close
مجتمع فنی تهران
ورود کاروان به کوفه
بانک جامع اشعار مذهبی روضه و مرثیه - اشعار جدید شعرای آئینی
آخرین ارسال های انجمن
تیــغ و نیــزه به پیکـرش میخورد...
چهارشنبه 05 آبان 1395 ساعت 12:58 | بازدید : 47 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

تیــغ و نیــزه به پیکـرش میخورد...
وایِ من سنگ بر سرش میخورد...
پیش چشمان خواهرش زینب (س)
تازیانه به دخترش میخورد...
***
آن طرف لشکری که خندان است...
این طرف خواهری پریشان است...
من بمیرم برادر زینب(س)
بدنش زیر سم اسبان است...
***
پیکری در میان آن گودال...
استخوانی که میشود پامال...
خیمه ایی باز میشود غارت...
دخترانی که میروند از حال...
***
جلوی چشم حضرت زهرا (س)
نیزه هایی که میرود بالا
دختری دید رأس بابایش
روی نیزه است ... آه و واویلا
***
وای من زینب است و مردم شام
هلهله ها و طعنه و دشنام
چه خبر گشته به گمانم باز
سنگ آورده اند بر سر بام
***
بیـــن پس کـــوچه ها و در بازار
دختران حرم شدند آزار
اهل بیت یزید در پرده
اهل بیت حسین«ع» در  انــظار

***
حسیـــن_محبـــی

 


|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 2
|
مجموع امتیاز : 7


ذکر لبهام یکسره زینب هست علیا مخدّره زینب
جمعه 23 مهر 1395 ساعت 11:35 | بازدید : 41 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

اشعار ورود کاروان اهل بیت(ع) به کوفه

 

ذکر لبهام یکسره زینب

هست علیا مخدّره زینب

از امامش محافظت میکرد

میمنه تا به میسره زینب

 

 می کشم از مصیبتش فریاد

چقدَر بین راه می افتاد

پای این روضه باید اصلا مرد:

«دخَلَتْ زینبُ علی بْنِ زیاد»

 

 دوری از یار سهم زینب شد

مایه ی اقتدار مذهب شد

موی او شد سپید از بس که

پدرش در مقابلش سَب شد

 

 گوییا اینکه برده اند از یاد

که علی کرده کوفه را آباد

کوفه با دخترش چه ها کرده

خوب مزد امامتش را داد

 

 قد زینب زطعنه ها تا شد

بعد سقا اسیر غم ها شد

آنقدَر در جهان بلا دیده

لقبش «کعبةُ الرّزایا» شد

 

زینب و چشم بی حیا ای وای

زینب و شاه سرجدا ای وای

او سوارِ کجاوه ی عریان

دلبرش روی نیزه ها ای وای

 

مهدی علی قاسمی


|
امتیاز مطلب : 2
|
تعداد امتیازدهندگان : 2
|
مجموع امتیاز : 3


نزدیک دروازه رسیدم تا..دلم سوخت
جمعه 23 مهر 1395 ساعت 11:34 | بازدید : 45 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

اشعار ورود کاروان اهل بیت(ع) به کوفه 

 

نزدیک دروازه رسیدم تا..دلم سوخت

خیلی میان این شلوغیها دلم سوخت

 

اوباشهای کوفه دورم را گرفتند

در بینشان بودم تک و تنها دلم سوخت

 

وقتی کنیز سابقم نان دست من داد

چیزی نگفتم به کسی اما دلم سوخت

 

اینها که میخندند من را میشناسند

از چشم های آشنا آقا دلم سوخت

 

هرحا سرت را روی نی دیدم دلم ریخت

هرجا سرت را زیر پا دیدم دلم سوخت

 

پیرزنی که با عصا بر پهلویم زد

هی ناسزا میگفت بر زهرا دلم سوخت

 

دارند عبایت را حراجی میفروشند

پس بیشتر از هرکجا اینجا دلم سوخت

 

زندانی کوفه شدم چشم تو روشن

دیدی همینکه جای خوابم را دلم سوخت

 

محمد بنواری


|
امتیاز مطلب : 1
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 1


ای سر از خون دل سرشار چشمت را ببند
جمعه 23 مهر 1395 ساعت 11:31 | بازدید : 33 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

اشعار ورود کاروان اهل بیت(ع) به کوفه

 

ای سر از خون دل سرشار چشمت را ببند

جان زهرا میکنم اصرار چشمت را ببند

 

خواهری را که تمام عمر بر سجاده بود

شمر دارد میبرد بازار چشمت را ببند

 

کاش میشد از مسیردیگری ردمیشیدیم

خیلی اذیت میکنند اشرار چشمت را ببند

 

آستین پاره اینجاهابه دردم میخورد

معجر من گم شده انگار چشمت را ببند

 

خانه ی خولی نبودم صورتت آتش گرفت

پس بیا در آتش دیوارچشمت ببند

 

هی به تو گفتم ببین ما را ز آن بالای نی

جان من حالا بیا اینبار چشمت راببند

 

خواهرت را از سر اجبار مجلس میبرند

پس تو هم در طشت به اجبار چشمت را ببند

 

اگر شاعر این شعر را میشناسید لطفا اطلاع دهید


|
امتیاز مطلب : 1
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 1


از من در این مسیر ببین پیکری نماند از تو برای زینب تو جز سری نماند از من حسین چادر مادر نمانده است از
یکشنبه 24 آبان 1394 ساعت 11:18 | بازدید : 19 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

از من در این مسیر ببین پیکری نماند
از تو برای زینب تو جز سری نماند

از من حسین چادر مادر نمانده است
از تو حسین پیرهن مادری نماند

 

تا کوفه که سر تو روی نیزه بند بود
اما دگر به شام تو را حنجری نماند

این کوچه های شام شبیه مدینه شد
جز جای دست ها به رخ دختری نماند

میدان شهر پر شده از کینه های بدر
در شهر شام سنگ زن دیگری نماند

از بس که سنگ خورد به پیشانی ات حسین
دیگر نشان بوسه ی پیغمبری نماند

انگشترت به دست سنان برق می زند
دیگر مپرس از چه مرا معجری نماند

سوغات مکه ای که خریدی ربوده شد
اینجا به گوش دختر تو زیوری نماند

رضا رسول زاده


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


در شهر شام و کوفه همش خورده ام زمین خیلی شبیه مادر تو گشته ام ببین بابا تمام بال و پرم را شکسته اند دی
شنبه 23 آبان 1394 ساعت 7:33 | بازدید : 7 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

در شهر شام و کوفه همش خورده ام زمین
خیلی شبیه مادر تو گشته ام ببین
بابا تمام بال و پرم را شکسته اند
دیدی که استخوان سرم را شکسته اند
موی سرم شبیه سرت سوخته پدر

بال و پرم شبیه پرت سوخته پدر
وجه تشابهی ست چقد بین ما دو تا
نه عمه هم شد است پدر عین ما دو تا
با گریه های عمه پدر گریه کرده ام
خیلی برای عمه پدر گریه کرده ام
عمه اگر نبود بدان دخترت نبود
عمه اگر نبود دگر خواهرت نبود
زخمی شده تمام سر و روی عمه ام
آتش گرفت مثل خودت موی عمه ام
بازار شام چادر من چنگ خورده است
در پای نیزه ات به سرم سنگ خورده است
لکنت زبان من اثر ضربه ها نبود
لکنت زبان گرفته ام از کوچه ی یهود
آن کوچه ای که مرکز برده فروشی است
آنجا که گفت اینکه به بنده فروشی است
دیگر نمانده طاقتی به تنم پس مرا ببر
چیزی نمانده است از بدنم پس مرا ببر

ابراهیم لآلی


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


دخترِ فاطمه ! بازار! خدارحم کند چادرِ پاره و انظار خدا رحم کند ما که از کوچه فقط خاطره بد داریم شود
چهارشنبه 20 آبان 1394 ساعت 10:22 | بازدید : 251 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

دخترِ فاطمه ! بازار! خدارحم کند

چادرِ پاره و انظار خدا رحم کند

ما که از کوچه فقط خاطره بد داریم

شود این حادثه تکرار خدارحم کند

یک و زن و قافله و خنده نامحرم ها

بر اسیران گرفتار خدا رحم کند

یک شبه پیر شدی یا زتنور آمده ای

یک سر و این همه آزار خدا رحم کند

نیزه داران همه مستند نیفتی پایین

حنجرت خوب نگه دار خدا رحم کند

گیسویت کم شده و این جگرم میسوزد

بر من و زلف ِ خم یار خدا رحم کند

ظرفِ خاکسترِ یک عده هنوز آتش داشت

شعله افتاد به گلزار خدا رحم کند

دست انداخت یکی پرده محمل را کَند

جلویِ چشم علمدار خدا رحم کند

راهمان از گذرِ برده فروشان افتاد

این همه چشمِ خریدار خدا رحم کند

زنی از بام صدا زد که کدام است حسین

نوبت من شده این بار خدارحم کند

یک نفر گفت اگر بغض علی را داری

سنگ با حوصله بردار خدا رحم کند

شاعر :؟؟؟


|
امتیاز مطلب : 1
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 1


کوفی و شامی یکی از دیگری بدچشم تر مانده ام گویم امان از کوفیان یا شامیان رفتن و ماندن به یک اندازه د
چهارشنبه 20 آبان 1394 ساعت 10:13 | بازدید : 15 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

کوفی و شامی یکی از دیگری بدچشم تر

مانده ام گویم امان از کوفیان یا شامیان

رفتن و ماندن به یک اندازه داغم می کند

مانده ام گویم بران ای ساربان یا که مران

دیدنت بر نی هم آتش زد هم آرامم نمود

مانده ام گویم بمان پیشم حسین جان یا نمان

صوت تو دل می بَرد اما امان از سنگها

مانده ام گویم بخوان قرآن حسین جان یا نخوان

اشک تو بر نیزه هم از دیده جاری می شود

مانده ام گویم بدان از حال زینب یا ندان

مهدی مقیمی


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


رسیده موسم یاری برادر برایت میکنم زاری برادر بگویم از برایت رازها را بخوانم روضه های بازها را بگوی
یکشنبه 10 آبان 1394 ساعت 14:45 | بازدید : 27 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

رسیده موسم یاری برادر
برایت میکنم زاری برادر
بگویم از برایت رازها را
بخوانم روضه های بازها را

بگویم بهر تو اسرارها را
نگاه هرزه و انظارها را
امان از خنده های خولی و شمر
امان از ضرب پای خولی و شمر
امان از سنگهای پشت بام و
امان از مردمان شهر شام و
مرا بیچاره کرده همسر تو
چقد گریه نموده با سر تو
تمام پیکرم چون شب سیاه است
غذای خواهر تو اشک و آه است
برادر بی تو من یاری ندارم
در این دنیا کس و کاری ندارم
مرا در کوچه ها هو کرد خولی
اشاره بر سر تو کرد خولی
حسین جانم مرا بازار بردند
درون مجلس اغیار بردند
عزیزم من غرورم را شکستند
کنار من ارازل ها نشستند
ندارم طاقتی دیگر برادر
به فریادم برس ای جان خواهر

شاعر:ابراهیم لآلی


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


از دَم دروازه دارد کار میریزد به هم راس سقا روی نی هر بار می ریزد به هم چشم من افتاد برشاگردهای س
شنبه 09 آبان 1394 ساعت 18:8 | بازدید : 19 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

 

از دَم دروازه دارد کار میریزد به هم

راس سقا روی نی هر بار می ریزد به هم

 

چشم من افتاد برشاگردهای سابقم

حال من درلحظه ی دیدار میریزد به هم

 

من به هرکس میرسم سنگی به رویم میزند

محملم را ازسر آزار میریزد به هم

 

آستینم جای معجر بود آن هم پاره شد

موی من از آتش دیوار میریزد به هم

 

با سر تو نیزه دارت بس که بازی می کند

روزگار زینبت بسیار میریزد به هم

 

تازه دارم می روم بازار چشمت را ببند

دارد از این جمعیت بازار میریزد به هم


|
امتیاز مطلب : 1
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 1


حضرت زینب(س)-در مسیر كوفه و شام کوفی و شامی یکی از دیگری بدچشم تر مانده ام گویم امان از کوفیان یا شا
شنبه 09 آبان 1394 ساعت 17:51 | بازدید : 15 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

حضرت زینب(س)-در مسیر كوفه و شام

 

کوفی و شامی یکی از دیگری بدچشم تر

مانده ام گویم امان از کوفیان یا شامیان

رفتن و ماندن به یک اندازه داغم می کند

مانده ام گویم بران ای ساربان یا که مران

دیدنت بر نی هم آتش زد هم آرامم نمود

مانده ام گویم بمان پیشم حسین جان یا نمان

صوت تو دل می بَرد اما امان از سنگها

مانده ام گویم بخوان قرآن حسین جان یا نخوان

اشک تو بر نیزه هم از دیده جاری می شود

مانده ام گویم بدان از حال زینب یا ندان

 

 

مهدی مقیمی


|
امتیاز مطلب : 2
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 2


حضرت زینب(س)-در مسیر كوفه و شام وقتی قرار شد دلی امتحان شود باید دچار درد و غمی بیکران شود رویی برا
شنبه 09 آبان 1394 ساعت 17:50 | بازدید : 7 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

حضرت زینب(س)-در مسیر كوفه و شام

 

وقتی قرار شد دلی امتحان شود

باید دچار درد و غمی بیکران شود

رویی برای آنکه شود آبروی دین

باید اسیر سیلی نامحرمان شود

از بهر حفظ معجر خود دختر یتیم

باید به پشت خار مغیلان نهان شود

آن شیر زنی که درد و بلا را به جان خرید

باشد سزا کفیل امام زمان شود

قامت برای آنکه بگردد ستون عشق

باید به زیر بار مصائب کمان شود

باید سفیر واقعه بهر حیات نور

با دست بسته در پی قاتل روان شود

آتش به جان خرید چو آگاه شد دلش

باید به شام و کوفه چو آتش فشان شود

***

 

محمد مباشری


|
امتیاز مطلب : 4
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 4


حضرت زینب (س)-در مسیر كوفه و شام به خون نشسته چرا ای حسین من رویت سفیدتر ز سپیده شده چرا مویت هلال م
شنبه 09 آبان 1394 ساعت 17:49 | بازدید : 9 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

حضرت زینب (س)-در مسیر كوفه و شام

 

به خون نشسته چرا ای حسین من رویت

سفیدتر ز  سپیده شده چرا مویت

هلال من که غروب تو زود و خونین بود

کبود گشته چنان روی مادرم رویت

نسیم چون که به تو می رسد شود خوشبو

شمیم باغ جنان می وزد زگیسویت

به روی نیزه سرت را به کوفه می بینم

ز کربلا دل من بوده در تکاپویت

بخوان دوباره تو قرآن که جان دهد برمن

صدای روح نوازی ز لعل دلجویت

وضو ز خون جبین می کنم در این محمل

نماز عشق بخوانم به طاق ابرویت

اگرچه بر سرنیزه نمی رسد دستش

سه ساله دخترتو می کند چوگل بویت

مکن نهان رخ خود را هنوز فرصت هست

که چند لحظه ببینم جمال نیکویت

به هرکجا که رَوی ای گل سرنیزه

در این سفر دل زینب بود پرستویت

به جان زینب خود کن عنایت و کرمی

که عاشق است «وفائی» به دیدن کویت

 

سید هاشم وفائی


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


حضرت زینب (س)-در مسیر كوفه و شام سر تو تا به روی نیزه رفته نگاهم خیره سوی نیزه رفته بمیرم من برایت ا
شنبه 09 آبان 1394 ساعت 17:48 | بازدید : 17 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

حضرت زینب (س)-در مسیر كوفه و شام

 

سر تو تا به روی نیزه رفته

نگاهم خیره سوی نیزه رفته

بمیرم من برایت ای برادر

گلویت در گلوی نیزه رفته

 

سید هاشم وفائی


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


حضرت زینب(س)-در مسیر كوفه و شام در آوردی سر از بالای نیزه نیفتی خواهر از بالای نیزه بگو دست کسی از ا
سه شنبه 05 آبان 1394 ساعت 9:44 | بازدید : 75 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

حضرت زینب(س)-در مسیر كوفه و شام

 

در آوردی سر از بالای نیزه

نیفتی خواهر از بالای نیزه

بگو دست کسی از اهل کوفه

ندیدی معجر از بالای نیزه...؟

 

سعید پاشازاده


|
امتیاز مطلب : 3
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 3


حضرت زینب(س)-در مسیر كوفه و شام دل می برد ز من نظر آسمانی ات قربان این همه اثر آسمانی ات خورشید من ب
سه شنبه 05 آبان 1394 ساعت 9:43 | بازدید : 31 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

حضرت زینب(س)-در مسیر كوفه و شام

 

دل می برد ز من نظر آسمانی ات

قربان این همه اثر آسمانی ات

خورشید من به نیزه تو تنها نمانده ای

دارد هوای تو قمر آسمانی ات

با دیدن ملائکه بهتم نمی زند

سجده کنند اگر به سر آسمانی ات

گفتی خدا اسیری مان را نوشته است

جانم فدای این خبر آسمانی ات

هل من معین تو جگرم را کباب کرد

می سوزد عرش از شرر آسمانی ات

هر روز دخترت ز  سرت می کند سوال

پایان ندارد این سفر آسمانی ات؟

مهتاب هر شبم چه به روز تو آمده؟

زخمی شده دو چشم تر آسمانی ات

آقا رباب سینه اش از شیر پر شده

حالا کجاست گل پسر آسمانی ات

 

مجتبی شکریان همدانی


|
امتیاز مطلب : 4
|
تعداد امتیازدهندگان : 2
|
مجموع امتیاز : 9


حضرت زینب(س)-در مسیر كوفه و شام ای زمین وآسمان مبهوت ایمانت حسین شد فضای کوفه عطرآگین ز قرآنت حسین
سه شنبه 05 آبان 1394 ساعت 9:42 | بازدید : 37 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

حضرت زینب(س)-در مسیر كوفه و شام

 

ای زمین وآسمان مبهوت ایمانت حسین

شد فضای کوفه عطرآگین ز قرآنت حسین

ای فروزان آفتابم گر هلالت خوانده ام

دیده ام یکباره شد مبهوت و حیرانت حسین

سخت دلتنگ است زینب، ناطق قرآن بخوان

تا شود آرام دل از صوت قرآنت حسین

کی شود گرد و غباری مانع از تابیدنت

گرشده خاکستری رخسار تابانت حسین

چشم درچشم من و طفلان خود داری هنوز

صف زده مژگان اشکی روی دامانت حسین

تاکنی این کاروان را رهبری از روی نی

رهبر بیداری و باز است چشمانت حسین

باتو گرم گفتگو بودم که ناگه ازستم

سنگ زد سنگین دلی بر روی رخشانت حسین

لب گشا حرفی بزن با دختر گریان خود

تا نکرده جان خود را او به قربانت حسین

همنوا با ناله های من وفائی روز وشب

می شود با اشک وگریه مرثیه خوانت حسین

 

سید هاشم وفائی


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


حضرت زینب(س)-کاروان اهل بیت در کوفه سلام ای عمه ی سادات زینب کتاب محکمُ الایات زینب سلام ای نقش ایم
سه شنبه 05 آبان 1394 ساعت 9:42 | بازدید : 23 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

حضرت زینب(س)-کاروان اهل بیت در کوفه

 

سلام ای عمه ی سادات زینب

کتاب محکمُ الایات زینب

سلام ای نقش ایمان پیمبر

تجلی گاه قرآن پیبمر

سلام ای دختر خیرالبریّه

شکوه خطبه های حیدریّه

سلام ای دومین زهرای اسلام

حدیث قدسی و قرّای اسلام

تو زینب، زِین بابایی عقیله

یقین دارم چو زهرایی عقیله

تو عِینُ الله ثارُالله هستی

چراغ شب فروز راه هستی

تویی که یک زن اما شیرمردی

تو ثابت کرده ای مرد نبردی

خدایی که علمدار آفریده

علمداری شبیه تو ندیده

تو هم بر این علم حساس بودی

حسین و اکبر و عباس بودی

تو با آن ذوالفقار خطبه هایت

شکوه و اقتدار خطبه هایت

اگرچه خویشتن را پیر کردی

تمام کوفه را تسخیر کردی

زِ هرم خطبه ی تو ماه لرزید

دل سنگ عبیدالله لرزید

دلش لرزید، امّا بی حیا بود

عُبِیدِ کفر و زشتی و زنا بود

حرم را خارجی می خواند، ملعون!

میان کوفه می چرخاند، ملعون!

در این کوفه دل خیرالنّسا سوخت

قمرها بر فراز نیزه ها سوخت

در این کوفه تو را گریان نمودند

سوار ناقه ی عریان نمودند

در اینجا خنجری بر قلب دین خورد

غرورت؛ آه با صورت زمین خورد

در این کوفه تو را آزار دادند

نشان مردم اغیار دادند

نگاهت را به نیزه مات کردند

برایت پارچه خیرات کردند

 

امیر عظیمی


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


حضرت زینب(س)-کاروان اهل بیت در کوفه به روی نی سر تو می برد هوش از سر زینب چه سازد چون کند بی تو دل غم
سه شنبه 05 آبان 1394 ساعت 9:41 | بازدید : 73 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

حضرت زینب(س)-کاروان اهل بیت در کوفه

 

به روی نی سر تو می برد هوش از سر زینب

چه سازد چون کند بی تو دل غم پرور زینب

به سان شمع می سوزی به روی نی ولی افسوس

که چون پروانه از غم سوخته بال و پر زینب

جدایی من و تو ای برادر غیرممکن بود

اگر ممکن شود روزی، نگردد باور زینب

بخوان قرآن که قرآن خواندنت را دوست می دارم

که می بخشد صدای تو توان بر پیکر زینب

دهد هرتارموی تو خبر ازمادرم زهرا

گمانم بوده ای دیشب به نزد مادر زینب

من ژولیده می گویم که زینب گفت با افغان

به روی نی سر تو می برد هوش از سر زینب

 

ژولیده نیشابوری


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


در مسیر کوفه و شام اَلا ای سر، فدای خون خشک گردنت گردم توصحرا گَرد، من قربان صحرا گَردنت گردم تنت
سه شنبه 05 آبان 1394 ساعت 9:39 | بازدید : 7 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

در مسیر کوفه و شام

 

اَلا ای سر، فدای خون خشک گردنت گردم

توصحرا گَرد، من قربان صحرا گَردنت گردم

تنت در کربلا تنها، سرت بر نیزه ها با ما

به دنبال سرت آیم، به قربان تنت گردم

ترا عریان به خاک کربلا بنهاده و رفتم

نشد از تار و پود هستیم پیراهنت گردم

هلال من، هلالی شد قدم از غم، بیا تا من

شبی پروانه شمع جمال روشنت گردم

زهر بام و درت سنگی به استقبال می آید

بیا بنشین به دامانم که با جان، جوشنت گردم

تو خورشید بلند عشقی و از دست ما بیرون

بیا یک نیزه پایین تر که دست و دامنت گردم

چو افکندی مرا از خطبه خواندن لب فروبستی

بخوان قرآن که من قربان قرآن خواندنت گردم

بشوق باتو بودن، از مدینه من سفر کردم

ندانستم که باید همسفر با دشمنت گردم

 

سید رضا موید


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


حضرت زینب(س)-مصائب کوفه وقتی به روی نیزه سرت می شود بلند آه از نهاد دور و برت می شود بلند زینب مقابل
سه شنبه 05 آبان 1394 ساعت 9:38 | بازدید : 9 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

حضرت زینب(س)-مصائب کوفه

 

وقتی به روی نیزه سرت می شود بلند

آه از نهاد دور و برت می شود بلند

زینب مقابل سر تو می خورد زمین

گرچه دوباره پشت سرت می شود بلند

افتاده بال زخمی تو زیر پا ولی

در دست باد سرخ پرت می شود بلند

این گوش تیز نیزه صدای تو را شنید

از چه صدای مختصرت می شود بلند

کم کم ز چشم اهل حرم دور می شوی

کم کم که دود در نظرت می شود بلند

این جای زخم داغ جگر گوشه ات علیست

خون دلی که از جگرت می شود بلند

در آسمان علقمه خورشید کربلا

دارد به پای تو قمرت می شود بلند

کنج تنور یاد مناجات دیشبی

در سجده هستی و سحرت می شود بلند

 

محمد امین سبکبار


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


در کوفه داغ بر جگرم میگذاشتند با چکمه پا به روی پرم میگذاشتند حتی محله ی خودمان هم محل نداد شاگردها
سه شنبه 05 آبان 1394 ساعت 9:38 | بازدید : 9 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

در کوفه داغ بر جگرم میگذاشتند
با چکمه پا به روی پرم میگذاشتند

حتی محله ی خودمان هم محل نداد
شاگردهام سر به سرم میگذاشتند

تا بین راه داد مرا در بیاورند
آوازه خوان به دور و برم میگذاشتند

از ناقه ها پیاده شدن مشکل است، کاش
یک محرمی برای حرم میگذاشتند

ای کاش کهنه پیروهن یوسف مرا
بهر دوای چشم ترم میگذاشتند

در کوچه های کوفه پریشان شدم حسین
با دسته بسته راهیه زندان شدم حسین

شاعر:رضا قربانی


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


مثل ابــر بهــار می گرید دائـمـــاً زار زار می گرید رهبر انقلاب گریه کنــان با دلی داغــدار می گری
دوشنبه 04 آبان 1394 ساعت 10:14 | بازدید : 21 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

مثل ابــر بهــار می گرید
دائـمـــاً زار زار می گرید

رهبر انقلاب گریه کنــان
با دلی داغــدار می گرید

گریه اش کاخ ظلم را لرزاند
بس که با اقتدار می گرید

تــا درخت قیـــام بر بـدهد
می شود جویبار، می گرید

هر امامی رســالتی دارد
به همین اعتبــار می گرید

با سلاح بکـاء و دست دعا
در یمین و یســار می گرید

وارث زخم های عاشــورا
در غم یک تبـــار می گرید

آب افطار او مضــاف شده
بس که این روزه دار می گرید

تا که طفـل رضیــع می بیند
در غــم شیـــرخوار می گرید

صبح تا شــام یاد غصهٔ شام
بی حد و بی شمـار می گرید

شادی اهل شـام را غم کرد
چه قــدر گریــه دار می گرید

یــاد تـاراج روســـری ها و
غــارت گوشـــوار می گرید

یک طرف چشم هرزه و یک سو
بــانـوی بـاوقــــار ، می گرید

تا می افتد سری ز نی، او از
خنـدهٔ نیـــزه دار می گرید


مصطفی هاشمی نسب


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


از من مگیر این دست خالی را که دادی این دستمال اشک و حالی را که دادی من آن فقیر بی‎سر و پایِ توام که
دوشنبه 04 آبان 1394 ساعت 10:8 | بازدید : 0 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

از من مگیر این دست خالی را که دادی

این دستمال اشک و حالی را که دادی

 

من آن فقیر بی‎سر و پایِ توام که

خرج گناهش کرده مالی را که دادی

 

روزی چشمم را «بکاء الفاقدین» کن

سهم دعای این حوالی را که دادی

 

فطرس مرا پرواز داده، پس به ابلیس

دیگر نخواهم داد بالی را که دادی

 

حالا سر این جان بر زانوی یار است

پس خرج او کن سن و سالی را که دادی

 

من ریشه‎ی عمرم علیِ اکبری شد

پر بارتر کن پس نهالی را که دادی

 

جامانده‎ام تا که شهید زنده باشم

از من نمی‎گیری مجالی را که دادی؟

 

بعد شهیدان سخت‎تر شد امتحانم

تسهیل کن سیر کمالی را که دادی

 

سرمایه‎ی من چیست جز «حبّ الحسینت»

مدیون زهرایم مدالی را که دادی

 

زینب تصدّق کرد و گندم‎زارِ ری شد

یک لقمه‎ی نان حلالی را که دادی

 

می‎گفت ای عبّاس ما را اسارت

بردند و دیدم احتمالی را که دادی

 

یکجا النگوها و خلخالِ همه رفت

بردند حتی چند شالی را که دادی

 

حالا ببین پوشیه‎ام یک آستین است

فعلا حجاب کامل زینب همین است

 

اگر شاعر این شعر را میشناسید لطفا اطلاع دهید


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


هرکسی آمادهء خدمت به این دربار شد از همان بدو ورودش محرم اسرار شد
 ‍پا به خیمه میگذاری قید دن
دوشنبه 04 آبان 1394 ساعت 10:8 | بازدید : 5 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

هرکسی آمادهء خدمت به این دربار شد

از همان بدو ورودش محرم اسرار شد
 

 

 ‍پا به خیمه میگذاری قید دنیارا بزن


باخت آن قلبی که مشغول غم اغیار شد
 

 

پیش صاحب خانه فکر خود نمایی را نکن


آنکه با اخلاص شد سنگ صبور یار شد
 

 

مجلس یوسف به یمن گریه برپا میشود


اشک چشم مشتری ها رونق بازار شد 

 


تو نبودی لحظه هایم هیچ معنایی نداشت


زندگی ما به یمن روضه ها پربار شد
 

 

یک سلام از دور دادم زود حل شد مشکلم


هر زمانی که برایم زندگی دشوار شد
 

 

عالم و آدم همه دور تو میگردند حسین


کربلایت تا قیامت نقطه پرگار شد


 

بی بضاعت هستم اما تو کمم را میخری


مینویسی نام من را گرچه یک دینار شد
 

 

مادر پیرم که شد خانه نشین از درد پا


از غم روضه نرفتن عاقبت بیمار شد

 

کشتی تو اوسع و اسرع ز کل انبیاست


هرکسی شد واردش از جرگه ابرار شد 

 


پای من آتش گرفت و ناله هایم شد بلند


هر زمان حرف از بیابان و سخن از خار شد
 

 

کاش میمردم نمیدیدم که راوی گفته است

زینبت زندانی یک عده از اشرار شد

 

آفتاب نیزه ها بی خانمان شد خواهرت 

رحم کن بر گریه های جانگداز دخترت

 

سید پوریا هاشمی

 

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


از بچه هات هیچ کسی کم نمی‌ شود باشد بخواب، بدتر از این غم نمی‌ شود باید چه کرد در وسط این حرامیان با
چهارشنبه 01 مهر 1394 ساعت 10:7 | بازدید : 13 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

از بچه هات هیچ کسی کم نمی‌ شود
باشد بخواب، بدتر از این غم نمی‌ شود
باید چه کرد در وسط این حرامیان
با دست بسته مقنعه محکم نمی‌ شود

پیشانی ام که بوسه زدی را شکسته اند
مرهم حریف شدت دردم نمی‌ شود
هر کار می‌کنم بروند آن طرف، ولی
اوباش مانده دور و برم کم نمی‌ شود
دنبال چادرم که سر دخترت کنم
تقصیر من که نیست، فراهم نمی‌ شود
دارم سوار می‌شوم، عباس را بگو
زانوی کس، چو زانوی محرم نمی‌ شود

شاعر؟؟؟


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


یا زینب... از اول اين مرثيه تا آخر افتادن زائر شدن در راه مثل خواهر افتادن زينب زيارتنامه اش را خوان
چهارشنبه 19 فروردين 1394 ساعت 4:9 | بازدید : 31 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

یا زینب...

از اول اين مرثيه تا آخر افتادن

زائر شدن در راه مثل خواهر افتادن

زينب زيارتنامه اش را خوانده در اين راه

طبق روايات صحيحه با سر افتادن

از كودكان كاروان آموختم اين را

از ناقه ها در مقدم يكديگر افتادن

تا مرز تاول زخم پا را ميبرم در راه

خوب است در اين راه با اين باور افتادن

هر خط شبيه ناقه و هر جمله يك كودك

با تازيانه آخرش از دفتر افتادن

كل زيارتنامه عباس يك حرف است

كاري نمي شد كرد وقت معجر افتادن

كل زيارتنامه حيدر ولي اين بود

وقتي كه در افتاد با آتش در افتادن

در اين مسير اين داستان بر عكس شد اما

زينب علي مي گشت در وقت سر افتادن

افتادن اصلن معني اش پرواز خواهد شد

در آخر اين راه مثل خواهر افتادن

زهرا حسينش را امانت داد به زينب

ربط است بين زيور و انگشتر افتادن

اصغر شدن اما علي اكبري رفتن

اكبر شدن اما علي اصغر افتادن

رونق گرفته كسب و كار مردم بازار

كار سرت تا هست در تشت زر افتادن

پيشي گرفته حرمله با تير معروفش

شمر است و در اينجا به فكر خنجر افتادن

 

مهدی رحیمی

 

منبع:

http://heyatnaziabad.blogfa.com


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


همه نالان ولی من از همه در هجر نالان تر ندیدم بعد تو چشمی ز چشم خویش گریان تر لباسم با رفو قهر است
چهارشنبه 05 فروردين 1394 ساعت 13:40 | بازدید : 31 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

همه نالان، ولی من از ،همه در هجر ، نالان تر

ندیدم بعد تو چشمی ز چشم خویش گریان تر

 

لباسم با رفو قهر است صد چاک است مهمانش

نیابی در غمت از دخترت  پاره گریبان تر

 

مدام آشفتگی حس کرد زلفم را چهل منزل

پریشان گشت در کوفه ولی اینجا پریشان تر

 

تمام زیور آلاتم به زیر پایشان له شد

گران شد زینت طفلان ولی مال من ارزان تر

 

همیشه جنس اعلا مشتری خاص می خواهد

بیا من می خرم نازت بیا قدری خرامان تر

 

به نورت خو گرفتند اشقیا حتی، ز بس ماهی

ولی امشب بیا قدری بتاب ای ماه تابان تر

 

به پایان کی رسد این ظلم شاید منزل بعدی

ولی منزل به منزل گشته ام از ظلم حیران تر

 

به تدفینم قدم بگذار ای سر بی کفن هستم

بیا ای از تمام کشتگان بر خاک عریان تر

شاعر:حسین  واعظی


|
امتیاز مطلب : 3
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 3


ﻋﺸﻘﺖ ﺁﺧﺮ ﺑﺪﻧﻢ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺳﺮ ﺩﺍﺭ ﮐﺸﯿﺪ ﺗﻦ ﭘﺎﮐﻢ ﺑﺴﻮﯼ ﮐﻮﭼﻪ ﻭ ﺑﺎﺯﺍﺭ ﮐﺸﯿﺪ ﺗﺎﺭ ﮔﯿ
جمعه 08 اسفند 1393 ساعت 11:23 | بازدید : 45 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

ﻋﺸﻘﺖ ﺁﺧﺮ ﺑﺪﻧﻢ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺳﺮ ﺩﺍﺭ ﮐﺸﯿﺪ 
ﺗﻦ ﭘﺎﮐﻢ ﺑﺴﻮﯼ ﮐﻮﭼﻪ ﻭ ﺑﺎﺯﺍﺭ ﮐﺸﯿﺪ 

ﺗﺎﺭ ﮔﯿﺴﻮﯼ ﺗﻮ ﺑﺮﺑﺴﺖ ﺩﻭ ﺩﺳﺘﻢ ﺑﺮ ﭘﺸﺖ 
ﺗﺎ ﮐﻪ ﺁﺧﺮ ﺑﺴﻮﯼ ﻣﺠﻠﺲ ﺍﻏﯿﺎﺭ ﮐﺸﯿﺪ 

ﻧﯿﺴﺖ ﺟﺮﻡ ﻣﻦ ﺑﯿﭽﺎﺭﻩ ﺑﺠﺰ ﻋﺸﻖ ﺣﺴﯿﻦ 
ﻋﺸﻖ ﺑﯿﻦ ، ﻋﺸﻖ ﮐﻪ ﺁﺧﺮ ﺑﻪ ﮐﺠﺎ ﮐﺎﺭ ﮐﺸﯿﺪ 

ﻣﻦ ﮐﺠﺎ؟ ﮐﻮﻓﻪ ﮐﺠﺎ؟ ﻗﺼﺮ ﻋﺒﯿﺪ ﺑﻦ ﺯﯾﺎﺩ 
ﺑﮑﺠﺎ ﮐﺎﺭ ﻣﺮﺍ ﻋﺸﻖ ﺭﺥ ﯾﺎﺭ ﮐﺸﯿﺪ؟ 

ﺍﯼ ﺣﺴﯿﻨﻢ ! ﻧﻈﺮﯼ ﮐﻦ ﺑﺴﻮﯼ ﺑﺎﻡ ﻭ ﺑﺒﯿﻦ 
ﺍﺯ ﮐﻤﺮ، ﺧﻨﺠﺮ ﺧﻮﺩ، ﻗﺎﺗﻞ ﺧﻮﻧﺨﻮﺍﺭ ﮐﺸﯿﺪ 

ﻗﺼﻪ ﯼ ﻋﺸﻖ ﺗﻮ ﺑﺎ ﺧﻮﻥ ﺩﻝ، ﺍﻣﻀﺎﺀ ﺑﮑﻨﻢ 
ﺑﺎﯾﺪ ﺍﺯ ﭘﺮﺩﻩ ﺑﺮﻭﻥ، ﺟﻤﻠﻪ ﺍﺳﺮﺍﺭ ﮐﺸﯿﺪ 

ﻧﺴﺦ ﺷﺪ ﻗﺼﻪ ﯼ ﻋﺸﺎﻕ، ﺭﺿﺎﺋﯽ! ﺑﻪ ﺟﻬﺎﻥ 
ﺧﻂ ﺑﻄﻼ‌ﻥ ﺑﻪ ﻫﻤﻪ، ﻣﺴﻠﻢ ﺑﯽ ﯾﺎﺭ ﮐﺸﯿﺪ 

ﺳﯿﺪ ﻋﺒﺪﺍﻟﺤﺴﯿﻦ ﺭﺿﺎﯾﯽ

موضوعات مرتبط: ورود کاروان به کوفه ,

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


ﺯ ﺣﺴﺮﺕ، ﻻ‌ﻟﻪ ﺍﻣﺸﺐ، ﺩﺍﻍ ﻣﺎﺗﻢ ﺑﺮ ﺟﮕﺮ ﺩﺍﺭﺩ ﮐﻪ ﺯﯾﻨﺐ، ﺳﻮﯼ ﺷﺎﻡ ﺍﺯ ﮐﻮﻓﻪ، ﺁﻫﻨﮓ ﺳ
چهارشنبه 22 بهمن 1393 ساعت 13:2 | بازدید : 31 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

ﺯ ﺣﺴﺮﺕ، ﻻ‌ﻟﻪ ﺍﻣﺸﺐ، ﺩﺍﻍ ﻣﺎﺗﻢ ﺑﺮ ﺟﮕﺮ ﺩﺍﺭﺩ
ﮐﻪ ﺯﯾﻨﺐ، ﺳﻮﯼ ﺷﺎﻡ ﺍﺯ ﮐﻮﻓﻪ، ﺁﻫﻨﮓ ﺳﻔﺮ ﺩﺍﺭﺩ
ﺭﻭﺍﻥ ﺷﺪ ﮐﺎﺭﻭﺍﻥ ﻭ ﻣﺎﻧﺪ ﺍﻧﺪﺭ ﭘﯽ، ﺩﻝ ﻟﯿﻼ‌
ﮐﺠﺎ ﻣﺎﺩﺭ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﺩﯾﺪﻩ ﺍﺯ ﻓﺮﺯﻧﺪ ﺑﺮﺩﺍﺭﺩ؟
ﮐﻨﺎﺭ ﻫﺮ ﺍﺳﯿﺮﯼ، ﺑﺮ ﻓﺮﺍﺯ ﻧﯽ، ﺳﺮﯼ ﭼﻮﻥ ﮔﻞ
ﺑﻪ ﭘﺎﯼ ﻫﺮ ﮔﻠﯽ، ﻣﺮﻏﯽ ﺳﺮ ﺍﻧﺪﺭ ﺯﯾﺮ ﭘﺮ ﺩﺍﺭﺩ
ﻣﺒﺎﺩ ﺍﻫﺮﯾﻤﻨﯽ ﺳﯿﻠﯽ ﺯﻧﺪ ﺑﺮ ﭼﻬﺮﻩ ﯼ ﻃﻔﻠﯽ!
ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﺳﺮ، ﺳﻮﯼ ﻃﻔﻼ‌ﻧﺶ ﻧﻈﺮ ﺑﺎ ﭼﺸﻢ ﺗﺮ ﺩﺍﺭﺩ
ﯾﮑﯽ ﺧﻮﻥ ﺑﺎﺭﺩ ﺍﺯ ﻣﮋﮔﺎﻥ، ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺩﻝ ﮐﺸﺪ ﺍﻓﻐﺎﻥ
ﯾﮑﯽ ﺳﻮﮒ ﭘﺴﺮ ﺩﺍﺭﺩ، ﯾﮑﯽ ﺩﺍﻍ ﭘﺪﺭ ﺩﺍﺭﺩ
ﻣﺮﺍﻥ، ﺍﯼ ﺳﺎﺭﺑﺎﻥ! ﻣﺤﻤﻞ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺩﺍﻣﺎﻥ ﺍﯾﻦ ﺻﺤﺮﺍ
ﺑﻪ ﺣﺴﺮﺕ، ﺷﯿﺮﺧﻮﺍﺭﯼ ﺩﺭ ﭘﯽ ﻣﺎﺩﺭ ﻧﻈﺮ ﺩﺍﺭﺩ
ﺭﻫﯽ ﺩﺭ ﭘﯿﺶ ﺩﺍﺭﺩ ﮐﺎﺭﻭﺍﻥ ﺁﻝ ﭘﯿﻐﻤﺒﺮ
ﮐﻪ ﺩﺭ ﻫﺮ ﮔﺎﻡ، ﮔﺮﺩﻭﻥ، ﻓﺘﻨﻪ ﺍﯼ ﺩﺭ ﺯﯾﺮ ﺳﺮ ﺩﺍﺭﺩ
ﻓﺘﺪ ﺍﺯ ﺁﻩ ﻣﻈﻠﻮﻣﺎﻥ، ﺷﺮﺭ ﺩﺭ ﺧﺮﻣﻦ ﻇﺎﻟﻢ
ﮐﺠﺎ ﺍﻫﺮﯾﻤﻦ ﺍﺯ ﻓﺮﺟﺎﻡ ﮐﺎﺭ ﺧﻮﺩ، ﺧﺒﺮ ﺩﺍﺭﺩ؟
ﻫﺮ ﺁﻥ ﺍﺷﮑﯽ ﮐﻪ ﺍﺯ ﻣﮋﮔﺎﻥ ﻃﻔﻠﯽ ﺗﻠﺦ ﮐﺎﻡ ﺍﻓﺘﺪ
ﺷﻮﺩ ﺳﯿﻼ‌ﺑﯽ ﻭ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﯼ ﻓﺮﻋﻮﻥ ﺷﺎﻡ ﺍﻓﺘﺪ

 

حاج ذبیح الاه صاحب کار

موضوعات مرتبط: ورود کاروان به کوفه ,

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


بر نخل نیزه میوه ی طوبایی ای حسین دردا جدا ز دسترس مایی ای حسین یک دم جدا ز محمل خواهر نمی شوی تنها ان
شنبه 11 بهمن 1393 ساعت 10:25 | بازدید : 65 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

بر نخل نیزه میوه ی طوبایی ای حسین
دردا جدا ز دسترس مایی ای حسین
یک دم جدا ز محمل خواهر نمی شوی
تنها انیس خواهر تنهایی ای حسین
اهسته بر مدار دلم دور می زنی
با این شکسته دل به مدارایی ای حسین
منزل به منزل از پی ات ایم به اشک واه
تا کی به نیزه بادیه پیمایی ای حسین
خواهم به بال سوخته پروانه ات شوم
اخر تو شمع محفل زهرایی ای حسین
بینم سرت به نیزه و باور نمی کنم
کز پا فتاده ای تو و بر پا یی ای حسین
گر چه میان هاله ی خون چهره ات گم است
هم چون هلال یک شبه پیدایی ای حسین
اسپند جان به مجمر دل دود می کنم
کز چشم خلق غرق تماشایی ای حسین
راضی نی ام به نیزه ببینم سرت ولی
بر قلب داغ دیده تسلایی ای حسین
شاید یتیمی از تو به صحرا فتاده است
کاین سان به نیزه روی به صحرایی ای حسین

 

سید محمد رستگار


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


امام حسین(ع)-روضه تنور امشب ز فرط زمزمه غوغاست در تنور حال و هوای نافله پیداست در تنور دیگر زمین م
یکشنبه 23 آذر 1393 ساعت 7:41 | بازدید : 27 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

امام حسین(ع)-روضه تنور

 

امشب ز فرط زمزمه غوغاست در تنور

حال و هوای نافله پیداست در تنور

دیگر زمین مکبّر یاران صبح نیست

امشب نماز یار فراداست در تنور

هر ندبه عاشقانه به معراج می رود

انگار شور مسجدالاقصی ست در تنور!

خاکستر است و شعله و پروانه ای که سوخت

امشب تمام عشق همین جاست در تنور

اینجا مدینه نیست ولی با هزار غم

دست دعای فاطمه بالاست در تنور!

این زاده ی خلیل که جانش به باغ سوخت

غم را چگونه باز پذیراست در تنور؟!

از اشک های تب زده طوفان به پا شده است

ای نوح! این تلاطم دریاست در تنور!

با داغ جاودانه ی تاریخ آشناست

باغ شقایقی که شکوفاست در تنور

این سَر که آفتاب سرافراز عالم است

روشن ترین مفسّر فرداست در تنور

:

دیگر چرا ز واقعه باید خبر گرفت

وقتی که عمق حادثه پیداست در تنور؟!

 

حجت الاسلام جواد محمدزمانی
موضوعات مرتبط: ورود کاروان به کوفه ,

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


چهل منزل در امواج بلاها (یازینب) (حسین جان) کسی که پا به پا در محضرت بود چهل منزل به دنبال سرت بود چهل منزل اسیر و دست بسته به شمشیر زبان همسن
شنبه 08 آذر 1393 ساعت 14:21 | بازدید : 63 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

چهل منزل در امواج بلاها (یازینب)

(حسین جان)

کسی که پا به پا در محضرت بود

چهل منزل به دنبال سرت بود

چهل منزل اسیر و دست بسته

به شمشیر زبان همسنگرت بود

چهل منزل در امواج بلاها

زمانی بادبان، گه لنگرت بود

خدا جویان که در خون خفته بودند

خودش عباس و عون و جعفرت بود

گهی شد دست و بازوی اباالفضل

گهی در گفتن حق حنجرت بود

گهی پروانه ی گلهای باغت

گهی شمع مزار دخترت بود

فروغ روزهایش اشک طفلان

چراغ شام غمبارش سرت بود

اگر نیمی زتو در کربلا ماند

بحق تا شام نیم دیگرت بود

و ثابت کرد زینب با جهادش

هرآنچه بهر او در باورت بود

 

 

<p style="text-align: center;" center;"=""> مرتضی اسدالهی صابر


|
امتیاز مطلب : 2
|
تعداد امتیازدهندگان : 2
|
مجموع امتیاز : 3


وای وای.... دارد بلا پشت بلا می آید اینجا سرها به روی نیزه ها می آید اینجا هر چند این سر خاک و خاکستر گرفته اما به چشمم آشنا می آید اینجا از بس
شنبه 01 آذر 1393 ساعت 17:2 | بازدید : 49 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

وای وای....

دارد بلا پشت بلا می آید اینجا

سرها به روی نیزه ها می آید اینجا

هر چند این سر خاک و خاکستر گرفته

اما به چشمم آشنا می آید اینجا

از بسکه در خود غصه و غم دارد این شهر

در منظرم کرب و بلا می آید اینجا

هر روز و هر لحظه سوال دختر توست

عمه بگو بابای ما می آید اینجا ؟

آهسته می پرسم سوالم را ، کنیزی

به دختر خیر النسا می آید اینجا ؟

اصلا بگو به خواهرت ای غیرت الله

منزل در این ویرانسرا می آید اینجا ؟

بوی مدینه می وزد در شهر  یعنی

هم فاطمه هم مرتضی می آید اینجا

با قاتل تو همسفر گشتیم اما

این حرمله با خنده تا می آید اینجا

بغض ربابت روضه میگرد به لالا  لالا

ای طفل بی شیرم کمی آرام ، سقا ....

 

یاسر مسافر


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


گرچه امید وفاداری نبود کوفیان ! این شیوه ی یاری نبود پرچمی افراشتید اما دریغ! سرسری پنداشتید آن را دریغ! رسم همراهی مهمان این نبود در عرب این ط
سه شنبه 27 آبان 1393 ساعت 22:39 | بازدید : 31 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

گرچه امید وفاداری نبود
کوفیان ! این شیوه ی یاری نبود
پرچمی افراشتید اما دریغ!
سرسری پنداشتید آن را دریغ!
رسم همراهی مهمان این نبود
در عرب این طرز و این آئین نبود
کربلا ! آغوش بنمودی به یار
بهر مولایی که بود عالی تبار
تا که از خونش لبی را تر کنی!؟
خاک خود را افسر هر سر کنی!؟
هم به خون رفع عطش کردی و هم
مُهر شد در سجده خاکت دم به دم
کربلا ! از دولت خون حسین
از دلاورهای آن نور دوعین
یاد و نامت جاودان شد در جهان
کربلا ای کعبه ی پیر و جوان
زینبم ای کاروان من زینبم!
آری آری شیعیان من زینبم!
دخت شیر حق علیِ مرتضی
زینبم من خواهر خون خدا
موج سنگینی و سرخی بلا
قامتت را می کند خم کربلا !
ای حسین این کوفیان ناسپاس
عهد بشکستند و پیمان از اساس
جان به قربان سرت که بی سر است
خون سرخ تو به رگ های من است
دخت زهرای بتول مصطفی
زینبم من زینب صاحب عزا
خار می سازم یزید و لشگرش
با زبان آتش زنم بر پیکرش
ای برادر من به شمشیر کلام
نهضتت را می برم تا القیام...
لیک این کودک تو را گوید همی
او تو را با اشک می جوید همی
این عزیز جان هر شب های تو
این سه ساله دختر زیبای تو
این رقیه نورِ جانِ تو حسین
کودک شیر زبانِ تو حسین
دم به دم از عمه می خواهد؛ پدر
قصه های عمه بر وی بی اثر
گویم از عمد، صبوری کن ؛ که او
می کند با آسمانش گفتگو
طاقت دوری ندارد ای امیر
این امانت را بیا از ما بگیر
تشت آوردند ناگهه اندرون
بود بابا لیک صورت غرق خون
ناله ای از جان رقیه برکشید
کاروان از خواب سنگینش پرید
لب بجنبانید و خوش آواز کرد
نازنین سوی پدر پرواز کرد
الوداع ! عمه ! روم پیش پدر
با شمایم عمه جان در این سفر
ای رقیه ! تو زبان زینبی
تو سفیر کاروان زینبی
با پدر برگوی که تو ؛ پاینده ای
عمه گفتا : ای پدر تو زنده ای
بوسه بر لب های پر خونش بزن
هدیه کن خود را به او ای یاسمن
پس بگو؛ عمه به حق گویی ز تخت
می کشد پایین یزید شور بخت
من حسینی وار در قصر یزید
می کنم تنگ عرصه را بر آن پلید
نیست از مرگ و عدم پروای ما
مرگ در آزادگی سودای ما
صوت قرآن حسین نیزه پوش
از فراز نیزه می آمد به گوش
آفرین بر نینوایت ای حسین
مرحبا بر این هوایت ای حسین
پرچم خون خدا نام تو شد
فاتح جان؛ رمز پیغام تو شد
بر تو و آزادگی هایت قسم
تا ابد هستیم بر ضدّ ستم
شیعیانت با پیامی آتشین
هم صدا بر ضد دشمن های دین
شیعه گرم است حسین از آه تو
شیعه سربازی کند در راه تو
شیعه یعنی پرچم بالندگی
شیعه مرگ سرخ؛ یعنی زندگی
شیعه هستی، شیعه مستی، شیعه عشق
شیعه تیر بهر زینب در دمشق
شیعه از باغ نگاهش گل دهد
شیعه یعنی از زبان آتش جهد
گفته های ما چراغ منجلی ست
مکتب ما مکتب آل علی ست
جرعه ی عشق از ازل در جام تو
ای حسین خون خدا شد نام تو
بنگر اینک ای برادر هر مکان
می درخشد در اسارت کاروان
زینب از دشمن بگیرد انتقام
ای برادر انقلابت بر دوام
در قیامت عاشقان را یاد کن!
باغ جانها را حسین آباد کن!
جمله در سودای عشقت مبتلا
چون تویی مولا و شاه کربلا
نوحه ی سوز دل صاحب به درد
بیت پایان را چنین آماده کرد
کربلا ؛ آغوش خود را باز کن
جان به لب آمد مرا آواز کن


حامد فروغی

موضوعات مرتبط: ورود کاروان به کوفه ,

|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 15


بخوان قرآن تو با آوای نیزه خیالت راحت آن بالای نیزه نشد وا معجری ، جز آن یکی که سر عباس بستم ، پای نیزه امیر حسین سالاروند
دوشنبه 26 آبان 1393 ساعت 20:30 | بازدید : 47 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

بخوان قرآن تو با آوای نیزه

خیالت راحت آن بالای نیزه

 

نشد وا معجری ، جز آن یکی که

سر عباس بستم ، پای نیزه

 

امیر حسین سالاروند

موضوعات مرتبط: ورود کاروان به کوفه ,

|
امتیاز مطلب : 2
|
تعداد امتیازدهندگان : 2
|
مجموع امتیاز : 2


داداش حسین... ما رو با غصه ایام میبرن سوره فجر و توی شام میبرن ای برادر بیا ناموس داری کن خواهرت رو ملاء عام میبرن غم و غصه هام بی اندازه شده
دوشنبه 26 آبان 1393 ساعت 20:28 | بازدید : 41 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

داداش حسین...

 

ما رو با غصه ایام میبرن

سوره فجر و توی شام میبرن

ای برادر بیا ناموس داری کن

خواهرت رو ملاء عام میبرن

 

غم و غصه هام بی اندازه شده

به خدا داغ دلم تازه شده

جلوی چشمای زینب سر تو

آویزون به روی دروازه شده

 

اینهمه ازدحام و چیکار کنم؟

خستگی پاهامو چیکار کنم؟

برا تازیانه ها سپر بشم

سنگای پشت بام و چیکار کنم

 

دخترت رو روی پاهام میشونم

خودمو تو کوچه ها میکشونم

سر پیری به چه روزی افتادم

موهامو و با آستینم میپوشونم

 

همه اش از کینه مولا آب میخورد

خواهرت طعنع بی حساب میخورد

حق بده اگه خودم رو میزدم

خیزان میزد و هی شراب میخورد

 

 

جواد پرچمی


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


رفتي به روي نيزه و من پا به پاي تو دنبال ميكنم سرت از ردپاي تو اين سنگ ها صداي مرا در مي آورند قرآن بخوان فداي صداي رساي تو بالاي نيزه, طشت, ت
دوشنبه 26 آبان 1393 ساعت 20:26 | بازدید : 33 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

رفتي به روي نيزه و من پا به پاي تو

 دنبال ميكنم سرت از ردپاي تو

اين سنگ ها صداي مرا در مي آورند

 قرآن بخوان فداي صداي رساي تو

بالاي نيزه, طشت, تنور وخرابه ه

دارد چه سخت ميگذرد لحظه هاي تو

 هركس كه ميرسد به سرت سنگ ميزند

دعوا شده سر سر از تن جداي تو

 از ما بريدي و به روي نيزه رفته اي

 پس حق بده چگونه نميرم براي تو

 گيرم كه آمدي و نشستي به دامنم

با من بگو كه بوسه زنم بر كجاي تو؟

 

شاعر : محمد حسن بيات لو


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


اي كه فراز نيزه تو را آشيان شده بنگر مرا كه ناقه ي عريان مكان شده حرفي كه نه!اشاره اي حتي نمي كني از آن زمان كه هم سخنت خيزران شده از بسكه سن
دوشنبه 26 آبان 1393 ساعت 20:19 | بازدید : 25 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

 

اي كه فراز نيزه تو را آشيان شده

 بنگر مرا كه ناقه ي عريان مكان شده

حرفي كه نه!اشاره اي حتي نمي كني

 از آن زمان كه هم سخنت خيزران شده

از بسكه سنگ خورده اي از دست كوفيان

خون لخته از كنار لبانت روان شده

سنگي كه ميخورد به تو باز ميخورد به من

 پرتابشان ببين چقدر با نشان شده

شهري كه پايتخت علي بوده يك زمان

حالا دگر محله ي نامردمان شده

 اي همسفر تو روي ني و من به زير ني

 از روي ني سرت به سرم سايبان شده

 

شاعر : محمد حسن بیات لو


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


بر نيزه درخشيده سرت اي ارباب بشكسته جبين خواهرت اي ارباب خواندي زفراز نيزه گر آيه كهف چوب از چه نشسته به لبت اي ارباب عباس كه بي دست و علم همره
چهارشنبه 21 آبان 1393 ساعت 19:24 | بازدید : 31 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

بر نيزه درخشيده سرت اي ارباب
بشكسته جبين اطهرت اي ارباب
خواندي زفراز نيزه گر آيه كهف
چوب از چه نشسته به لبت اي ارباب
عباس كه بي دست و علم همره توست
گريان شده بهر اصغرت اي ارباب
در گوشه قتلگاه تا شمر دويد
بشنيد نواي مادرت اي ارباب
سوگند به آن سه ساله در كنج خراب
دورم منما ز درگهت اي ارباب

 

مهدي روحاني كاشمر

موضوعات مرتبط: ورود کاروان به کوفه ,

|
امتیاز مطلب : 4
|
تعداد امتیازدهندگان : 4
|
مجموع امتیاز : 4


تعداد صفحات : 8


منوی کاربری


عضو شوید


نام کاربری :
رمز عبور :

:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
موضوعات
لینک دوستان