close
مجتمع فنی تهران
کاروان اسرا
بانک جامع اشعار مذهبی روضه و مرثیه - اشعار جدید شعرای آئینی
آخرین ارسال های انجمن
بِبَریدم که پیام از تنِ بی سر دارم
چهارشنبه 21 مهر 1395 ساعت 10:42 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

حضرت زینب(س)-روز یازدهم

 

بِبَریدم  که پیام از تنِ بی سر دارم

حرفها با سپهِ کوفه ز حنجر دارم

شِکوه بر فاطمه دارم ز جسارتهاتان

من شکایت ز شما نزد پیمبر دارم

تشنه کشتید و بریدید سرِ مهمان را

حال این رختِ اسیریست که در بر دارم

مَحرمان را همه کشتید و زبان دار شُدید

غارت آزاد شد و دست به معجر دارم

بزنیدم ببَریدم به همه میگویم

من در این دشتِ بلا چند برادر دارم

بار بستید و برفتید ولی من چه کنم

من که از معرکه هفتاد و دو پیکر دارم

یا اجازه بدهید اینهمه را دفن کنم

یا گذارید که انگشتِ جدا بر دارم

یکطرف بی سر و بی دست، علمدارِ رشید

یکطرف دستِ علمدارِ دلاور دارم

دارم اینجا به حرم یک تنِ ارباً اربا

و سرِ نیزه سرِ زخمیِ اکبر دارم

رأسها را که بریدید و سرِ نیزه زدید

دستها را چه کنم،اینهمه لشگر دارم

یکطرف غنچۀ نشکفته که پرپر کردید

یکطرف مانده دوتا گمشده دختر دارم

یکطرف کعب نی و حرف بَد و سوی دگر

تازیانه به سر و صورتِ  خواهر دارم

خواهرانی همه معصوم و عفیف و مضطر

داغدیده به برم، اینهمه مادر دارم

یا اخی بوسه به رگهای بریده بزنم

زانکه مأموریتِ تازه ز حیدر دارم

بوسۀ حنجرۀ تو نَفَسِ تازه دهد

تا ببیند که من هم کس و یاور دارم

 

محمود ژولیده




سر خونین تو ای جهان جهان شد به دروازه ی شام اویزان کوچه ها غرق چراغانی شد روز ما چون شب ظلمانی شد دست
چهارشنبه 20 آبان 1394 ساعت 11:43 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

سر خونین تو ای جان جهان
شد به دروازه ی شام اویزان
کوچه ها غرق چراغانی شد
روز ما چون شب ظلمانی شد
دست طفلان همه بر دامن من
دست من بسته به بند دشمن
چشم ها خیره همه سوی حرم
وای وای از نظر نا محرم
هیچ کس چون حرمت خوار نشد
یا چو من هیچ گرفتار نشد
وای من خارجی ات می خوانند
سب بابا به زبان می رانند
ما گریبان همگی چاک زنیم
از غمت ناله به افلاک زنیم

 

حمید کریمی




چشمت شده ست محو تماشایِ نیزه ها یک شیر رفته دَر دِلِ دریایِ نیزه ها هم زخم خورده ای زِ سرِ تیرهایِ خ
دوشنبه 11 آبان 1394 ساعت 15:57 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

چشمت شده ست محو تماشایِ نیزه ها
یک شیر رفته دَر دِلِ دریایِ نیزه ها

هم زخم خورده ای زِ سرِ تیرهایِ خصم
هم اینکه خورده ای لگد از پایِ نیزه ها

هم پایمالِ سُمِّ سواران شده تنت
هم رفته است زیر قدم های نیزه ها

روزی به دوش ختم رُسُل بود این بدن
حالا شده ست مسکن و مأوایِ نیزه ها

اول قیام و بعد رکوع و سپس سجود
شد قلب پر غم تو مُصَلّایِ نیزه ها

تَن زیر نیزه رفته روی خاک کربلا
سر بین راه رفته به بالایِ نیزه ها

تا اینکه یک دقیقه تماشا کند تو را
شد خواهر تو گرم تمنایِ نیزه ها

علی مشهوری"مهزیار"




حضرت زینب س اسارت از پشت بام بر سر تو سنگ میزنند عمدا به پیش خواهر تو سنگ میزنند قرآن نخوان که گوش
یکشنبه 10 آبان 1394 ساعت 18:14 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

حضرت زینب س اسارت


از پشت بام بر سر تو سنگ میزنند
عمدا به پیش خواهر تو سنگ میزنند

قرآن نخوان که گوش به قرآن نمیدهند
این ها همه به باور تو سنگ میزنند

از هوش میرود بخدا مادرش رباب
وقتی به سوی اصغر تو سنگ میزنند

آلاله های روی زمین را نگاه کن
بر غنچه های پرپر تو سنگ میزنند

این دختران به نیت بازی نیامدند
دارند سمت دختر تو سنگ میزنند

آیینه ی غرور تو را تا که بشکنند
بر من مقابل سر تو سنگ میزنند


 محمدحسن بیات لو




مُهر فراغ بر جگرم خورد بی حسین زخم خزان به برگ و برم خورد بی حسین میخواستم نسوزم ازین شعله ها ولی آت
شنبه 09 آبان 1394 ساعت 18:6 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

مُهر فراغ بر جگرم خورد بی حسین
زخم خزان به برگ و برم خورد بی حسین

میخواستم نسوزم ازین شعله ها ولی
آتش به روی بال و پرم خورد بی حسین

من که شب سیاه ندیدم تمام عمر
تیر سه شعبه بر قمرم خورد بی حسین

دست تو نیست؛ نیزه مرا راه میبرد
خیلی به دست و بر کمرم خورد بی حسین   

پیرم ...توان تند دویدن نداشتم
فریادها بروی سرم خورد بی حسین

 ما را ندیده بود کسی وقت بودنت
 چشم غریبه سمت حرم خورد بی حسین

ماییم و آستین لباسی که معجرست
دستی بدست شعله ورم خورد بی حسین

ما داغدیده ایم ولی ساز می زنند
خنده به اشک چشم ترم خورد بی حسین

سنگم که میزدند دو دستم نقاب بود
باران سنگ بر سپرم خورد بی حسین

بی محرمم بلند شو ای محرم حرم
من ماندم و اسیری و اشک و غم حرم

 

سید پوریا هاشمی




زلف دیوانگی ام باز پریشان شده است روضه خوان ازخبر آینه، حیران شده است روضه خوان مانده که با معجر زی
شنبه 09 آبان 1394 ساعت 18:5 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

زلف دیوانگی ام باز پریشان شده است
روضه خوان ازخبر آینه، حیران شده است

روضه خوان مانده که با معجر زینب چه کند
گویی از آخراین روضه پشیمان شده است

روضه خوان دم نزد اما همگان میدانند
ماه از حادثه کوفه، هراسان شده است

مستمع حوصله ی صبرندارد دیگر
بعدازاین صاعقه ها نوبت باران شده است

روضه خوان لال شد و مستمع، آهسته گریست
فهم این روضه برای همه آسان شده است

چند سال است که درگیر همین بیدلی ام
"آتش و آب بهم دست و گریبان شده است"

شاه عریان به صلیب است و مسیحا درعرش
ارمنی در عجب از کار مسلمان شده است

روضه ی کوفه نخوانید مگر نیمه ی شب
این تنوری ست که گرم از سر مهمان شده است

 

احمد بابایی

 




ﺑﻪ ﻋﺰﻡ ﮐﺮﺑﻼ‌ ﻋﺸﺎﻕ، ﺑﺮ ﺑﺴﺘﻨﺪ ﻣﺤﻤﻞ ﻫﺎ ﮐﻪ ﻋﺸﻖ ﺁﺳﺎﻥ ﻧﻤﻮﺩ ﺍﻭﻝ ﻭﻟﯽ ﺍﻓﺘﺎﺩ ﻣﺸﮑ
پنجشنبه 23 بهمن 1393 ساعت 16:51 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

ﺑﻪ ﻋﺰﻡ ﮐﺮﺑﻼ‌ ﻋﺸﺎﻕ، ﺑﺮ ﺑﺴﺘﻨﺪ ﻣﺤﻤﻞ ﻫﺎ
ﮐﻪ ﻋﺸﻖ ﺁﺳﺎﻥ ﻧﻤﻮﺩ ﺍﻭﻝ ﻭﻟﯽ ﺍﻓﺘﺎﺩ ﻣﺸﮑﻞ ﻫﺎ
ﻗﺮﺍﺭ ﺟﺎﻥ ﻟﯿﻼ‌، ﺟﺎﯼ ﺩﺭ ﻣﺤﻤﻞ ﻫﺎ ﮔﺮﻓﺖ ﺍﻣﺎ
ﺍﺯ ﺗﺎﺏ ﺟﻌﺪ ﻣﺸﮑﯿﻨﺶ، ﭼﻪ ﺧﻮﻥ ﺍﻓﺘﺎﺩ ﺩﺭ ﺩﻝ ﻫﺎ
ﺑﮕﻔﺘﺎ ﺭﻫﺮﻭ ﻋﺸﻘﻢ، ﭼﻪ ﺑﺎﮎ ﺍﺯ ﮐﺸﺘﻪ ﮔﺮﺩﯾﺪﻥ؟
ﮐﻪ ﺳﺎﻟﮏ ﺑﯽ ﺧﺒﺮ ﻧﺒﻮّﺩ ﺯ ﺭﺍﻩ ﻭ ﺭﺳﻢ ﻣﻨﺰﻝ ﻫﺎ
ﺷﺐ ﺗﺎﺭﯾﮏ  ﻭﺑﯿﻢ ﻣﻮﺝ ﻭﮔﺮﺩﺍﺑﯽ ﭼﻨﯿﻦ ﺣﺎﯾﻞ
ﮐﺠﺎ ﺩﺍﻧﻨﺪ ﺣﺎﻝ ﻣﺎ ﺳﺒﮏ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺳﺎﺣﻞ ﻫﺎ
ﭘﯽ ﺟﺎﻥ ﺑﺎﺧﺘﻦ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺳﻮﯼ ﻣﻨﺰﻝ ﺟﺎﻧﺎﻥ
ﺟﺮﺱ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﻣﯽ ﺩﺍﺭﺩ ﮐﻪ ﺑﺮ ﺑﻨﺪﯾﺪ ﻣﺤﻤﻞ ﻫﺎ
ﺑﻪ ﺭﺍﻩ ﻭﺻﻞ ﺟﺎﻧﺎﻥ، ﺩﺳﺖ ﻭ ﺩﻝ ﺑﺎﯾﺪ ﮐﺸﯿﺪ ﺍﺯ ﺟﺎﻥ
ﻧﻬﺎﻥ ﮐﯽ ﻣﺎﻧﺪ ﺁﻥ ﺭﺍﺯﯼ ﮐﺰ ﺍﻭ ﺳﺎﺯﺩ ﻣﺤﻔﻞ ﻫﺎ؟
(ﺻﻔﺎ)!ﺍﺯ ﺩﻓﺘﺮ ﻋﺸﻖ ﺍﯾﻦ ﺳﺨﻦ ﺑﺮﺧﻮﺍﻥ ﮐﻪ ﺣﺎﻓﻆ ﮔﻔﺖ:
ﻣﺘﯽ ﻣﺎ ﺗَﻠﻖ ﻣَﻦ ﺗَﻬﻮﯼ ﺩﻉِ ﺍﻟﺪﻧﯿﺎ ﻭَ ﺍﻣﻬﻠﻬﺎ؟

 

صفا تویسرکانی

موضوعات مرتبط: کاروان اسرا ,



بر نخل نیزه میوه ی طوبایی ای حسین دردا جدا ز دسترس مایی ای حسین یک دم جدا ز محمل خواهر نمی شوی تنها ان
شنبه 11 بهمن 1393 ساعت 10:25 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

بر نخل نیزه میوه ی طوبایی ای حسین
دردا جدا ز دسترس مایی ای حسین
یک دم جدا ز محمل خواهر نمی شوی
تنها انیس خواهر تنهایی ای حسین
اهسته بر مدار دلم دور می زنی
با این شکسته دل به مدارایی ای حسین
منزل به منزل از پی ات ایم به اشک واه
تا کی به نیزه بادیه پیمایی ای حسین
خواهم به بال سوخته پروانه ات شوم
اخر تو شمع محفل زهرایی ای حسین
بینم سرت به نیزه و باور نمی کنم
کز پا فتاده ای تو و بر پا یی ای حسین
گر چه میان هاله ی خون چهره ات گم است
هم چون هلال یک شبه پیدایی ای حسین
اسپند جان به مجمر دل دود می کنم
کز چشم خلق غرق تماشایی ای حسین
راضی نی ام به نیزه ببینم سرت ولی
بر قلب داغ دیده تسلایی ای حسین
شاید یتیمی از تو به صحرا فتاده است
کاین سان به نیزه روی به صحرایی ای حسین

 

سید محمد رستگار




چهل منزل در امواج بلاها (یازینب) (حسین جان) کسی که پا به پا در محضرت بود چهل منزل به دنبال سرت بود چهل منزل اسیر و دست بسته به شمشیر زبان همسن
شنبه 08 آذر 1393 ساعت 14:21 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

چهل منزل در امواج بلاها (یازینب)

(حسین جان)

کسی که پا به پا در محضرت بود

چهل منزل به دنبال سرت بود

چهل منزل اسیر و دست بسته

به شمشیر زبان همسنگرت بود

چهل منزل در امواج بلاها

زمانی بادبان، گه لنگرت بود

خدا جویان که در خون خفته بودند

خودش عباس و عون و جعفرت بود

گهی شد دست و بازوی اباالفضل

گهی در گفتن حق حنجرت بود

گهی پروانه ی گلهای باغت

گهی شمع مزار دخترت بود

فروغ روزهایش اشک طفلان

چراغ شام غمبارش سرت بود

اگر نیمی زتو در کربلا ماند

بحق تا شام نیم دیگرت بود

و ثابت کرد زینب با جهادش

هرآنچه بهر او در باورت بود

 

 

<p style="text-align: center;" center;"=""> مرتضی اسدالهی صابر




شام و سکوت و گريه خواهر بدون تو آمد غروب و يک شب ديگر بدون تو اوقات عمر من همه با تو به سر شده سخت است بين اينهمه لشگر بدون تو سخت است نقل آنچه
پنجشنبه 06 آذر 1393 ساعت 13:8 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )
شام و سکوت و گريه خواهر بدون تو 
آمد غروب و يک شب ديگر بدون تو 
اوقات عمر من همه با تو به سر شده 
سخت است بين اينهمه لشگر بدون تو 
سخت است نقل آنچه که بر ما گذشته است 
آنروز در کشاکش معجر بدون تو 
دارى خبر؟ که پر زده از آشيان ما 
در نيمه هاى شب دو کبوتر بدون تو 
حتما خبر رسانده به گوشت نسيم 
از گريه ى شبانه ی دختر بدون تو 
"بارغبار آينه ام را شکست و بعد"
بر دل نشاند داغ مکرر بدون تو 
در لحظه ورود به اين شهر پر بلا 
هرگز نشد نجات ميسّر بدون تو 
در باغ عصمت علوى زادگان ؛حسين
شد طعم تلخ واهمه نوبر بدون تو 
دنيا زياد ديده تو را گر بدون من 
امّا مرا نديده برادر بدون تو 
امشب گذشت بى تو و فردا که پيش روست 
ديگر مخواه اينکه شود سر بدون تو

احسان پیریایی

 

موضوعات مرتبط: کاروان اسرا ,



من هم به روی نیزه ببین گریه می کنم بر ماجرای توست چنین گریه می کنم کلی نگاه دور و برت پرسه می زند اصلا فقط برای همین گریه می کنم بر روی نیزه آیه
جمعه 30 آبان 1393 ساعت 17:51 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )
من هم به روی نیزه ببین گریه می کنم
بر ماجرای توست چنین گریه می کنم
کلی نگاه دور و برت پرسه می زند
اصلا فقط برای همین گریه می کنم
بر روی نیزه آیه ی اصحاب کهف را
می خوانمش به صوت حزین گریه می کنم
بر آستین که چاره ی تاراج معجر است
بر خاندان پرده نشین گریه می کنم
بر آیه های احمر بر چوب محملت
برآن شکاف روی جبین گریه می کنم
بر اضطراب دخترک نازدانه ام
کز روی ناقه خورده زمین گریه می کنم
آه از دمی که شهر مدینه خبر شود
بر حال و روز ام بنین گریه می کنم
دلشوره از خرابه و بازار دارم و
گاهی بر آن و گاه بر این گریه می کنم

محمد مهدی شفیعی

 

موضوعات مرتبط: کاروان اسرا ,



مُهر فراغ بر جگرم خورد بی حسین 
زخم خزان به برگ و برم خورد بی حسین میخواستم نسوزم ازین شعله ها ولی آتش به روی بال و پرم خورد بی حسین 
من
جمعه 16 آبان 1393 ساعت 11:33 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )


مُهر فراغ بر جگرم خورد بی حسین


زخم خزان به برگ و برم خورد بی حسین

 

میخواستم نسوزم ازین شعله ها ولی

آتش به روی بال و پرم خورد بی حسین

 


من که شب سیاه ندیدم تمام عمر


تیر سه شعبه بر قمرم خورد بی حسین

 


دست تو نیست ؛ نیزه مرا راه میبرد


خیلی به دست و بر کمرم خورد بی حسین  

 


پیرم ...توان تند دویدن نداشتم


فریادها بروی سرم خورد بی حسین


 

ما را ندیده بود کسی وقت بودنت


 چشم غریبه سمت حرم خورد بی حسین


 

ماییم و آستین لباسی که معجرست

دستی بدست شعله ورم خورد بی حسین

 

ما داغدیده ایم ولی ساز میزنند


خنده به اشک چشم ترم خورد بی حسین

 

سنگم که میزدند دو دستم نقاب بود


باران سنگ بر سپرم خورد بی حسین

 

بی محرمم بلند شو ای محرم حرم


من ماندم و اسیری و اشک و غم حرم

 

سید پوریا هاشمی




شاگردهایم سنگ بارانم نمودند از چهره های آشنا چیزی نگویم در كوچه های كوفه ناموست زمین خورد اصلاً شبیه مجتبی؛ چیزی نگویم
جمعه 16 آبان 1393 ساعت 11:28 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

شاگردهایم سنگ بارانم نمودند

از چهره های آشنا چیزی نگویم

 

در كوچه های كوفه ناموست زمین خورد

اصلاً شبیه مجتبی؛ چیزی نگویم

موضوعات مرتبط: کاروان اسرا ,



مار را به سر کوی تو اعدا نگذارند خواهیم بمانیم در اینجا نگذارند زینب ز تو ای جان برادر نکند دل اعدا بگذارند اگر یا نگذارند خواهم همه عمر ک
پنجشنبه 15 آبان 1393 ساعت 10:26 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )
 

مار را به سر کوی تو اعدا نگذارند

خواهیم بمانیم در اینجا نگذارند


زینب ز تو ای جان برادر نکند دل

اعدا بگذارند اگر یا نگذارند


خواهم همه عمر کنار تو بمانم

اما چه توان کرد که اعدا نگذارند


ای محرم دل تا غم دل گویم از این بیش

آوَخ که مرا پیش تو تنها نگذارند


شب می رسد و قافله در حال رحیل است

زین بیش دگر پیش تو مارا نگذارند

 

رفتم من و داغ تو و هجر همه یاران

یک لحظه من دلشده را وا نگذارند

 

گفتی نکنم گریه به شیون ز فراقت

اما چه کنم شورش غمها نگذارند

 

دانی چه کسان بار حسینند مؤید

آنانکه به جز در ره او پا نگذارند

 

سید رضا موید

 

منبع : پایگاه وزین رضیع الحسین (ع)

موضوعات مرتبط: کاروان اسرا ,



باغبانان رفته اند وغنچه تنها مانده است بلبلی در خیمه های سوخته جا مانده است اشک در چشمان زینب ، خون به گوش کودکان مشک،خالی در کنار
چهارشنبه 14 آبان 1393 ساعت 4:33 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

باغبانان رفته اند وغنچه تنها مانده است
بلبلی در خیمه های سوخته جا مانده است
اشک در چشمان زینب ، خون به گوش کودکان
مشک،خالی در کنار دست سقا مانده است
جای طفل شیر خوار آغوش گرم مادرست
لیکن آن شش ماهه بر آغوش بابا مانده است
کیست تا زیر بغل گیرد اسیر درد را؟
محرمی دیگر برای زینب آیا مانده است؟
با دلی لبریزِ ماتم همره این کاروان
می رود اما دلش در قتلگه جا مانده است
با اسیران می رود طفلی سه ساله سوی شام
ردّ پای کوچکش بر روی صحرا مانده است
دست دشمن ها خشن،رخساره ی طفلان لطیف
جای سیلی بر رخ گلهای زهرا مانده است 
هست از خونهای سرخ آن ز پا افتادگان
پرچم توحید اگر اینگونه بر پا مانده است
 مرتضی اسدالهی صابر




حضرت زینب(س)-روز یازدهم گفتند از او بگذر و بگذار به ناچار رفتم نه به دلخواه، به اجبار به ناچار... در حلقه‌ای از اشک پریشان شده رفتم آنگونه که
پنجشنبه 15 خرداد 1393 ساعت 8:56 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

حضرت زینب(س)-روز یازدهم

 

گفتند از او بگذر و بگذار به ناچار

رفتم نه به دلخواه، به اجبار به ناچار...

در حلقه‌ای از اشک پریشان شده رفتم

آنگونه که انگشترت انگار به ناچار...

شهری همه خواب و به لبت آیه‌ای از کهف

تنها تو و یک قافله بیدار، به ناچار-

ماندیم جدا از تو و با اشک گذشتیم

از هلهله‌ی کوچه و بازار به ناچار

سوگند به لب‌های تو صد بار شکستم

هر بار به یک علت و هر بار به ناچار

تو نیستی و ماندن من بی تو محال است

هر چند به ناچار به ناچار به ناچار...

 

 




بسم الله الرحمن الرحیم گفته بودی بعد من می مانی و آزارها کوچه کوچه غربت و دشنام دربازارها گفته بودی می برندت از زمین کربلا می شوی با ق
سه شنبه 06 خرداد 1393 ساعت 10:9 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

بسم الله الرحمن الرحیم

 

گفته بودی بعد من می مانی و آزارها

 

  کوچه کوچه غربت و دشنام دربازارها   

 

گفته بودی می برندت از زمین کربلا  

 

می شوی با قاتل من همسفر تو بارها

 

خواهرم من می روم اما تو می مانی و یک

 

کاروان خسته و صحرای پر از خارها

 

بعد من هستی عجین با غصه هایم زینبم

 

ای تو غمخواردل غمدیده ی غمدارها

 

در بیابان پر از خارمغیلان می شوی

 

تو پرستار تن بیمار این تب دارها

 

خواهرم باشد برای من فراز و گه فرود

 

گاه در بین تنورم گه بروی دارها

 

****

 

رفتی و من ماندم و یک کربلا رنج و محن

 

رفتی و من ماندم و داغ وغمِ دلدارها

 

رفتی و من ماندم  وداغ تنی بی سر شده

 

داغ انگشت و عقیق و پیرهن ،دستارها

 

رفتی و من ماندم و یک مادر پژمرده گُل

 

رفتی و من ماندم و پاییز در گلزارها

 

رفتی و من ماندم و بار اسارت روی دوش

 

رفتی و من ماندم و طفلان و این عیار ها

 

رفتی و داغت به جانم آتشی افروخته

 

رفتی و من ماندم و این آتش و نیزارها

 

رفتی و با رفتنت تازه شده در جان من

 

داغ مادر داغ کوچه سیلی و مسمارها

 

رفتی و بعد از توگردیده برای دخترت

 

بهر یک گامی عصای دست او دیوارها

 

گفته بودم بعد تو هرروزمن روز غم است

 

لیک می گردم نمونه در همه غمخوارها

 

کربلا را کوفه کوفه برده ام تا شهر شام

 

کرده ام ویران تمام کاخ ها دربارها

 

سید احمد ابوترابی

 




عرشیان امشب صلای شور و ماتم می زنند بر حسین فاطمه اشکی دمادم می زنند نوحه گردان فلک امشب نوا سر داده است بر زمین نینوا بانگ عزا سر داده است شا
شنبه 03 خرداد 1393 ساعت 9:25 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

 عرشیان امشب صلای شور و ماتم می زنند
بر حسین فاطمه اشکی دمادم می زنند
نوحه گردان فلک امشب نوا سر داده است
بر زمین نینوا بانگ عزا سر داده است
شام امشب شرم دارد از نگاه آسمان
از گلوی پاره پاره از رقیه از زنان
یا اخا بر تو مبارک باد منزل یاد تو
قطره قطره می چکد بر خانه ی دل یاد تو
با تو هستم کربلا امروز قلبت سنگ شد؟
پیش چشمت بر حسین فاطمه نیرنگ شد؟
دل شکسته گشته ای؟ چشم یتیمان را ببین
جای زخم تازیانه بر اسیران را ببین
با تو هستم کربلا زینب پیمبر گشته است
روی تل زینبیه همچو حیدر گشته است
زینب امشب در نهان بغضش شکسته یا حسین
از دو چشم داغدارش نور رفته یا حسین
یا اخا بر تو مبارک باد منزل یاد تو
قطره قطره می چکد بر خانه ی دل یاد تو

 

شاعر : مریم توفیقی

موضوعات مرتبط: کاروان اسرا ,



به روي منبر نيزه ، به وقت صوت قرآنت دو دست عرش را ديدم كه مي گيرند دامانت خداي عشق بازي ها ! نگاهت هم عبادت بود ملائك سجده مي كردند بر لبخن
شنبه 27 ارديبهشت 1393 ساعت 19:32 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

به روي  منبر  نيزه ،  به وقت  صوت  قرآنت

دو دست عرش را ديدم كه مي گيرند دامانت

خداي عشق بازي ها ! نگاهت هم عبادت بود

ملائك سجده  مي كردند  بر لبخند چشمانت

جواب تو  به  هر  شمشير ، هزار الحمدلله بود

چه خوش تلفيق مي دادي، سلوك عشق و عرفانت   

همين  كه  آفتاب  گرم ، روي  معجرم  افتاد

تو  روي  نيزه ها  خواندي  نماز   ناز   بارانت

همان  هيهات من الذله ات  را شرح مي دادم

پيام  خطبه هايم   شد  ،  تجلي گاه  جولانت

تو  در  رمز  كلام  من ،  شدي  پيداي  ناپيدا

كرامت  را  هويدا  كرد ،  اين  پيدا  و  پنهانت

سرت حتي  به روي نيزه ها هم پادشاهي كرد

تو روي  تخت نيزه ، عالمي شد تحت فرمانت

عجب آيينه اي بودي كه با چشمان خود ديدم

تمام   سنگ هاي    بام ها   بودند   حيرانت

سرت   خورشيد   امّا   سايبان  كاروانت  بود

به زير سايه ي خورشيدي ات بوديم مهمانت

نداي وحي مي آمد ، از آن رگ هاي خونينت

نداي  وحي  را  راهب  شنيد و  شد مسلمانت

امان از چوبه ي محمل ، امان از چوب نااهلان

شكست از اين سر زينب ، شكست از آن دو دندانت  

تو در  گودال ، خوشحالي و روي نيزه غمگيني

گذشتند از تو خيلي ساده ، پيچيده ست جريانت

به مقتل هم به خود تكليف ديدم از تو برگيرم

دو   بوسه  با  نيابت  از   تمام  دوست دارانت

همان دم  بود  عالم را (اسيرِ) بوسه ها  ديدم

تو  در  گودال  افتادي  و  عالم  بود  گريانت

شاعر: حميد رمي

 




بر روی نیزه رفت سرت در برابرم بر سر زدم ز گودی گودال تا حرم سر نه تنی نمانده که پخش زمین شدی صحرای کربلا ز تنت پر برادرم سر روی نیزه است ِ تنت
دوشنبه 05 اسفند 1392 ساعت 16:23 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

بر روی نیزه رفت سرت در برابرم

بر سر زدم ز گودی گودال تا حرم

سر نه تنی نمانده که پخش زمین شدی

صحرای کربلا ز تنت پر برادرم

سر روی نیزه است ِ تنت زیر سم اسب

آیا تویی برادر من نیست باورم

یک دشت پر ز این همه اعضای پیکرت

اینبار با خودم دوسه تا خیمه می برم

هر تکه ای ز پیکرتان میرسد به من

میبوسم از برای تسلای مادرم

رفیت برو ولی چکنم بعد رفتنت

از بعد رفتنت که شود سایه سرم؟

شاعر : امیرفرخنده




بسم رب الحسین (ع) و له الحمد منت گذار بر سر زینب هلال من از شوکت شماست تمام جلال من شاها تمام دار و ندارم ز دیگران ای ماه روی نیزه سواره، تو ما
چهارشنبه 08 آبان 1392 ساعت 9:50 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )
بسم رب الحسین (ع) و له الحمد

منت گذار بر سر زینب هلال من

از شوکت شماست تمام جلال من

شاها تمام دار و ندارم ز دیگران

ای ماه روی نیزه سواره، تو مال من

من پر فقط به صحن و سرای تو می زنم

دشمن خیال کرد که بشکسته بال من

کروبیان چو آدمیان لاف می زنند

عاشق کجا؟ که هست؟کسی در مثال من

روح القدس که مهد تو را می دهد تکان

آبی مکیده ز ته انگور کال تو

گیرم گرفته اند ز سر معجر مرا

کو دیده تا نظاره کند بر جمال من؟

خواهم که فال گیرم و مصحف که پاره است

آتش به لب گرفت ز تعبیر فال من

گفتی اسارت است و غریبی ... به روی چشم

گفتی بنات من ... همه اندر کفال من

گفتی غم رقیه و دل شوره ام گرفت

باشد ،غمش کشم به قد همچو دال من

گفتی یهود و شام ... حسین از خودت بگو

گفتی که هیچ ... هیچ ... فقط هست قتال من

شاها نبود رسم که مخفی ز من کنی

اصلا نبود فکر تنور در خیال من

زخم از دلم گرفتم و بر سر گذاشتم

از سینه ام جدا و به سر شد مدال من

گیرم دروغ بود که سر را شکسته ام

خنجر به سر زنید به فتوای سال من

 مرتضی رضایی




شعر امام حسین خاطرات سنگ و پیشانی سرت بر نیزه خواهد رفت در اوج پریشانی عروجت را گواهی می دهد این سیر عرفانی طلوعی چون تو چشم صبح را روشن نکرد
چهارشنبه 10 مهر 1392 ساعت 23:43 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

شعر امام حسین
خاطرات سنگ و پیشانی


سرت بر نیزه خواهد رفت در اوج پریشانی
عروجت را گواهی می دهد این سیر عرفانی

طلوعی چون تو چشم صبح را روشن نکرد اینجا
اگرچه روی نی همچون غروبی سرخ می مانی

در اوج غربت خود جرعه نوش قرب حق بودی
قیامت بر سر نیزه سجودی بود طولانی

سجودی که تو را می برد تا « قوسین أو أدنی »
سجودی در چهل منزل چهل معراج روحانی

تو را آیه به آیه خواهرت زینب تلاوت کرد
به روی رحل نی از کربلا تا دیر نصرانی

عجب حجی به جا آورده ای با حلق خونینت
کدامین حج به خود دیده است هفتاد و دو قربانی

تو دین تازه ای آورده بودی با خودت گویا
دوباره تازه می شد خاطرات سنگ و پیشانی

 

حسین علاءالدین

موضوعات مرتبط: کاروان اسرا ,



جمعه 29 شهریور 1392 ای سری که بر نیزه همچون ماه تابانی سرور شهیدانی ، سرور شهیدانی در برابر چشمم ، روی نی نمایانی سرور شهیدانی ، سرور شهیدانی
جمعه 29 شهريور 1392 ساعت 13:14 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )
جمعه 29 شهریور 1392

ای سری که بر نیزه همچون ماه تابانی

سرور شهیدانی ، سرور شهیدانی

در برابر چشمم ، روی نی نمایانی

سرور شهیدانی ، سرور شهیدانی

من که خسته ام بابا ، دلشکسته ام بابا

قلب کوچک خود را بر تو بسته ام بابا

چون ز گلبون باغت ، تازه رسته ام بابا            

روی نیزه از دختت ، می کنی نگهبانی

همچو گل به دامان گلشن تو پژمردم

تو شقایق زیبا ، زیب این گلستانی

میوه دل زهرا ، سرو گلشن حیدر

لحظه ای نظر فرما ، زیر نیزه از دختر

خصم دین زند هر دم ، تازیانه ام بر سر

کی پدر روا باشد ، این چنین مسلمانی

شمع روشن توحید ، ای سکینه قربانت

جان دهم چو پروانه ، پای شمع سوزانت

لعل تو پر از خون و اشک غم به چشمانت

در برابر چشمم روی نی نمایانی

موضوعات مرتبط: کاروان اسرا ,



از کفر نیزه خواست که سر دربیاورد؛ تا آسمان خبر ببرد، سر بیاورد خورشید چند ماهه ی دست تو کافی است؛ ت
جمعه 11 مرداد 1392 ساعت 14:47 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

از کفر نیزه خواست که سر دربیاورد؛
تا آسمان خبر ببرد، سر بیاورد

خورشید چند ماهه ی دست تو کافی است؛
تا تیر کفر حرمله را دربیاورد

یک سکه ی دو روست به دندان کوفیان؛
تا هر که پشت توست برابر بیاورد

زخمت کتاب معجزه را باز می کند؛
تا نیزه را خدا لب جوهر بیاورد؛

آنوقت روی سینه ی تاریخ، این قلم؛
از آیه های نهی ز منکر بیاورد

پیداست طبع آن” متشاعر ” توان نداشت؛
شعری زخون عشق روان تر بیاورد

مرثیه ی خداست؛ که پشت دو شاه بیت؛
هفتاد مطلع غزل از بر بیاورد

لعنت به شهر سنگدلی که بنا گذاشت؛
آیینه را به جمع مکسر بیاورد

تا هفت پشت خورد زمین پشت آسمان؛
تا کی زمانه روی به خنجر بیاورد؟!

تا چند نسل ماه به شق القمر رسد؟!
دنیا چقدر روی به محشر بیاورد؟!

یک روز می رسد که در آیینه ی ظهور؛
قرآن، از آیه های مصور بیاورد

شعرم در انتظار نشسته بدون او؛
این قصه را نشد که به آخر بیاورد…

موضوعات مرتبط: کاروان اسرا ,



سزد کز دیدگان خو نابه جاری کند شیعه تمام عمر زاری امام عصر اندر کند و زنجیر چهل منزل کند اشتر سوار
جمعه 28 تير 1392 ساعت 14:2 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

سزد کز دیدگان خو نابه جاری
کند شیعه تمام عمر زاری
امام عصر اندر کند و زنجیر
چهل منزل کند اشتر سوار

 

چهل منزل همه با لشکر غم
همه با آه و واویلا و ماتم
نگاه کودکان بر ماه نیزه
وزینب بود با اشک دمادم

 

سری چون ماه بر نوک سنان بود
مهار ناقه د ست ساربان بود
به دامان زنان آل طاها
سروش اشک می دیدم روان بود

گلستان نبی پرپر نمودند
همه با نیزه و خنجر نمودند
زمان در بهت سنگینی فرو رفت
حسین را تشنه لب بی سر نمودند

قنبر سماچی

 

با تشکر از برادر عزیز آقای قنبر سماچی بخاطر ارسال این اشعار




کربلا غرق بلا کرده یتیمانت را از تو یکباره جدا کرده یتیمانت را به زمین خوردنشان از سر بیجانی نیست
دوشنبه 12 فروردين 1392 ساعت 6:56 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

 

کربلا غرق بلا کرده یتیمانت را
از تو یکباره جدا کرده یتیمانت را
به زمین خوردنشان از سر بیجانی نیست
نیزه ها سر به هوا کرده یتیمانت را




خنجر آمد بوسه بر روي تو زد باد هم دستی به گيسوي تو زد نينوا در نينوا خون شد دلم بهر ليلا
یکشنبه 11 فروردين 1392 ساعت 12:15 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

 

خنجر آمد بوسه بر روي تو زد

باد هم دستی به گيسوي تو زد


نينوا در نينوا خون شد دلم

بهر ليلاي تو مجنون شد دلم



سروهاي تو به خاک افتاده اند

عاشقانت سينه چاک افتاده اند


رخصتي! در پاي تو جان افکنيم

عشق رسوا را به ميدان افکنيم



عاشقيم و در غمت خون خورده ايم

زنده ايم!... اما برايت مرده ايم....



اي سرت از تن جدا ...از تن جدا

بر نمي خيزد ز مردانت صدا



اي سوار بي سر آخر کيستي؟

گه شتاباني گهي مي ايستي



سمت صحراي جنون اردو زدي

زير خنجر هي هي و ياهو زدي



سروها بعد از تو يک يک خم شدند

داغ دار ِ ماتم آدم شدند



بعد تو شمشيرها ياغي شدند

گرگ ها در ميکده ساقي شدند



بعد تو زنجير بر دستان ماست

مُهر شک بر صفحه ي ايمان ماست



بعد تو ديوانه و عاقل يکي ست

از تمام ضرب ها حاصل يکي ست



بعد تو آرامش از هستي گريخت

هيچ اشکي جز براي تو نريخت



بعد تو از خانه هامان نور رفت

برق فيروزه ز نيشابور رفت



بعد تو زينب ز داغ ات پير شد

سهم زين العابدين زنجير شد



اي تن ات از جور اسبان کوفته

اي همه عالم ز داغت سوخته



باز امشب در دلم غوغا شده

شور و حال روضه ات برپا شده



قامت عاشوريان خم گشته باز

بوي خون مي آيد از راه حجاز



کربلا يعني تو بر بالاي ني

انتخاب بين تو با ملک ري



کربلا يعني تو قرآن مي شوي

بر سر نيزه پريشان مي شوي



کربلا يعني زني بر روي تل

بغض ها و کينه ي جنگ جمل



کربلا يعني لب و دندان تو

تشنگي در کام فرزندان تو



کربلا يعني کسي بي دست شد

عالم از شرب نگاهش مست شد



اي خم ابروي تو حبل المتين

پس چرا افتاده اي روي زمين؟



جان عباست بگو آن نيزه چيست ؟

آن سر بالاي نيزه مال کيست؟



سر به ني بردي و بي تن مي روي ؟

واي بر من ...واي! بي من مي روي؟



اندکي آرام تر اي جان من

مي روي چون اشک از چشمان من



جان زينب با دلم بازي مکن

با دل ديوانه طنازي مکن



جامه ي خون از چه بر تن مي کني؟

روضه هايت را مزين مي کني ؟



کربلا يعني من و زنجير و غم

کربلا يعني علمدار و علم



آه از آن دستي که از بازو فتاد

مشک را در سوگ جاويدان نهاد



خيز علمدارم ! علم افتاده است

کودکي دز خيمه ها جان داده است



کربلا يعني که من بر پرچمت

مي نويسم شرح ابروي خمت



مي نويسم عاشق روي توام

من پريشان تر ز گيسوي توام



مي نويسم عاشقي کار من است

حضرت عباس دلدار من است!



چهره و موي تو چون ليل ونهار

تيغ ابرويت چو تيغ ذوالفقار



جسم عالم را غم تو روح شد

نام تو رمز نجات نوح شد



بي تو در چشمان خيسم خواب نيست

ظهر شد در خيمه هايت آب نيست



مي نويسم لاي لايي ...اصغرت

بر نمي گردد ز ميدان اکبرت



مي نوسم فاطمه!...ام البنين!

مي خورد از اسب عباس ات زمين



مي نويسم اسب ها مي تاختند

نيزه ها شال سياه انداختند



داد از اين درد و از اين اندوه و داغ

مي نويسم شرح درد اشتياق



واي ِ من ..واي ِ دل و واي ِ رباب

لاي لايي کودک نازم بخواب



لاي لايي اي عزيز کا‌‌ئنات

آب شد از شرم لبهايت فرات



کربلا يعني زمين در تاب و تب

کربلا يعني فرات تشنه لب



کربلا يعني حسين ِ بي بديل

نامه ها ي کوفه و ابن عقيل



کربلا يعني که قاسم از ازل

خوانده بود آواز احلي من عسل



کربلا يعني جفا اندر جفا

کوفه ي ننگين و شام بي وفا



کربلا يعني که نيزه دارها

مي رسند بسيار در بسيارها



يک به يک سرها سر ني مي روند

کودکان تشنه از پي مي روند



کربلا!مهماني ات پايان گرفت

تشنه ايم! شايد ولي باران گرفت



نيزه ها تاريک و سرها غرق نور

مي کند زينب از اين صحرا عبور

.

کاروان در پيش و دلها بي امان

شعرهاي من دخيل کاروان

 




نفرین به نیزه ها که تو را می برند ، حسین! نفرین به کوفیان که درین لشکرند، حسین! آه از غروب روز دهم
جمعه 09 فروردين 1392 ساعت 9:4 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

 

نفرین به نیزه ها که تو را می برند ، حسین!
نفرین به کوفیان که درین لشکرند، حسین!
آه از غروب روز دهم...این چه مغربی ست...
سردارهای عشق، چرا بی سرند؟ ، حسین!
این چشمهای حضرت عباس ...(یا قمر!)
دلواپس گلوی علی اصغرند ، حسین!
سر می بُرند مدعیان ِ امور دین
سیم و زر و حکومت ری می خرند، حسین!
بادا حرامشان همه ی روزهای عمر
آنها که دزد ِ جامه و انگشترند ، حسین!
این اسب ها که روی تن ماه می دوند
فردا شغال های صف محشرند حسین!
*
دیدی که پا به پای عطش هات آمدند؟
این دستها! که ساقی ِ آب آورند، حسین!





چند کودک در ماتمی بی انتها با چند کودک... تنها رها کردی مرا با چند کودک یک خیمه ماند و یک بغل دلو
پنجشنبه 07 دي 1391 ساعت 7:11 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

چند کودک

در ماتمی بی انتها با چند کودک...

تنها رها کردی مرا با چند کودک

یک خیمه ماند و یک بغل دلواپسی و

من ماندم و این ماجرا با چند کودک

هی چهره ات را در سرم تکرار کردم

هی گریه کردم بی صدا با چند کودک

وقتی صدای داد و بوی دود آمد

دیدی چه کرد آن شعله ها با چند کودک؟!

تا پرده ی خیمه به یکسو رفت دیدم

خورشید روی نیزه را با چند کودک

می خواستم پنهان کنم اما رقیه

زل زد به سرهای جدا با چند کودک

یکباره سمت خیمه هامان حمله کردند

من مانده بودم زیر پا با چند کودک

سیلی زدند و معجر از سرها کشیدند

با من قبول اما چرا با چند کودک...؟

***

وقتی سرت با من تنت از من جدا بود

راهی شدم از کربلا با چند کودک

ای کاش می دیدی که در کوفه چه کردند

مردم میان کوچه ها با چند کودک

***

در راه هم گویی هزاران حرف دارند

با صورت خونی بابا چند کودک

لب تشنه ی خواهر فقط لب تر کن امروز

باید بیایم تا کجا با چند کودک؟!...

حسن اسحاقی




فقط در حال و هواي عاشورايي خوانده شود... سري ز نيزه زمين خورد بس كه زخمي بود سري كه وا شده از هم ز
یکشنبه 26 آذر 1391 ساعت 9:47 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

فقط در حال و هواي عاشورايي خوانده شود...

سري ز نيزه زمين خورد بس كه زخمي بود

سري كه وا شده از هم ز ضربه هاي عمود

سري ز نيزه زمين خورد، واي خواهر او

چگونه مي نگرد غلط خوردن سر او

سري ز نيزه زمين خورد و آسمان لرزيد

سري ز نيزه زمين خورد و حرمله خنديد

سري كه نيزه به آن از بغل فرو كردند...

سري كه هر چه بدي بود را به او كردند

سري كه بر سر نيزه فقط تكان مي خورد

به دست مردم بازار هِي نشان مي خورد

ولي هنوز اين سر، پناه زينب"س" بود

بروي نيزه هم حتي سپاه زينب"س" بود

هنوز سايه ي او بر سر يتيمان بود

هنوز بهر رقيه"س" همان عموجان بود

هنوز چشم اميد همه به سقا بود

هنوز اسم عموجان قرار دل ها بود

رقيه"س" صورت خود را به او نشان مي داد

كه سر دوباره ز نيزه به روي خاك افتاد...

 

شعر از محمد هاشم مصطفوي




محرّم - غزل بانک اشعار اهل بیت (ع) شد تلخ به کام همه ی گل ها قند گم شد ز لبان خشک دریا لبخند هفت
جمعه 17 آذر 1391 ساعت 12:7 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

محرّم - غزل

شد تلخ به کام همه ی گل ها قند

گم شد ز لبان خشک دریا لبخند

هفتاد و دو روز و شب شفق شد، آخر

خون دل آسمان نمی آمد بند

 

شاعر: علی فردوسی

موضوعات مرتبط: کاروان اسرا ,



غلام رضا سازگار-دفن ابدان پاک و مطهر شهدا کربلا بنی اسد متحیّر، ستاده‌اید همه چرا به بحر تفکر فتاد
دوشنبه 06 آذر 1391 ساعت 9:26 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

بنی اسد متحیّر، ستاده‌اید همه

چرا به بحر تفکر فتاده‌اید همه

برای دفن شهیدان کربلا، زن و مرد

ز خانه سر به بیابان نهاده‌اید همه

کسی نبود که رو سوی این دیار نهد

خـدا تمـام شما را جـزای خیر دهد

بنی اسد نگرید این خجسته تنها را

ستارگان زمین، ماه انجمن‌ها را

نصیبتان شده قدر و سعادتی امروز

شما به خاک سپارید این بدن‌ها را

به هـر بدن که رسیدید احترام کنید

به زخم‌ نیزه و شمشیرها سلام کنید

بنی اسد تن انصار رو به‌ روی شماست

که دفن پیکرشان، جمله آرزوی شماست

کمک کنید در این سرزمین پیمبر را

نگاه مادر ما فاطمه به سوی شماست

اگـر شمـا، نشناسید این بدن‌ها را

معرّفی کنم، این پاره پاره تن‌ها را

بنی اسد همه رو سوی قتلگاه کنید

به پیکری که بوَد غرق خون نگاه کنید

به مصحفی که شده آیه‌آیه گریه کنید

ز آه خود، رخ خورشید را سیاه کنید

تنی کـه ریخته از هم چگونه بردارید

کمک کنید، که یک قطعه بوریا آرید

بنی اسد تن پاک برادرم اینجاست

که عضوعضو وجودش ز هم جداست جداست

هر آنکه دید ورا گفت این رسول خداست

کمک کنید که این جان سیدالشهداست

دل حسین نـه تنها گسسته از داغش

پس از پدر کمر من شکسته از داغش

بنی اسد نگهم بر دو شاخۀ یاس است

بر آن نشانه لب‌های سیّدالناس است

به احترام بگیرید هر دو را سردست

ادب‌کنیدکه این دست‌های عباس است

نه دست مانده به جسم مطهرش نه سری

خــدا بـه مـادرش ام البنین کند نظری

بنی اسد گل صدپاره‌ای، در این چمن است

شهید بی زرهی، پاره‌پاره پیرهن است

ادب کنید که این ماه سیزده ساله

پسرعموی عزیزم، سلالۀ حسن است

به تیر و نیزه تن پاره‌پاره‌اش سپر است

ز حلقه‌های زره، زخم‌هاش بیشتر است

بنی اسد بدنی پشت خیمه مدفون است

دل رباب و دل فاطمه بر او خون است

مزار اوست همان روی سینۀ پدرش

ز خون او گل روی حسین گلگون است

هنوز هست به سوی حسین دیدۀ او

سـلام «میثم» بــر حنجـر بریـدۀ او

موضوعات مرتبط: کاروان اسرا ,



زبانحال حضرت زینب (س) با برادر حرم را در به در کردی و رفتی مرا بی بال و پر کردی و رفتی خودت گفتی نک
شنبه 27 آبان 1391 ساعت 10:7 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

زبانحال حضرت زینب (س) با برادر

حرم را در به در کردی و رفتی

مرا بی بال و پر کردی و رفتی

خودت گفتی نکن گریه برادر

چرا پس دیده تر کردی و رفتی

 

حرم با داغ تو بی بال و پر شد

برادر ناله هایم بی اثر شد

خدا را شکر کردم که رفتی

ندیدی قسمتم درد کمر شد

 

چه ظلمی می کند چنگال قاتل

شده انگشتر تو مال قاتل

عبا از پیکر تو می ربودند

همین شد روزی امسال قاتل

 

هوابس ناجوانمردانه بد شد

ببین راه من بی چاره سد شد

همینک دخترت را می زنند و

همینک قسمت من هم لگد شد

 

برادر جان ، به رویم داد می زد

به پیش نیزه ات فریاد می زد

بسی مهمان نوازی کرد با من

مرا با سیلی خود باد می زد

 

صفای نیزه مدیون تو باشد

به روی گونه ام خون تو باشد

نه تنها زینب غمدیده مجنون

تمام خلق مجنون تو باشد

 

صفای نیزه ها را کم نکردی

به پیش دشمنان سر خم نکردی

کنار دزد انگشتر برادر

چرا انگشت خود را جم نکردی

سروده جعفر ابوالفتحی

حرم شاه – ناچیز ترین  وبلاگ اشعار مذهبی

www.harame-shah.rozblog.com




وا حسيناه تا كه او بيشتر نفس ميزد بيشتر ميزدند زينب را تيغشان مانده بود در گودال با سپر مي
پنجشنبه 25 آبان 1391 ساعت 10:2 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

     وا حسيناه

تا كه او بيشتر نفس ميزد

بيشتر ميزدند زينب را

 

 

تيغشان مانده بود در گودال

با سپر ميزدند زينب را

 

 

يكنفر بود و يك بدن اما

صدنفر ميزدند زينب را

 

 

خوابشان بُرد بچه ها سَر ِ شب

تا سحر ميزدند زينب را

(حسن لطفي)




آتش به دلٍ رنج بدیده مزنید با هر چه كه دستتان رسیده مزنید مال خودتان هرچه كه داریم اما برصورت دخت
دوشنبه 22 آبان 1391 ساعت 9:12 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

آتش به دلٍ رنج بدیده مزنید

با هر چه كه دستتان رسیده مزنید

مال خودتان هرچه كه داریم اما

برصورت دختران كشیده مزنید

شاعر: مجتبي درویشی شانی




امان از دل زينب(س) وایِ من خیمه ها به غارت رفت گیسویی رویِ نی پریشان ماند وسط چند خیمه سوزان
دوشنبه 15 آبان 1391 ساعت 10:17 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

   امان از دل زينب(س)

وایِ من خیمه ها به غارت رفت

گیسویی رویِ نی پریشان ماند

وسط چند خیمه سوزان

خواهری دل شکسته حیران ماند

***

وایِ من چادری به یغما رفت

بانویی معجرش در آتش سوخت

مَردِ بیمار خیمه يِ توحید

نیمی از بسترش در آتش سوخت

***

عاقبت هرچه بود با سختی

سر ِ خورشید را جدا کردند

مرد خورجین به دستی آوردند

صحبت از دِرهَم و طلا کردند

***

مرد خورجین به دست با سرعت

سوی دارالعماره میتازد

مرد خوش قول کوفه با جیبی

مملو از گوشواره میتازد

***

بادِ تند خزان چه سوزی داشت

چند برگی ز لاله ای گم شد

در هیاهوی غارت خیمه

گوشوار سه ساله ای گم شد

***

وای از هق هق ِ النگوها

آسمان هم به هق هق افتاده

داس ِ بی رحم کینه بر جانِ

غنچه های شقایق افتاده

***

سر عباس را به نیزه زدند

تا ببیند چه بر حرم رفته

تا ببیند نگاه یک لشگر

به سوی چند محترم رفته

(محسن عرب خالقی)




خبر پیجید تا کامل کند دیگر خبرها را خبر داغ است و در آتش می اندازد جگرها را غروبی تلخ، بادی تلخ ت
دوشنبه 01 آبان 1391 ساعت 10:25 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

خبر پیجید تا کامل کند دیگر خبرها را

خبر داغ است و در آتش می اندازد جگرها را

غروبی تلخ، بادی تلخ تر از دور می آمد

که خم می کرد زیر بار اندوهش کمرها را

به روی رو سیاهی یک به یک آغوش وا کردند

همان هایی که برمهمان شان بستند درها را

همان هایی که در مسجد پدر را غرق خون کردند

به خون خویش غلطاندند در صحرا پسرها را

و باد آرام درها را به هم می زد، صدا پیچید

که برخیزید اهل کوفه آوردند سرها را

خبر آمد، سری بر نیزه ها قرآن تلاوت کرد

کسی جز آل پیغمبر ندارد این هنرها را

 

شاعر: سید اصغر صالحی




نسیم و نیزه و آن گیسوی سبکبالت سر تو قافله سالار و من به دنبالت چه کرد با جگرت ماتم علی اکبر که
دوشنبه 01 آبان 1391 ساعت 10:8 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

نسیم و نیزه و آن گیسوی سبکبالت

سر تو قافله سالار و من به دنبالت

چه کرد با جگرت ماتم علی اکبر

که شد کنار تنش مثل محتضر حالت

و عمه گفت که بعد از عموی لب تشنه

شکست نخل امیدت، دلت، پر و بالت

بهار تیغ، به باغ تن تو لاله دواند

خزان نعل، ولی حیف کرد پا مالت

گرفته زلف سیاه تو رنگ خاکستر

دمیده بین تنور آفتاب اقبالت

چه کرد با لب تو چوب خیزرانش که

شکفته مثل گل لاله زخم تبخالت

هنوز خون بهار از نگاه من جاری است

به یاد تک تک مرثیه های گودالت

برایم از تو چه مانده حسین می دانی؟

میان قلب دو دستم کبود تمثالت

در این سفر همه ی دلخوشی من این است

سر تو قافله سالار و من به دنبالت

 

شاعر: یوسف رحیمی

موضوعات مرتبط: کاروان اسرا ,



شعر گودال قتلگاه _ علیرضا خاکساری بس کن حسین سربه سر نیزه ها مکن بس کن حسین مادرمان را صدا مکن ب
جمعه 24 شهريور 1391 ساعت 11:18 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

بس کن حسین سربه سر نیزه ها مکن

بس کن حسین مادرمان را صدا مکن

بس کن حسین هستی من سایه ی سرم

بس کن حسین جان من و جان مادرم

ای کشته ی فتاده به هامون حسین من

ای صید دست و پا زده در خون حسین من

بس کن که این طائفه آبت نمی دهند

این ها همه کر اند جوابت نمی دهند

ای پاره پاره زیر لگد ها رفو شدی

در زیر چکمه های عدو زیر و رو شدی

رحمی نمی کنند به تن نیمه جان تو

دیدم زدند نیزه به سقف دهان تو

گفتم مرو راهی گودال میشوی

در زیر نعل تازه لگدمال میشوی

گفتم مرو سرت ز قفا می برند حسین

گرگان ز پاره های تنت می خورند حسین

گفتم مرو ز داغ تو قلبم شود کباب

گفتم مرو خانه ی عمرم شود خراب

دیگر پس از تو هم قدم غصه ها شدم

آری اسیر قافله ای بی حیا شدم




وقتي تمام صاعقه ها را جنون گرفت طوفان وزيد و قافيه ها بوي خون گرفت تا گفتم السلام عليکم شروع ش
دوشنبه 30 مرداد 1391 ساعت 12:16 | نویسنده : خادم الزهرا (س) | ( نظرات )

    وقتي تمام صاعقه ها را جنون گرفت

 
طوفان وزيد و قافيه ها بوي خون گرفت
 
تا گفتم السلام عليکم شروع شد

قلب قلم تپيد و تلاطم شروع شد
 
آغاز روضه بود به نام خدا؛ حسين

شاعر نوشت اول اين روضه؛ يا حسين
 
خون جاي اشک بر ترک گونه ها نشست

نام تو بر لب آمد و کوه از کمر شکست

نام تو بر لب آمد و صحرا ز شرم سوخت

مرغ هوا و ماهي دريا ز شرم سوخت

نام تو بر لب آمد و کار از جنون گذشت

با تو به رقص آمده طوفان ميان دشت

نام تو بر لب آمد و بغض زمين شکُفت
 
نام تو بر لب آمد و شاعر به گريه گفت:

"باز اين چه شورش است که در خلق عالم است"

آمد ندا ز عرش که ماه محرّم است


ماه محرّم آمد و نبض زمان گرفت

قرآن بخوان به نيزه ي غم آيه ي شگفت

قرآن بخوان که صوت تو از حنجر خداست

"زين قصه هفت گنبد افلاک پر صداست"

قرآن بخوان، جواب تو سنگ است پشت سنگ

قرآن بخوان دلم به هوايت شده است تنگ

قرآن بخوان به نيزه نگاهت سرودني است

قران بخوان که سوز صدايت ستودني است
 
بر نيزه ها نگاه تو لبريز آفتاب
 
قرآن بخوان به لحن عطش ريز آفتاب

***

بر نيزه ها عزيز دلم پير مي شوي

آيينه مي وزد، وَ تو تکثير مي شوي

از سمت و سوي مشرق دل هاي بي قرار

روزي هزار مرتبه تفسير مي شوي
 

***

اي آشناي گمشده در اوج زخم ها

اي نخل دست و پا زده در موج زخم ها

امشب به خط نستعليقت کشيده ام

با زخم هاي سرخ و عميقت کشيده ام

در باور زمين شده اي يکّه تازتر
 
بر نيزه مي شود سر تو سرفرازتر

دارند مي برند به کابوس زخم هات

آنان که آمدند به پابوس زخم هات

پس حق بده که شاعر خسته چنين کشد

يک آسمان ستاره ي خون بر زمين کشد

داغ تو ماه را به زمين هم کشيده است

خورشيد و ماه را چه کس اين گونه ديده است؟

***

خورشيد و ماه با غم جانکاه مي روند

شانه به شانه بر سر ني راه مي روند

شاعر : حسین سنگری

 

 




تعداد صفحات : 3


 
منوی کاربری


عضو شوید


نام کاربری :
رمز عبور :

:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
موضوعات
لینک دوستان
آرشیو مطالب
آمار وب سایت

آمار مطالب

:: کل مطالب : 26553
:: کل نظرات : 2178

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 8
:: تعداد اعضا : 1654

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 1,029
:: باردید دیروز : 3,743
:: بازدید هفته : 4,772
:: بازدید ماه : 92,467
:: بازدید سال : 966,905
:: بازدید کلی : 9,824,012