کند خبر من رسد به محضر تو

خدا کند که بیاید بلا فقط  سرمن

مباد کم بشود تارمویی از سرتو

برای تک تکتان نقشه ها به سر دارند

تمام کوفه مهیاست در برابر تو

ذخیره آنقدر آقا شده است نیزه و تیر

برای قامت عباس امیر لشگر تو

چه قدر ماذنه از نیزه ساخته دشمن

که بشنوند اذان علی اکبر تو

سه شعبه دایه شده تا که شیر نوشاند

سه جرعه از سه پر خود برای اصغر تو

مرا غلام صدا میزند چه غم , ای کاش

کسی کنیز نگوید دگر به دختر

کنار خانه خولی صداش می آمد

تنور کرده مهیا نهان کند سر تو

 

 

موسی علیمرادی

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


حضرت مسلم بن عقیل(ع) یادش بخیر عطر خوشِ باغ سیب ها یادش بخیر شهرِ رسولِ نجیب ها دلتنگِ چشمهایِ قشن
یکشنبه 19 مهر 1394 ساعت 10:40 | بازدید : 9 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

حضرت مسلم بن عقیل(ع)

 

یادش بخیر عطر خوشِ باغ سیب ها

یادش بخیر شهرِ رسولِ نجیب ها

دلتنگِ چشمهایِ قشنگِ توأم حسین

بستم دخیلِ اشک به أمن یُجیب ها

کمتر کسی دلش ز غمت شور می زند

در کوفه اندک اند شبیه حبیب ها

فتوا به قتل و غارتِ آل نبی دهند

بالای منبر پدر تو ، خطیب ها

مثل علی محاسنم از خون خضاب شد

در کوفه شُهره ایم به شیب الخضیب ها

قتلم بهانه ای شده تا متحد شوند

گودال می کَنَند برایم رقیب ها

کار از هجوم نیزه و شمشیر هم گذشت

با سنگ می زنند مرا نانجیب ها

با کشتنم به تجربه هاشان اضافه شد

برگرد سویِ مکه امام غریب ها

 

وحید قاسمی


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


حضرت مسلم بن عقیل(ع( زدرد غربت تو شهر،غرق آهم شد نگاه گرمِ تو از دور در نگاهم شد همین که نام تو بردم
یکشنبه 19 مهر 1394 ساعت 10:40 | بازدید : 7 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

حضرت مسلم بن عقیل(ع(

 

زدرد غربت تو شهر،غرق آهم شد

نگاه گرمِ تو از دور در نگاهم شد

همین که نام تو بردم شکست دندانم

سلام دادم و تنها همین گناهم شد

چه زود مردم کوفه عمارتم دادند

بلند مرتبه قصری که قتلگاهم شد

وفای امت کوفی نماز مغرب بود

عشا نیامده این قوم سد راهم شد

فریب مردم پیمان شکن نباید خورد

میا که بیعت نامردمان سپاهم شد

تمام شهر مرا از امان خود راندند

به غیر خانه طوعه که سر پناهم شد

چه سخت غربت شب را به روز آوردم

زلال صورت ماهت،هلال ماهم شد

به این امید که گودال، قسمتت نشود

به کوچه ای ته گودال، حربگاهم شد

سرم قناره قصابخانه ها را دید

گمان کنم که همین با تو وعدگاهم شد

سخن ز کشتن وتمرین سر بریدن بود

و شاهد سخنی ناسزا الاهم شد

زگوشوار و گلوبند حرفها دارند

و بی حیا تر از این خصمِ روسیاهم شد

از این اراذل و اوباش هر چه می آید

زمان هرزگی دشمن تباهم شد

قسم به چادر زینب میا به کوفه حسین

که وقت غارت معجر دگر فراهم شد

ترا به فاطمه سوگند سیدی برگرد

که زخم سینه زهرا بدون مرهم شد

***

حاج محمود ژولیده


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


حضرت مسلم بن عقیل(ع( شانه‌های زخمی‌اش را هیچ‌کس باور نداشت بار غربت را کسی از روی دوشش بر نداشت د
یکشنبه 19 مهر 1394 ساعت 10:39 | بازدید : 5 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

حضرت مسلم بن عقیل(ع(

 

شانه‌های زخمی‌اش را هیچ‌کس باور نداشت

بار غربت را کسی از روی دوشش بر نداشت

در نگاهش کوفه کوفه غربت و دلواپسی

عابر دلخسته جز تنهائیش یاور نداشت

بام‌های خانه‌های مردم بیعت‌فروش

وقت استقبال از او جز سنگ و خاکستر نداشت

می‌چکید از مشک‌هاشان جرعه‌جرعه تشنگی

نخل‌هاشان میوه‌ای جز نیزه و خنجر نداشت

سنگ‌ها کمتر به پیشانی او پا می‌زدند

نسبتی نزدیک اگر با حضرت حیدر نداشت

روی گلگون و لبی پر خون و چشمانی کبود

سرنوشتی بین نامردان از این بهتر نداشت

سر سپردن در مسیر سربلندی سیره‌اش

جز شهادت آرزوی دیگری در سر نداشت

***

دخترش با دیدن بازارهای کوفه گفت

خوب شد بابای من در دست انگشتر نداشت

 

یوسف رحیمی


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


حضرت مسلم بن عقیل(ع( اینجا رسیده‌ام که مرا مبتلا کنی بر حال و روز نائب خود چشم وا کنی ای دلبر غریب
یکشنبه 19 مهر 1394 ساعت 10:33 | بازدید : 7 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

حضرت مسلم بن عقیل(ع(

 

اینجا رسیده‌ام که مرا مبتلا کنی

بر حال و روز نائب خود چشم وا کنی

ای دلبر غریب مبادا که لحظه‌ای

بر وعده‌های کوفی‌شان اعتنا کنی

این کوچه‌گردی عاقبتش درد سیلی است

باید به رنج فاطمه‌ام مبتلا کنی

سنگم اگر زنند دل از تو نمی‌کنم

تا که ز لطف گوشه‌ی چشمی به ما کنی

عید است ای حبیب، چه زیبا شود اگر

قربانی مِنای خودت را دعا کنی

اینجا که بار مرکب‌شان تیر و نیزه است

بهتر که فکر حنجر مه‌پاره‌ها کنی

برگرد جان خواهرت آقا که دیر نیست

با خنده‌های "حرمله و شمر" تا کنی

تا فرصت است زیور آلاله‌ها درآر

حاشا که دست دختر خود را رها کنی

ای کاش بهر دفن تن مُثله‌مُثله‌ات

جای کفن تو فکر کمی بوریا کنی

خوب است از اضافی پیراهنی که هست

معجر برای دخترکان دست و پا کنی

آبی رسان برای لب شیرخواره ات

حالا که روی جانب کرب و بلا کنی

از روی نیزه هم به سر ما محل بده

دور از بزرگی است که ترک وفا کنی!

 

احسان محسنی فر


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


از چشمِ شورِ شهر كوفه آخرش افتاد در كوچه اوّل پيكرش بعدش سرش افتاد بالَش به عشق مادر ارباب در آتــش
شنبه 18 مهر 1394 ساعت 11:9 | بازدید : 9 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

از چشمِ شورِ شهر كوفه آخرش افتاد
در كوچه اوّل پيكرش بعدش سرش افتاد

بالَش به عشق مادر ارباب در آتــش
اوّل به شدّت سوخت و بعدش پرش افتاد

دندان ارباب دو عالم ريخت بين طشت
دندان مسلم چون ز روی منبرش افتاد

با اينكه می لرزيد از فردای زينب ها
لرزه به كوفه از دمِ "يا حيدرش" افتاد

"روز نُهُم" مسلم اسير خدعه هاشان شد *
"روز دهم" هم زير سُم ها دخترش افتاد **

شكر خدا او زودتر از بچّه هايش رفت
ارباب ما كه پيش جسم اكبرش افتاد

كوفه ميای مسلمش را بيشتر حس كرد
چشمش كه بر حلق علی اصغرش افتاد

از اسب خود افتاد وقتی در دل گودال
در خيمه با صورت گمانم خواهرش افتاد

 

 

محمد فردوسی

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


کسی به غیر خودم نیست بی قرار دلم نه بی قرار دلم، بی قرار یار دلم میان آتش دل شعله میکشد آهم شکسته شد
چهارشنبه 15 مهر 1394 ساعت 10:14 | بازدید : 19 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

کسی به غیر خودم نیست بی قرار دلم
نه بی قرار دلم، بی قرار یار دلم

میان آتش دل شعله میکشد آهم
شکسته شد سر بازارها عیار دلم

کسی ز حال خرابم خبر نمیگیرد
غریبم و شده این کوچه ها مزار دلم

تمام شهر شب و روز نیزه میسازند
فقط خدا شده در کوفه داغدار دلم

و لب به آب و غذا هم نمیزنم هرگز
فقط عزا شده هر روزه کار و بار دلم

برای اکبر و عباس ماتمی دارم…
که پا نمیشود این غصه از کنار دلم

بریدن سر شش ماهه ات شده آقا
دلیل این همه غم های بی شمار دلم

به حرف زینب مظلومه گوش کن برگرد
به جان فاطمه اینجا میا بهار دلم

میا به کوفه عزیز دلم، خداحافظ
سپاه حرمله آمد پی شکار دلم

رضاباقریان


|
امتیاز مطلب : 1
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 1


شهر را در نقاب می بینم بسکه اینجا سراب می بینم بهر یاری تو میان سران دعوی و اجتناب می بینم آنقدر تشنه
سه شنبه 14 مهر 1394 ساعت 9:34 | بازدید : 7 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

شهر را در نقاب می بینم
بسکه اینجا سراب می بینم
بهر یاری تو میان سران
دعوی و اجتناب می بینم
آنقدر تشنه میشوم که فقط
دائماً خواب آب می بینم
بهر مهمان کشی اراذل را
چقدر در شتاب می بینم
تیرهای سه شعبه، هم قدّ
شیرخوار رباب می بینم
زیر پای سه ساله ات را هم
زخم، خون، التهاب می بینم
حکم قاضی شریح این شده است
کشتنش را ثواب می بینم

مطمئنم که داغ می بینی
شهر را در نفاق می بینی
میوه هاشان رسیده اما تو
نیزه را شکل باغ می بینی
بعد عباس و اکبر و قاسم
دو سه زخم فراق می بینی
نان به نرخ گلوست در کوفه
آنقدر اتفاق می بینی ...
سر سقا که بسته شد...، بر نی
ماه را در مُحاق می بینی

زجر را بین راه می بینند
قلب سنگ و سیاه می بینند
تن با لخته خون کفن شده را
در دل قتلگاه می بینند
توی تاریکی شب صحرا
روی هر نیزه ماه می بینند
عقده ی خیبر و اُحد را هم
از تمام سپاه می بینند
دختران تو بعد بزم شراب
مرگ را دلبخواه می بینند

ایمان کریمی


|
امتیاز مطلب : 3
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 3


در دل زخمی خود درد نهانی دارم دیده خون شده و اشک فشانی دارم در همین شهر خودم فاتحه ام را خواندم بی کس
دوشنبه 13 مهر 1394 ساعت 9:57 | بازدید : 15 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

یا مسلم ابن عقیل (ع)

 

در دل زخمی خود درد نهانی دارم
دیده خون شده و اشک فشانی دارم
در همین شهر خودم فاتحه ام را خواندم
بی کسم در دل شب فاتحه خوانی دارم
سنگ هاشان به لبت چشم طمع دوخته اند
از همین مسئله دائم نگرانی دارم
بس که من در زدم و سنگ نثارم کردند
نه دگر حوصله نه تاب و توانی دارم
لب من خون و دلم خون و دو چشمم خون است
عاشقی هستم و از عشق نشانی دارم
هر چه من نامه نوشتم به حضورت نرسید
گرچه مسولیت نامه رسانی دارم
شدم آواره که در کوفه غمت را بخرم
سر خود را به هوایت سر داری ببرم

چشم این قاصدک سوخته ات گریان است
غربتم بغض شده بین گلو پنهان است
شرم دارم که بگویم که چه با من کردند
به قناره بدن بی سرم آویزان است
کوفیان رسم و رسومات عجیبی دارند
غارت و کشته شدن عاقبت مهمان است
به سر پنجه یشان زلف گره خواهدخورد
بی هوا ضربه زدن عادت نامردان است
همه در سنگ زدن خوب مهارت دارند
غالباً ضربه شان هم به لب و دندان است
کوفیان مرد ندارند به میدان ببرند
مسلم بی کس تو مرد همین میدان است
شده امروز سکوتم همه ی فریادم
قطره اشکم و از چشم همه افتادم

زخم بال و پر مسلم به فدای پرتو
چشمهای تر من قاصد چشم تر تو
من سر بام به گودال تو می اندیشم
به لبم روضه ی صد پارگی پیکر تو
زرهم رفته! فدای نخی از پیرهنت
وای من از تن عریان شده و پرپر تو
دخترم را اگر اینجا به کنیزی بردند
غم مخور دختر من سهم غم دختر تو
اهل این شهرِ بلاخیز همه بد نظرند
نگرانم به خدا از گذر خواهر تو
سر دروازه اگر چه سرم آویزان است
هرچه آمد به سرم باز فدای سر تو
سهم خود را نوک نیزه ز سرت خواهد برد
سنگ این شهر دقیقاً به لبت خواهد خورد

مسعود اصلانی


|
امتیاز مطلب : 3
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 3


تعداد صفحات : 9


منوی کاربری


عضو شوید


نام کاربری :
رمز عبور :

:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
موضوعات
لینک دوستان