close
مجتمع فنی تهران
اشعار محرم و صفر
بانک جامع اشعار مذهبی روضه و مرثیه - اشعار جدید شعرای آئینی
آخرین ارسال های انجمن
بی رمق بود و تا تکان میخورد
پنجشنبه 16 دي 1395 ساعت 12:1 | بازدید : 15 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

بی رمق بود و تا تکان میخورد
به تنش نیزه و کمان میخورد

وقتی افتاد دوره اش کردند
چه لگد ها از این و آن میخورد

هر کسی خسته بود عقب میرفت
بدن خسته همچنان میخورد

همه رفتند ، شمر ول کن نیست
شمر تا رفت از سنان میخورد

زیر لب گفت آب آب ، اما
چکمه ها بود بر دهان میخورد

امیر_فرخنده

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


باید برای شعر زنم چاک سینه را
پنجشنبه 16 دي 1395 ساعت 7:36 | بازدید : 0 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

یا عباس (ع)


باید برای شعر زنم چاک سینه را
چون طالبی ز خاک در آرم دفینه را

آنجا که حرف می رود از بضعه الحسین
خاکش تبرک است سر و چشم و سینه را

بنت الرباب و دختر زهرا همیشه داشت
همراه خویش کرببلا و مدینه را

گفته حسین غرق جمال خداست او
گشتم نیافتم به مقامش قرینه را

در روضه اش نشستن ما رایگان نبود
پرداخت کرد لطمه به صورت هزینه را

پرسید اين عمی العباس و شاه داد
با کندن عمود جواب #سکینه را

وقت غروب آب گرفت و دوید تا
شوید ز خاک علقمه آهنگ کینه را

همچون حسن برای حسین و قیام او
تو ساختی برای رقیه زمینه را

دیدم نجات ماست به دست حسین و تو
مانند بادبان شده ایی آن سفینه را

بانو بگیر از کرم کربلاییت
دستان این غریب حقیر کمینه را


محسن_قاسمی_غریب

 


|
امتیاز مطلب : 2
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 2


اهلِ ادَب میسازَد عشقَش بی ادَب هارا
شنبه 06 آذر 1395 ساعت 21:0 | بازدید : 7 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

به یاد پیاده روی ناب اربعین...



اهلِ ادَب میسازَد عشقَش بی ادَب هارا
اینجا تَماشا کُن شُکوهِ تاب و تَب ها را

شورِ حُسینی ها چه شیرین است باوَرکُن
با اشک ها پَروَرده اند اینجا رُطَب ها را

روزیِ هَرروزِ مَرا داده ست دَر هیئت
با روضه اش سَر کَرده ام یک عُمْر شَب ها را

باشَد حَرامَم زندگی حَتّیٰ اگَر یک روز
واجِب نَدانَم این قَبیل از مُستَحَب ها را

با چایِ شیرینَش نَمَک گیرَش شُدَم ، این چای
از تلخکامی هایِ دُنیا شُست لَب هارا

موکَب به موکَب از نَجَف تا کَربَلا دیدیم
این عشْق کَرده مُشتَرَک‌ اَصل و نَسَب ها را

ازاین سُتون تا آن سُتون شوقِ فَرَج دارَند
دَر راه میبینی هَمه مُنجی طَلَب ها را

حَتّیٰ مَسیحی ها هَم اینجا اَشک میریزَند
گویا که آقا باز می خوانَد وَهَب ها را

تاوَل که نه نوعی مدال از جنسِ مُروارید
بسیار زیبا کَرده پایِ مُنتَخَب ها را

داغِ مِنا سوزاند مارا پَس بیا حاجی
اینجا ببین فَرقِ عَرَب ها با عَرَب ها را...




محسن کاویانی


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


بادختران قافله ، در زیر نیزه ات
پنجشنبه 20 آبان 1395 ساعت 8:10 | بازدید : 43 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

 

بادختران قافله ، در زیر نیزه ات
دامن گرفته ایم که نیفتی زمین پدر ...


|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 5


اینها به من گفتند تو بابا نداری
سه شنبه 18 آبان 1395 ساعت 10:24 | بازدید : 37 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

حضرت رقیه(سلام الله علیها)-شهادت

اینها به من گفتند تو بابا نداری
بی خانمانی، جز خرابه جا نداری

از بی کسی من همینم بس که گفتند
دور و بر خود یک عمو حتی نداری

له شد غرورم، دختر شامی به من گفت
در گوش خود یک گوشوار آیا نداری؟

از قافله جا مانده بودم، زجر آمد
هی... زودتر... دختر مگر تو پا نداری!؟

بابا خبر داری که دورم باده خوردند
بالا نشینی تو خبر از ما نداری

اصلا خبر داری سر بازار رفتم
بابا خبر از عمه داری یا نداری

از آن زمانی که زمین خوردم ز ناقه
دختر شبیه مادرت زهرا نداری

با تو قیاسی ساده کردم صورتم را
مثل همیشه ای پدر همتا نداری

از گردنت فهمیده ام گودال بودی
یک جای سالم در سرت زیرا نداری

امیرعظیمی

 


|
امتیاز مطلب : 2
|
تعداد امتیازدهندگان : 2
|
مجموع امتیاز : 4


پایی نمانده بابا برای آبله جایی نمانده
سه شنبه 18 آبان 1395 ساعت 10:23 | بازدید : 21 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

پایی نمانده
بابا  برای  آبله  جایی  نمانده

بین بیابان
دردانه ات تنها چه شبهایی نمانده

از روی ناقه
افتادم و بر پیکرم نایی نمانده

از ضرب سیلی
دیگر برایم چشم بینایی نمانده

موی سرم را
از بس کشیدن موی زیبایی نمانده

بعد از عمویم
گهواره خالی مانده لالایی نمانده

لکنت گرفتم
روی زبانم لفظ بابایی نمانده

دیگر برایم
غیر از خرابه هیچ ماوایی نمانده

با سر رسیدی
بابا برایت دیگر اعضایی نمانده؟


علی_علی_بیگی

 


|
امتیاز مطلب : 2
|
تعداد امتیازدهندگان : 2
|
مجموع امتیاز : 3


قسم به ساحتِ ذکرِ شریف "هو" بابا
سه شنبه 18 آبان 1395 ساعت 10:22 | بازدید : 23 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

قسم به ساحتِ  ذکرِ  شریف "هو" بابا
به روی  من  شده این اشک  آبرو بابا


"عدو شود سبب خیر گر خدا خواهد"
چه خوب شد که شدم با تو روبرو بابا !


چه حیف شانه نداری که سربر آن بِنَهم
بگویم از غمِ خود شرحِ مو به مو بابا


ازآن شبی که مرا از کجاوه پرتم کرد...
    (........................................)


مرا  ببخش  که نشناختم تو را اوّل
به چهره ی تونمانده ست رنگ و رو بابا!


خداش خیر دهد راهِب مسیحی را ...
که با گلاب  تو را  داده  شُستِشو  بابا !


نداشت هیچ ادب خولی و دلم خون شد
کشید دست به روی تو بی وضو بابا !!


نمانده  وقتِ  زیادی به رفتنم ، حالا.‌‌..
شدم  کنارِ  سرت  گرمِ  گفتگو  بابا


بیا و  باز صدایم بزن "رقیه ی من"
تو  هم بخواه ز من که  "بگو بگو بابا"


ز تازیانه ی شمر و سنان کبود شدم  
چه بد گذشت به من شام بی عمو بابا !


لبِ ترک ترکت را ندیده می بوسم ..‌.
چه بوسه ای که به چشمم نمانده سوبابا


چه قدرسخت لبت چوب خورده، باباجان
چه قدر سخت بریده شده  گلو بابا !



محمدحسن بیات لو

 


|
امتیاز مطلب : 1
|
تعداد امتیازدهندگان : 2
|
مجموع امتیاز : 3


ای کز شعاع عشق تو لایمکن الفرار
سه شنبه 18 آبان 1395 ساعت 10:21 | بازدید : 17 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

ای کز شعاع عشق تو لایمکن الفرار
گشته حرام بعد تو بر دخترت قرار

آب بقای عالمیان تشنه ای چرا؟
از چه خزان شده ست به روی لبت بهار؟

آتش گرفت پای من از هرم ریگ دشت
سوزانده است روی تو خورشید پر شرار

یک شب به پای نیزه ات آرام آمدم
صبرم نمانده بود دگر بهر انتظار

آهسته با نوای حزین دادمت سلام
گفتی سلام جان پدر ؛ نازنین نگار

جا خوردم از مشاهده ی راس خونی ات
آخر چه کرده با سرت این قوم نابکار

حالا چرا نگاه تو هم پر ز حیرت است؟
باور نمیکنی که شدم اینچنین نزار؟

سایه فکنده ای به سرم ابر مرحمت
بر خشکی کویر لبم بوسه ای ببار

با ناخن شکسته ز پا خار میکشم
بابا تو نیز نیزه ز حلقت برون بیار


میثم حسنلو   

 


|
امتیاز مطلب : 2
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 2


چشمِ انتظارِ میهمان ، زد زیر گریه
سه شنبه 18 آبان 1395 ساعت 10:20 | بازدید : 7 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

چشمِ انتظارِ میهمان ، زد زیر گریه
بغضش شکست و ناگهان زد زیرگریه


دیگر توان ِ ایستادن  هم  ندارد
طفلک نشست و بی امان زد زیرگریه
 

درکوچه های شام-شامش که ندادند
پیچید وقتی بوی نان زد زیر گریه


دستش که بر زخم لب خشک پدر خورد
افتاد  یاد ِ خیزران -  زد زیر گریه


انگشتر بابا به یادش مانده بود و...
تا دید دست ساربان; زد زیر گریه


خیلی دلش پر درد از بزم شراب است
پنهان ز چشم دیگران زد زیر گریه


میگفت "بابا"  باز  "بابا"  باز "بابا"
با هق هق و لکنت زبان زد زیر گریه


با دیدن او حرمله  "زد زیر خنده"
بادیدن شمر و سنان "زد زیر گریه"


سیلی - غم بازار - نامحرم - اسیری
با گفتنش هم روضه خوان زد زیرگریه

- - -

شیرین زبان قافله از دست رفت و
آمد کنارش عمه جان... زد زیرگریه




محمدحسن بیات لو

 


|
امتیاز مطلب : 1
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 1


گفتند کمتر گریه کن؛ دیگر نمی آید
سه شنبه 18 آبان 1395 ساعت 10:18 | بازدید : 5 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

گفتند کمتر گریه کن؛ دیگر نمی آید
از دختر چشم‌انتظار این برنمی آید

سر می‌رسد امشب به تلخی انتظار من
با سر پدر می آید و غم سر نمی آید

شانه نمی‌خواهم که دیگر تار مویی نیست
روی سرم دیگر به من معجر نمی آید

جز مرگ، از ضعف تنم راه گریزی نیست
گرچه نفس می ‌آید اما درنمی ‌آید

چیزی نمانده در کف دردانه‌ات، بابا
از چشم‌های خسته‌ام گوهر نمی آید

بدجور دلتنگ برادرهای خود هستم
اصغر چرا ساکت شده؟ اکبر نمی‌آید؟

عمه هوای بچه‌ها را دارد و دیگر
باران سنگ از هر سوی معبر نمی‌آید

از پشت بام خانه‌ها با شعله‌ی آتش
روی سر سجاد خاکستر نمی‌آید

شد میهمانم حیدر و زهرا و پیغمبر
ماندم چگونه بعد از این، محشر نمی آید

سیدمسعودطباطبائی

 


|
امتیاز مطلب : 2
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 2


بی تابم و شعله ورم، اصلا خبر داری؟
جمعه 14 آبان 1395 ساعت 13:28 | بازدید : 21 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

بی تابم و شعله ورم، اصلا خبر داری؟
از دوری ات در به درم، اصلا خبر داری؟

محبوب من! تو شمعی و من در وصال تو
پروانه نه...خاکسترم، اصلا خبر داری؟

از این لباس پاره و موی پریشان و...
...وضع خجالت آورم اصلا خبر داری؟

از زخم های صورتت بابا خبر دارم
از دردهای پیکرم اصلا خبر داری؟

من هم شبیه تو به زیر دست و پا ماندم
زخمی شده بال و پرم، اصلا خبر داری؟

دارم شبیه پیرِ زن ها می شوم بابا
از لرز دست لاغرم اصلا خبر داری؟

بابا بگو از جانب من به عمو عباس :
از روسری و معجرم اصلا خبر داری؟

انگشترت را من به دست ساربان دیدم
از گوشوار و و زیورم اصلا خبر داری؟

افتاد جای آن گلوبندم که غارت شد
زنجیر دور حنجرم، اصلا خبر داری؟

سنگی به چشمت خورد و پیش پای من افتاد
خون شد دو چشمان ترم، اصلا خبر داری؟

چشمان هیز شامیان و طبل و سوت و کف
جنجال شد دور و برم، اصلا خبر داری؟

همراه ده ها مرد شامی بزم مِی رفتم
دیدی چه آمد بر سرم؟ اصلا خبر داری؟

مرد پلیدی یک کنیز از ما طلب می کرد
اصلا نمی شد باورم... اصلا خبر داری؟


علی سپهری


|
امتیاز مطلب : 1
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 1


بغضِ سربسته گلوگیر شدن هم دارد
چهارشنبه 12 آبان 1395 ساعت 19:31 | بازدید : 23 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

 حضرت_رقیه_سلام الله علیها
 
بغضِ  سربسته  گلوگیر شدن هم دارد
عشقِ من مایه ی تکفیر شدن هم دارد

زودتر از همه بوسیدنِ من  جایز  بود
خوابِ بی موقع چنین دیر شدن هم دارد!

دستِ دختر اگر  از  گردنِ  بابا  افتاد...
زخمیِ این  غل  و  زنجیر  شدن هم دارد

لنگیِ   پای  برهنه  و   لباس ِ پاره...
سرِ  بازارچه  تحقیر   شدن هم دارد!

دل اگر آب شدن از سوختنِ تاول ها...
از  روی  ناقه سرازیر شدن هم دارد!

جای تو ناز مرا زجر خرید و این شد.
ترکِ  دنده  زمینگیر شدن هم دارد!

هیجده جای سر و صورتِ تو پاره شده
حق بده دیدنِ تو پیر شدن هم دارد!

 حبیب نیازی


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


این سی شبه ازدست ما راضی شدی یا نه؟
چهارشنبه 12 آبان 1395 ساعت 19:30 | بازدید : 29 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

این سی شبه ازدست ما راضی شدی یا نه؟
ارباب جانم از گدا راضی شدی یا نه؟

سی روز میخواندیم سی شب گریه میکردیم
هم پای تو هم پای زینب گریه میکردیم

روضه به روضه گشتن مارا خودت دیدی
جانم حسین سینه زنهارا خودت دیدی

چه دستهایی که برای دیگ نذری سوخت
این سوختن را دخترت اصلا به ما آموخت

از برکت تو بینوا هم بانوا میشد
هرسفره خالی پر از ظرف غذا میشد

بک ماه گرم نوکری شب تا سحر بودیم
ازعالم و آدم به جزتو بیخبر بودیم

دم را که میدادند نوکرها شنیدن داشت
قل قل زدن های سماورها شنیدن داشت

هرخستگی را باشراب ناب در کردیم
لب را همیشه ما ز چای روضه تر کردیم

تا میکده جز با دوپیمانه نمیرفتیم
در روضه میماندیم ما خانه نمیرفتیم

جارو زدیم و ازقبالش خیرها دیدیم
باگریه فرش روضه را صدبار بوسیدیم

عشق تو حتی حال بدها را خدایی کرد
یک "برمشامم میرسد" مارا خدایی کرد

ازنوکرت خوبی بدی دیدی حلالش کن
از کارهایش گرکه رنجیدی حلالش کن

ما لکه ننگیم خیلی بی کس و کاریم
اما به جان مادرت که دوستت داریم

دردیم ما اما شفا را میدهد زهرا س
مزد عزاداری مارا میدهد زهرا س


|
امتیاز مطلب : 2
|
تعداد امتیازدهندگان : 4
|
مجموع امتیاز : 10


داغ باید به دل ِ هر چه دوا بگذارم
چهارشنبه 12 آبان 1395 ساعت 19:29 | بازدید : 17 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )


شهادت_حضرت_رقیه_س



داغ  باید  به دل ِ هر چه دوا بگذارم
مرهمی نیست که بر تاول پا بگذارم


میلم این است کنار سر تو جان بدهم
بگذرم از سر خود ؛ پای شما بگذارم!


شام را با رجزِ گریه به هم می ریزم
تا که یک محشری ازخویش به جابگذارم


آنقَدَر زخم به روی لب تو هست که من
مانده ام تا که لبم را به کجا بگذارم !!


میکشم دست به روی تو و برموی خودم
قصد دارم که ز خون تو حنا بگذارم !


باورم نیست که باید بروم از شام و...
روی این خاک سر پاک تو را بگذارم

 

محمدحسن بیات لو

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


تمام داغِ بهار از خزان لعنتی اَست
چهارشنبه 12 آبان 1395 ساعت 19:29 | بازدید : 13 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

ورود_به_شام

تمام داغِ بهار از خزان لعنتی اَست
تمامِ طعنه ی طوفان تکانِ لعنتی اَست

اسیری و غم دوری و زاری و خاری
پس از تو سهم من از این جهانِ لعنتی است

چقدر کینه ی تبلیغ راویان دروغ
به گوش های کرِ منکران لعنتی است

گرسنه اند همه بچه ها و صد نفرین
به هرچه نامِ تصدق به نان لعنتی است

هزار مرتبه مُردم دوباره زنده شدم
همینکه همسفرم ساربانِ لعنتی است

کم از مغیره ندارد میان حرمله ها
همیشه ترسِ زنان از سنانِ لعنتی است

و پایکوبی و رقاصه گی به عرض حضور
در این دیار نشانِ زنانِ لعنتی است

درست لحظه ی پر ازدحام ساعتِ شهر
گذشتن از درِ ساعت زمانِ لعنتی است

عبور از وسط جمعیت، مسیری تنگ
تمام درد من از این مکانِ لعنتی است

هزار چشم گرسنه، هزار چشم حریص
میان این همه پیر و جوانِ لعنتی است

بخوان دو آیه نخوانند خارجی مارا
که هرچه میکشم از حافظان لعنتی است

خدا کند که نبیند به روی نی عباس
چقدر پشت سرم بد دهانِ لعنتی است

به گوشِ پاره قسم با رقیه ات دیدم
دو گوشواره ی او در دکانِ لعنتی است

بدون شرح کشنده ترین غمِ بازار
زبانِ چانه زنِ #تاجران لعنتی است

مخدرات حرم را به دردسر انداخت
محله ای که پر از دودمان لعنتی است

زنی نبود که پنجه به رویمان نزند
که کوچه های یهودی نشانِ لعنتی است

دوباره خورد به ته مانده ی سرت سنگی
که کار پیرزن قد کمانِ لعنتی است

پس از سه روز اذییت شدن، زمان ورود
به بزم مستیِ نامحرمان لعنتی است

به زیر سقفِ طلاکوبِ بزم شوم یزید
چقدر دور من آوازخوان لعنتی است....

شراب، صفحه ی شطرنج، چوب، طشت طلا
بساط بازی این میزبانِ لعنتی است

شراب، صفحه ی شطرنج، چشم مات یزید
دخیلِ سرکشیِ خیزران لعنتی است

و تازه اول راهِ شکستنِ دندان
به ضربه های یکی در میانِ لعنتی است

به جای جایزه حرف از کنیز گر آمد
تمااااام زیر سرِ #دلقکانِ لعنتی است...

ظهیر مومنی

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


گلِ یاسِ زهرا نشانِ حسین
چهارشنبه 12 آبان 1395 ساعت 19:27 | بازدید : 9 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

حضرت_رقیه_سلام الله علیها

گلِ    یاسِ    زهرا نشانِ حسین
دو چشمِ تو روح و روانِ حسین

نشستن روی سینه اش حقِ توست
صدای  دل  مهربانِ  حسین!

برایش سه تا آیه  کوثر  بخوان
مسیحای شیرین زبانِ حسین

چه راحت خدا را نشان میدهد
عروجِ تو  از  آسمانِ حسین

رقیّه . همین نام هم کافی است
تو باشی فقط دیده بانِ حسین!

دمِ  هر اذانی نیازش تویی
متصدیِ    جانمازش تویی

___

دلِ     تو    بگیرد   اگر وایِ من
نگاهت  شود  تار و  تر وایِ من

زِ   بابا  فقط  قدرِ  پلکی زدن
بمانی  اگر  بی خبر  وایِ  من

تو از خوابِ نازت اگر پا شدی
کنارت  نباشد  پدر  وایِ من

بدانی  اگر  اینکه  با دیگری...
بدونِ  تو  رفته سفر  وایِ من

چنان  عطرِ  بابا  گرفته تنت
شده عمّه ات خونجگر  وایِ من

عطش پیکرت را که بی حال کرد
پدر     را    زمینگیرِ   گودال کرد

___

بمیرم  که  بال و پرت سوخته
پُر  از   تاولی  پیکرت سوخته

به سختی صدایت به گوشِ خودت
می آید  مگر  حنجرت سوخته ؟!

خبر  دارد  عبّاس در  شعله ها...
گُلِ سر  و  یا  معجرت سوخته !

گرفتم از  این  سر  تکان  دادنت
که مو گُر  گرفته ، سرت سوخته !

از این با  سر  افتادن  از ناقه ات ...
که خیلی  دلِ  خواهرت  سوخته

زمین خوردنت  را  پدر دیده است
سرِ  نیزه  سمتِ  تو چرخیده است


حبیب نیازی


|
امتیاز مطلب : 1
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 1


هر کس رسید بی کسی ام را نگاه کرد
چهارشنبه 12 آبان 1395 ساعت 19:21 | بازدید : 7 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

حضرت رقیه سلام الله علیها

هر کس رسید بی کسی ام را نگاه کرد
ما را چه سخت رفتن تو بی پناه کرد
قاری چنین ندیده کسی پاره پاره لب
رویش سیاه انکه لبت را سیاه کرد

غیر از نمک به زخم تو مرهم نزاشتند
از زخم سنگ و زخم زبان کم نزاشتند
در زیر سنگ بارش بی رحم کوچه ها
یک بوسه نذر روی تو کردم نزاشتند

اینکه لباس خوب تنم نیست معذرت
پایی برای پا شدنم نیست معذرت
گرچه همیشه مقنعه دارم به سر ولی
چادر سیاه شب شکنم نیست معذرت

من بی پناه،عمه ولی بی پناه تر
پهلویم از سیاهی شب ها سیاه تر
اه ای هلال خون زده ی اسمان شام
بودی به روی نیزه تو از ماه ماه تر

چل منزلی که بال کبوتر نداشتم
جز اشک و اه منزل دیگر نداشتم
از ترس اینکه باز بیافتی به روی خاک
یک لحظه چشم از سر تو بر نداشتم

از این دل کباب بگویم برای تو؟
یا از دل رباب بگویم برای تو؟
هر چند از تنور نگفتی برای من
از مجلس شراب بگویم برای تو؟

دایم به سمت نیزه تو در اشاره ام
از سوز خنده های همه در شراره ام
بگذار سر به مهر بماند چه رفته بر
انگشتر عقیق تو و گوشواره ام

دروازه بود و نوبت جشن و سرور ها
ساعات رفت و امد خیل شرورها
میسوزم از شراره بی حرمتی پدر
مانند موی سوخته ات از تنورها


حسن کردی
 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


آسمون بی ستاره گوشای بی گوشواره
چهارشنبه 12 آبان 1395 ساعت 19:21 | بازدید : 7 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

آسمون بی ستاره
گوشای بی گوشواره
چقدر خاطره داشتم
با همین لباس پاره
دستمو عمه نگیره
میخورم زمین دوباره
بابام از سفر برا من
کاشکی یه عصا بیاره
باز رو دامن سفیدم
چقدر گل اناره
برا پام آبله بس بود
انگاری نوبت خاره
پس کجایی مهربونم
دل من هواتو داره

 

امیر فرخنده


|
امتیاز مطلب : 2
|
تعداد امتیازدهندگان : 2
|
مجموع امتیاز : 3


تیــغ و نیــزه به پیکـرش میخورد...
چهارشنبه 05 آبان 1395 ساعت 12:58 | بازدید : 37 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

تیــغ و نیــزه به پیکـرش میخورد...
وایِ من سنگ بر سرش میخورد...
پیش چشمان خواهرش زینب (س)
تازیانه به دخترش میخورد...
***
آن طرف لشکری که خندان است...
این طرف خواهری پریشان است...
من بمیرم برادر زینب(س)
بدنش زیر سم اسبان است...
***
پیکری در میان آن گودال...
استخوانی که میشود پامال...
خیمه ایی باز میشود غارت...
دخترانی که میروند از حال...
***
جلوی چشم حضرت زهرا (س)
نیزه هایی که میرود بالا
دختری دید رأس بابایش
روی نیزه است ... آه و واویلا
***
وای من زینب است و مردم شام
هلهله ها و طعنه و دشنام
چه خبر گشته به گمانم باز
سنگ آورده اند بر سر بام
***
بیـــن پس کـــوچه ها و در بازار
دختران حرم شدند آزار
اهل بیت یزید در پرده
اهل بیت حسین«ع» در  انــظار

***
حسیـــن_محبـــی

 


|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 2
|
مجموع امتیاز : 7


چقدر همسفر روی نیزه دشوار است
چهارشنبه 05 آبان 1395 ساعت 12:58 | بازدید : 19 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

چقدر همسفر روی نیزه دشوار است
میان حلقه ی نا محرمان سفر کردن

اسیرِخنده ی یک مشت بی حیاشب وروز
به زیرِ نیزه ی تو سر بزیر ، سر کردن


چرا؟چه شد؟که دگرروی نی نمیخوانی
بخوان  دوباره  بدانند  ما مسلمانیم

چه میزبانی  خوبی  برای  ما کردند
به زیر بارشی از جنس سنگ بارانیم



چه می شود که بیایی به دامنم یک دم
که بوسه گیرم از آن زخم روی لبهایت

زبسکه خون سرت روی صورتت جاریست
خودت بگو که چگونه کنم تماشایت ؟


گمان کنم که بیفتی ز روی نیزه زمین
اگر که نیزه ات این بار یک تکان بخورد

دویده ام  نگذارم سه ساله ی حرمت
نشان لطمه ز دستان این و آن بخورد



چقدر همسفر روی نیزه دشوار است
نمی شود که برایت به سینه ام بزنم

من ونگاه پرازطعنه ای که سوی منست
منی که دارم از این کوه درد می شکنم



محمدحسن بیات لو

 


|
امتیاز مطلب : 1
|
تعداد امتیازدهندگان : 2
|
مجموع امتیاز : 2


ذکر لبهام یکسره زینب هست علیا مخدّره زینب
جمعه 23 مهر 1395 ساعت 11:35 | بازدید : 37 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

اشعار ورود کاروان اهل بیت(ع) به کوفه

 

ذکر لبهام یکسره زینب

هست علیا مخدّره زینب

از امامش محافظت میکرد

میمنه تا به میسره زینب

 

 می کشم از مصیبتش فریاد

چقدَر بین راه می افتاد

پای این روضه باید اصلا مرد:

«دخَلَتْ زینبُ علی بْنِ زیاد»

 

 دوری از یار سهم زینب شد

مایه ی اقتدار مذهب شد

موی او شد سپید از بس که

پدرش در مقابلش سَب شد

 

 گوییا اینکه برده اند از یاد

که علی کرده کوفه را آباد

کوفه با دخترش چه ها کرده

خوب مزد امامتش را داد

 

 قد زینب زطعنه ها تا شد

بعد سقا اسیر غم ها شد

آنقدَر در جهان بلا دیده

لقبش «کعبةُ الرّزایا» شد

 

زینب و چشم بی حیا ای وای

زینب و شاه سرجدا ای وای

او سوارِ کجاوه ی عریان

دلبرش روی نیزه ها ای وای

 

مهدی علی قاسمی


|
امتیاز مطلب : 1
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 1


نزدیک دروازه رسیدم تا..دلم سوخت
جمعه 23 مهر 1395 ساعت 11:34 | بازدید : 37 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

اشعار ورود کاروان اهل بیت(ع) به کوفه 

 

نزدیک دروازه رسیدم تا..دلم سوخت

خیلی میان این شلوغیها دلم سوخت

 

اوباشهای کوفه دورم را گرفتند

در بینشان بودم تک و تنها دلم سوخت

 

وقتی کنیز سابقم نان دست من داد

چیزی نگفتم به کسی اما دلم سوخت

 

اینها که میخندند من را میشناسند

از چشم های آشنا آقا دلم سوخت

 

هرحا سرت را روی نی دیدم دلم ریخت

هرجا سرت را زیر پا دیدم دلم سوخت

 

پیرزنی که با عصا بر پهلویم زد

هی ناسزا میگفت بر زهرا دلم سوخت

 

دارند عبایت را حراجی میفروشند

پس بیشتر از هرکجا اینجا دلم سوخت

 

زندانی کوفه شدم چشم تو روشن

دیدی همینکه جای خوابم را دلم سوخت

 

محمد بنواری


|
امتیاز مطلب : 1
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 1


ای سر از خون دل سرشار چشمت را ببند
جمعه 23 مهر 1395 ساعت 11:31 | بازدید : 21 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

اشعار ورود کاروان اهل بیت(ع) به کوفه

 

ای سر از خون دل سرشار چشمت را ببند

جان زهرا میکنم اصرار چشمت را ببند

 

خواهری را که تمام عمر بر سجاده بود

شمر دارد میبرد بازار چشمت را ببند

 

کاش میشد از مسیردیگری ردمیشیدیم

خیلی اذیت میکنند اشرار چشمت را ببند

 

آستین پاره اینجاهابه دردم میخورد

معجر من گم شده انگار چشمت را ببند

 

خانه ی خولی نبودم صورتت آتش گرفت

پس بیا در آتش دیوارچشمت ببند

 

هی به تو گفتم ببین ما را ز آن بالای نی

جان من حالا بیا اینبار چشمت راببند

 

خواهرت را از سر اجبار مجلس میبرند

پس تو هم در طشت به اجبار چشمت را ببند

 

اگر شاعر این شعر را میشناسید لطفا اطلاع دهید


|
امتیاز مطلب : 1
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 1


وای از این روضه که از آن شده دفتر خونین
چهارشنبه 21 مهر 1395 ساعت 11:1 | بازدید : 37 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

امام حسین(ع)-گودال قتلگاه

 

وای از این روضه که از آن شده دفتر خونین

روضه خوان خون به دل و مسجد و منبر خونین

مستمع جامه ی خود چاک زد از این ماتم

مادری لطمه به صورت زد و منبر خونین

روضه اینست که مابین دو تا نهر حسین

با لب تشنه زمین خورده و پیکر خونین

یک نظر کرد به خیمه، نظری کرد به آب

جگرش خون شده، پیکر شده یکسر خونین

نیزه ها بر تنش از هر طرفی می آیند

بسملی می شود این مرغ تن و پر خونین

یادش آمد که چطور اصغر او پرپر شد

صورتش هم شده با صورت اکبر خونین

در همین حول و لا شمر به گودال رسید

دشنه آورد برون، شد دل خواهر خونین

تیغ از سمت گلویش نبرید -اما شمر-

دید از حنجر مولا نشده سر خونین؛

عصبانی شد و با پا بدنش را چرخاند

بعد از آن بود که شد حنجر و خنجر خونین

 

 

امیر عظیمی


|
امتیاز مطلب : 1
|
تعداد امتیازدهندگان : 4
|
مجموع امتیاز : 5


تشنه ترین ولیّ خداوند لایزال
چهارشنبه 21 مهر 1395 ساعت 10:59 | بازدید : 11 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

امام حسین(ع)-حضرت زینب(س)-وداع

 

تشنه ترین ولیّ خداوند لایزال

از پیش چشم های پر از آب من مرو

ای نفس مطمئنّه که آرام میروی

بیچاره میشود دل بی تاب من مرو

 

میمیرم از فراق، فرات حیات من

یا أیها الغریب کجا میروی حسین؟

چشم به خون نشسته ی تو برق میزند

داری مگر به سوی مِنا میروی حسین؟

 

آرام تر برو همۀ آرامش دلم

آهسته جان بگیر از این نیمه جان خود

سالار قافله به کجا میروی بمان؟

کن چاره بهر بی کسی کاروان خود

 

هستی من مده به فنا هستی مرا

ای تک سوار... بوسه بده از گلو به من

زینب قبول کرده اسارت رود ولی

حرف به نیزه رفتن خود را مگو به من

 

ای خنده ی لبم ز لبم فاصله مگیر

ای روشنی دیده ز دیده جدا مشو

رفتی و ماند دست نگاهم به دامنت

از این غریب رنگ پریده جدا مشو

 

با آخرین نگاه خودت روی خاک ها

آتش زدی به زندگی خواهرت... حسین!

سر میبرید از تو و پیچید در فضا

صوت غریب مادری از مادرت حسین

 

مجتبی روشن روان


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


دل من اگه نخونه، برا تو غزل ترونه
چهارشنبه 21 مهر 1395 ساعت 10:58 | بازدید : 11 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

امام حسین(ع)-مناجات روز عاشورا

 

دل من اگه نخونه، برا تو غزل ترونه

خودش اینو خوب میدونه، نباید دیگه بمونه

از خدا همیشه می خوام، که تو رو ازم نگیره

بکشه همیشه از دل، آتیش غمت زبونه

من یقین دارم که هر کس، برا تو روضه میگیره

دست مهر مادر تو، زده رو دلش نشونه

هرکسی میون روضه ت زمزمه داره دمش گرم

دعا خونه مادر تو برا هر کی نوحه خونه

هوا سرد سرده امّا، دل به یاد تو بهاره

تو رگای سینه زن هات، خون حنجرت روونه

هرکسی آتیش بگیره، میون روضه ی داغت

اونو آتیش جهنّم، نمیتونه بسوزونه

دل اهل آسمونا، همه روزه بی قرارت

شاهدم تنگ غروب و... رنگ سرخ آسمونه

ملکوتیا میمیرن، برای لبای خشکت

گل زخم و ذکر یا رب... زده از لبت جوونه

گرگا دورتو گرفتن... مادر تو ناله می زد

یوسف تشنه لب من! توی چاه پُرِ خونه

تنتو طواف کردن، نیزه دارای سواره

بگم آخرش رو یا نه... باقی روضه بمونه

زینب و با دست بسته، بعد تو اسیری بردن

دختر شیرخدا رو تا کجا برده زمونه!

با کبودی نگاهش، دخترت ازت میپرسید

چی شده لبت کبوده، جای چوبه خیزرونه؟!

 

مجتبی روشن روان


|
امتیاز مطلب : 1
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 1


من از این وضع پریشان نگرانم به خدا
چهارشنبه 21 مهر 1395 ساعت 10:57 | بازدید : 45 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

امام زمان(عج)-مناجات روز عاشورا

 

من از این وضع پریشان نگرانم به خدا

از فراوانی نسیان نگرانم به خدا

پر کشیدند سحر همسفرانم، حالا

مانده ام خسته، هراسان... نگرانم به خدا

بی قراری من از حال خرابم پیداست

چه کنم با دلِ حیران؟ نگرانم به خدا

تو بگو وسعت این فاصله ها را چه کنم؟

ای گرفتار بیابان! نگرانم به خدا

ندبه و ناله ی من سود نبخشید... بیا

کور شد دیده ی گریان، نگرانم به خدا

همه جا بوی فساد و همه جا رنگ گناه

از غریبی شهیدان نگرانم به خدا

کوچه پس کوچه ی این شهر دگر ایمن نیست

از سر و وضع خیابان نگرانم به خدا

هرکه را می نگری دین خودش را دارد!

آه ای مجری قرآن نگرانم به خدا

پسر شیر خدا! شیعه کشی باب شده

باز با دستِ مسلمان! نگرانم به خدا

**

خواهری لحظه آخر به برادر میگفت:

بی تو ای سرو خرامان نگرانم به خدا

پیرهن خواستنت لرزه به جانم انداخت!

به کجا راحتیِ جان؟ نگرانم به خدا

پدرم گفت: به کوفه گذرت میافتد...

من از آن کوفه ی ویران نگرانم به خدا

ای دعای سحر عمه ی سادات بیا

خم شد از غم کمر عمه ی سادات بیا

 

مجتبی روشن روان


|
امتیاز مطلب : 1
|
تعداد امتیازدهندگان : 2
|
مجموع امتیاز : 6


در معرض گرما به تماشا بدنش را
چهارشنبه 21 مهر 1395 ساعت 10:56 | بازدید : 19 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

امام حسین(ع)-گودال قتلگاه

 

در معرض گرما به تماشا بدنش را

حتی ز تنش برد کسی پیروهنش را

بر نِی سر او جالس و بر تیرهٔ صحرا

کردند رها، از سرِ تحقیر تنش را

بر باد رود کون و مکان آه اگر که..

از باد بگیرند سراغ کفنش را

جا دارد اگر از نگهش سیل ببارد

آن دیده که کردند پر از خون دهنش را

گودال مجالِ سخن از شاه گرفت و...

خنجر ز جفا ذبح نموده سخنش را

ای وای اگر مادر آن کشته ببیند

در لُجهٔ خون حالت پرپر زدنش را

 

مجید نجفی


|
امتیاز مطلب : 4
|
تعداد امتیازدهندگان : 3
|
مجموع امتیاز : 7


شرم از شیون و از گریه ی ما کن بس کن
چهارشنبه 21 مهر 1395 ساعت 10:55 | بازدید : 27 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

امام حسین(ع)-گودال قتلگاه

 

شرم از شیون و از گریه ی ما کن بس کن

پشت و رویش نکن اینقدر حیا کن بس کن

با وضو مادر من شانه به مویش میزد

موی سلطان مرا شمر رها کن بس کن

ذبح کردن به خدا حکم و شرایط دارد

اینقدر ضربه نزن زود جدا کن بس کن

شمر فریاد نکش دخترکش میترسد

حرمله را کمی آرام صدا کن بس کن

خون در شیشه ی او را که ملائک بردند

لااقل رحم به این رخت و عبا کن بس کن

تو خودت نامه نوشتی که بیا کوفه حسین

پس به عهد و قسم خویش وفا کن بس کن

کشتن او به خدا حربه نمیخواهد که

به زمین خورده دگر ضربه نمیخواهد که

 

رضا قربانی


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


ساربان خواست که انگشتری ات را بِبَرد
چهارشنبه 21 مهر 1395 ساعت 10:55 | بازدید : 5 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

امام حسین(ع)-گودال قتلگاه

 

ساربان خواست که انگشتری ات را بِبَرد

دید بایست که انگشت تو را هم بِبُرد

سارقی خواست که غارت بکند پیرهنت

دست انداخت ،گریبان تو را هم بدرد

دیگری داشت به سر، نقشه ی عمامه تو

گفت شال کمرت را ز چه با خود نَبَرد

آن یکی گفت که در کوفه کسی حتماً هست

زره پاره و خونین تو را هم بخرد

اَخنس انگار مهیّای سرت بود ولی

شمر میخواست خودش از بدنت سر بِبُرد

گفت قاتل به سنان بن أنس با وحشت

چه کنم خنجر اگر حنجر او را نَبُرد

آخرالامر به رَزّازیِ تو تن دادند

گشت ده مرکب تازه نفس از روی تو رَد

خوب از حال که رفتی، به روی سینه نشست

گفت جز من چه کسی گندم ری را بخورد

جرعه ای آب ندادند و بریدند سرت

تشنه لب هیچ کسی سر ز غریبی نَبُرد

 

محمود ژولیده


|
امتیاز مطلب : 2
|
تعداد امتیازدهندگان : 2
|
مجموع امتیاز : 3


كار را یكسره كرد و پا شد
چهارشنبه 21 مهر 1395 ساعت 10:54 | بازدید : 3 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

امام حسین(ع)-گودال قتلگاه

 

كار را یكسره كرد و پا شد

دور شد از همگان، تنها شد

مقتل انگار پر از غوغا شد

سر پیراهن او دعوا شد

روح از حنجر او زد بیرون

شمر از قتلگه آمد بیرون

سنگ با پیكر مولا ضد بود

نیزه در كار خودش وارد بود

سر او دست دو تا فاسد بود

خواهرش هم روى تل شاهد بود

كفن مادرى اش را بردند

آه، انگشترى اش را بردند

شمر هرچند كه نادم شده بود

تازه آغاز مراسم شده بود

خیمه خالى ز محارم شده بود

وقت تقسیم غنائم شده بود

حرمله سهم خودش را برداشت

خیمه هم بوی علی اصغر داشت

بین شان چهرۀ نامى بسیار

عالم فقه و كلامى بسیار

زن یكى بود و حرامى بسیار

پیش رو مردم شامى بسیار

كمر واژه از این غم خم شد

صحبت از زینب و نامحرم شد

 

پیمان طالبی


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


خیمه‌ها را یکی‌یکی گشتم
چهارشنبه 21 مهر 1395 ساعت 10:53 | بازدید : 5 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

امام حسین(ع) و حضرت زینب(س)-شب عاشورا

 

خیمه‌ها را یکی‌یکی گشتم

تا که امشب تو را نگاه کنم

تا دل سیر گریه‌ای بکنیم

تا دَمِ صبح آه آه کنم

 

پشتِ این خیمه‌ها،چرا بر خاک؟

فکرِ این تشنه‌ی صدایت باش

خارها را که حال می‌چینی

جان من فکر دستهایت باش

 

تازه خوابیده‌اند طفلانت

سایه‌یِ میرِ خیمه کم نشود

دلِ من می‌تپد دعای کن

بی علمدار این حرم نشود

 

هرچه خواستم رباب بس بکند

آنهمه آه و ناله را که نشد

هرچه می‌خواستم ببافم باز

 گیسوانِ سه ساله را که نشد

 

اصغر امشب که خواب رفته ولی

حال و احوال مادرش پیداست

با خودش تا به صبح می‌گوید

که سفیدیِ حنجرش پیداست

 

خواب دیده که شیرخواره یِ او

لبش از آفتاب خشک شده

کاش می‌شد بگیرد از شیرش

حیف شیر رباب خشک شده

 

جان مادر بیا و از پیش

من نه طفلان بی پناه نرو

هرکجا می روی برو اما

سمت گودال قتلگاه نرو

 

حسن لطفی


|
امتیاز مطلب : 2
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 2


افتاده بود روی زمین و کفن نداشت
چهارشنبه 21 مهر 1395 ساعت 10:53 | بازدید : 7 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

امام حسین(ع)-گودال قتلگاه

 

افتاده بود روی زمین و کفن نداشت

آن یوسف شهید به تن  پیرهن نداشت

پیکر بدون سر به روی خاک مانده بود

سر روی نیزه بود و اثر از بدن نداشت

غرق ستاره بود تن آسمان عشق

خورشید هم فروغ چنین شب شکن نداشت

وقتی که عصر روز غریبی رسیده بود

عالم به قدر زینب کبری محن نداشت

گلبوسه داد چون به گلوی حسین خویش

آن قدر گریه کرد که تاب سخن نداشت

انگشتی از اشاره به خاتم فتاده بود

ای کاش قتلگاه دگر اهرمن نداشت

بعد از سه روز آن گل بی غسل و بی کفن

جز بوریا برای تن خود کفن نداشت

می رفت تاکه محو کند کاخ ظلم را

نیلوفری که فرصت پرپرشدن نداشت

غمنامه ای نوشت «وفائی»و می گریست

چون شمع چاره ای بجز از سوختن نداشت

 

سید هاشم وفائی


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


سقا تویی و دست به دریا برسان
چهارشنبه 21 مهر 1395 ساعت 10:46 | بازدید : 31 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

حضرت عباس(ع)-شهادت

 

سقا تویی و دست به دریا برسان

یک مشک پر از آب گوارا برسان

نجوای غریب کودکان را بشنو

عباس عمو زود خودت را برسان!

 

مرضیه عاطفی


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


ما سینه زنان عصر تاسوعاییم
چهارشنبه 21 مهر 1395 ساعت 10:46 | بازدید : 7 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

شب عاشورا

 

ما سینه زنان عصر تاسوعاییم

در فکر عزای روز عاشوراییم

شادی نکنیم در شب قتل حسین

چون شامل لعن حضرت زهراییم

 

قاسم نعمتی


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


رَوی به جانب لشگر برو خداحافظ
چهارشنبه 21 مهر 1395 ساعت 10:43 | بازدید : 5 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

امام حسین(ع)-حضرت زینب(س)-وداع

 

رَوی به جانب لشگر برو خداحافظ

که نیست چارۀ دیگر برو خداحافظ

برو ولی کمی آهسته تر برادر جان

چو جان ز پیکر خواهر برو خداحافظ

پس از پیمبر و آلش دلم به تو خوش بود

عزیز جان پیمبر برو خداحافظ

برای زیر گلویت امانتی دارم

که مانده بوسۀ مادر برو خداحافظ

به لشگری که ندارند غیرِ بغض علی

مگو سخن تو ز حیدر برو خداحافظ

بپوش پیرهنِ دستباف مادر را

تویی و غارت پیکر برو خداحافظ

به پای مرکبت افتاده نازدانۀ تو

امان ز گریۀ دختر برو خداحافظ

ولای دست تو قلب صبورِ زینب شد

به حول قوۀ داور برو خداحافظ

قسم به عصمت زهرا نمیدهم هرگز

به خصم،یک نخِ معجر برو خداحافظ

برای دین خدا حاضرم شوم تا شام

اسیر و بی کس و یاور برو خداحافظ

ز کام تشنۀ تو عالمی شود سیراب

به حصرِ نیزه و خنجر برو خداحافظ

سرت به نیزه رود گر برابرِ زینب

خدا که هست برادر؛ برو خداحافظ

تو زیر چکمه و من زیر تازیانه ولی

بپاست خطبۀ حیدر برو  خداحافظ

به شام و کوفه به ذکر علی ولی الله

کنم قیامتِ محشر برو  خداحافظ

پیام خون تو را تا مدینه خواهم برد

اگر چه با دل مضطر برو  خداحافظ

 

محمود ژولیده

 

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


بِبَریدم که پیام از تنِ بی سر دارم
چهارشنبه 21 مهر 1395 ساعت 10:42 | بازدید : 5 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

حضرت زینب(س)-روز یازدهم

 

بِبَریدم  که پیام از تنِ بی سر دارم

حرفها با سپهِ کوفه ز حنجر دارم

شِکوه بر فاطمه دارم ز جسارتهاتان

من شکایت ز شما نزد پیمبر دارم

تشنه کشتید و بریدید سرِ مهمان را

حال این رختِ اسیریست که در بر دارم

مَحرمان را همه کشتید و زبان دار شُدید

غارت آزاد شد و دست به معجر دارم

بزنیدم ببَریدم به همه میگویم

من در این دشتِ بلا چند برادر دارم

بار بستید و برفتید ولی من چه کنم

من که از معرکه هفتاد و دو پیکر دارم

یا اجازه بدهید اینهمه را دفن کنم

یا گذارید که انگشتِ جدا بر دارم

یکطرف بی سر و بی دست، علمدارِ رشید

یکطرف دستِ علمدارِ دلاور دارم

دارم اینجا به حرم یک تنِ ارباً اربا

و سرِ نیزه سرِ زخمیِ اکبر دارم

رأسها را که بریدید و سرِ نیزه زدید

دستها را چه کنم،اینهمه لشگر دارم

یکطرف غنچۀ نشکفته که پرپر کردید

یکطرف مانده دوتا گمشده دختر دارم

یکطرف کعب نی و حرف بَد و سوی دگر

تازیانه به سر و صورتِ  خواهر دارم

خواهرانی همه معصوم و عفیف و مضطر

داغدیده به برم، اینهمه مادر دارم

یا اخی بوسه به رگهای بریده بزنم

زانکه مأموریتِ تازه ز حیدر دارم

بوسۀ حنجرۀ تو نَفَسِ تازه دهد

تا ببیند که من هم کس و یاور دارم

 

محمود ژولیده


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


می دهد از غم خبر حال خراب ذوالجناح
چهارشنبه 21 مهر 1395 ساعت 10:42 | بازدید : 0 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

حضرت زینب(س)-عصر عاشورا

 

می دهد از غم خبر حال خراب ذوالجناح

اضطراب افکنده بردل اضطراب ذوالجناح

عشق مجنون گشت در دشت و بیابان بلا

چرخ افتاد از نفس پیش شتاب ذوالجناح

محشرکبری به پا شد ازحرم تا قتلگاه

انقلابی شد عیان از انقلاب ذوالجناح

دشت را کرده پُر از نور خداوند مبین

آفتاب افتاده گویا از رکاب ذوالجناح

ازگلی پرپر شده آورده با خود او خبر

ازگل زهرا بود بوی گلاب ذوالجناح

آتشی افتاد در بین حرم با دیدنش

ملتهب شد قلبها از التهاب ذوالجناح

درحرم وقتی که آمد از سؤال اهلبیت

الظیمه الظیمه شد جواب ذوالجناح

چون نگاه او به حال زینب کبری فتاد

موج زد آشوب و غم در پیچ و تاب ذوالجناح

گریه های کودکان منتظر آتش فکند

بر وجود زخمی و جان کباب ذوالجناح

بس که زد سر بر زمین جان داد از داغ امام

جان فدای چهرۀ از خون خضاب ذوالجناح

ای«وفائی» هرکه دارد دردلش مهرحسین

گریه  دارد از ملال  بی حساب ذوالجناح

 

سید هاشم وفائی


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


سوختم، برخاست باز از دل نوایی سوخته
چهارشنبه 21 مهر 1395 ساعت 10:41 | بازدید : 0 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

حضرت زینب(س)-عصر عاشورا-شام غریبان

 

سوختم، برخاست باز از دل نوایی سوخته

چیست این دل؟ شعله ای از خیمه هایی سوخته

چیست این دل؟ یک نی خاموش خاکستر شده

که حکایت میکند از نینوایی سوخته

بند بندش از جدایی ها شکایت میکند

روضه میخواند به سینه با صدایی سوخته

روضه میخواند ز نی هایی و سرهایی غریب

پیش روی کاروان آشنایی سوخته

روضه میخواند از آن نی، آه، آه...آن نی که خورد

بر لبانی تشنه و بر آیه هایی سوخته

این سر اینجا، چند فرسخ آن طرف تر پیکری

غرقِ در خون در میان بوریایی سوخته

دل ز هم پاشید چون اوراق مقتل، گوییا

نسخه ای خطی ز داغ ماجرایی سوخته

تکه تکه در عبا آیینه روی نبی

آیه تطهیر میخواند کسایی سوخته

دختری چیده ست یک دامن گل از یک بوته خار

گل به گل دامانش آتش... دست و پایی سوخته

بر لبم گاه از دل این آتش زبانه میکشد

آتشی مکتوم از کرب و بلایی سوخته

 

محمد مهدی سیار


|
امتیاز مطلب : 4
|
تعداد امتیازدهندگان : 2
|
مجموع امتیاز : 9


زیر نور کمی از ماه ، بدن ها پاره
چهارشنبه 21 مهر 1395 ساعت 10:39 | بازدید : 13 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

حضرت زینب(س)-شام غریبان

 

زیر نور کمی از ماه ، بدن ها پاره

خیمه ها سوخته ،جمعی ز حرم آواره

آنطرف تر تن هجده گل زهرا بی سر

اینطرف مقنعه و چادر و چندین معجر

آنطرف نعش امامی ته مقتل ، عریان

اینطرف جسم امامیست به خیمه سوزان

آنطرف ریخته هر سو بدن ثارالله

اینطرف خرمن آتش به تن آل الله

آنطرف تر همه کشته شده ها محترمند

اینطرف جمله شهیدان خدا بی کفنند

آنطرف خیمۀ کفار مرتب شده جمع

اینطرف خیمه اطهار بسوزد چون شمع

آنطرف بر سر هر نیزه سری بالا رفت

اینطرف آهِ دل از هر جگری بالا رفت

آنطرف همهمۀ حمله و غارت آید

اینطرف زمزمۀ حصر و اسارت آید

آنطرف پیر و جوان قبلۀ مَردم شده ها

این طرف بوته به بوته است پُر از گمشده ها

آنطرف صدر نشینند امیران سپاه

این طرف خاک نشینند اسیران بِراه

آنطرف جایزه دارند سپاهی گمراه

این طرف پیکر عریانِ اباعبدالله

آنطرف لشگری از غیرت و مردی محروم

این طرف زیر سم اسب امامی مظلوم

وای از حال دل فاطمه ، با چه حالی

طِی کند ناله کنان هر طرفِ گودالی

زینب آمد که کند مادر خود را یاری

یا که مادر کند از دختر خود دلداری

تسلیت صاحب عزا ، یوسف زهرا ، مهدی

انتقام است فقط مَرهم غمها مهدی

 

محمود ژولیده


|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 2
|
مجموع امتیاز : 9


تعداد صفحات : 17


منوی کاربری


عضو شوید


نام کاربری :
رمز عبور :

:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
موضوعات
آمار وب سایت

آمار مطالب

:: کل مطالب : 26355
:: کل نظرات : 2142

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 25
:: تعداد اعضا : 1616

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 5,181
:: باردید دیروز : 3,945
:: بازدید هفته : 9,126
:: بازدید ماه : 78,950
:: بازدید سال : 78,950
:: بازدید کلی : 8,936,057
لینک دوستان